آذر ، ماه آخر پاییز /گلستان

آذر ، ماه آخر پاییز
ابراهیم گلستان
انتشارات بازتاب نگار
کتاب مجموعه هفت داستان کوتاه از آقای گلستان هست . داستان هایی که هر چند ادامه هم نیستند ولی با یکدیگر مرتبط اند و شخصیت های مشترکی در برخی از آنها تکرار می شود . پس زمینه داستان ها ترس و دلهره ، تردید و زندان است .
به دزدی رفته ها : کلفت خانه مشاهده کرده که از دو نفر عمله ای که برای تعمیر ساختمان آمده اند تنها یکی از آنها از منزل خارج شده و اکنون مضطرب است و گمان می برد اتفاق شوم و دستبردی رخ خواهد داد . هر اتفاق کوچکی در ذهن کلفت شاخ و برگ می گیرد و تردید از ذهن او به ذهن ارباب هایش نیز وارد می شود
آذر ، ماه آخر پاییز : مردی قرار است وسایل دوستش را که متهمی سیاسی است از خانواده اش بگیرد و به برساند . سراسر فضای داستان با توصیفات دلهره آوری همراه شده است ، شب ، باران ، اضطراب مرد و ...
تب عصیان : مردی که به دلایل سیاسی در زندان است روزی شاهد شکنجه بی دلیل یکی از هم بندان می باشد و تصمیم می گرد با تشویق سایرین به اعتصاب در برابر این موضوع ایستادگی کند . او می گوید اگر به دنبال آسایش بودیم و از شکنجه می ترسیدیم از ابتدا چرا در برابر ظلم ایستادیم ! آخر داستان و فضاسازیش خیلی قشنگ و قوی بود . واقعا خوب تصویر شده بود
در خم راه : کهزاد در برابر خان ایستادگی کرده و اکنون گریخته است و پدرش نیز به دنبال اوست تا وی را راضی نماید که برای معذرت خواهی نزد خان برگردد . خیلی تکان دهنده بود ، واقعا آدم را اذیت می کرد پسری که از ظلم و زبونی گریخته بود و اکنون شاهد سرنوشت خود و پدرش بود و قدمی بر نمی داشت .
یادگار سپرده : زنی که شوهرش محکوم سیاسی بوده به خاطر تنگ دستی شمعدان های عروسی اش را به گرو گذاشته و اکنون می خواهد آن ها را پس بگیرد تا بفروشد .
شب دراز : این داستان نیز در زندان جریان دارد و به سوء استفاده نگهبانان از خانواده زندانیان می پردازد .
میان دیروز و فردا : رمضان و ناصر که هر دو زندانی سیاسی هستند در یک سلول در کنار هم به سر می برند و در انتظار فردا هستند . ناصر مهندس و رمضان کارگر است . در این شب آنها به اعتقاداتشان و نحوه پیوستنشان به جنبش و به یکی شدنشان می اندیشند . نثر این داستان را بسیار دوست داشتم خوش آهنگ و زیبا بود . یک جورایی منو یاد آقای نادر ابراهیمی می انداخت . به هر حال حالا که حرف این یادآوری شد بد نیست نامه ی تند و تیز آقای گلستان به ابراهیمی را هم بخونید اگه تا به حال نخوندید .
داستان های مجموعه واقعا زیبا نوشته شدند و معماری داستان ها فوق العاده قوی هست . چهار چوب محکم ، نحوه بیان زیبا و یک دست ، دیالوگ های مناسب و ... از نظر ادبی واقعا مجموعه با ارزشی هست ولی نمی تونم بگم خیلی به دلم نشست چون در مورد مسائلی بود که خیلی ازم دور بود از دورانی شاید دهه 20 و 30 حکایت می کرد که من اصلا پیوندی باهاش ندارم . از درد و درمانی که حسی در من ایجاد نمی کرد .
عنوان کتاب را واقعا دوست دارم هر چند بیشتر دوست دارم تلفظش کنم آذر ماه ، آخر پاییز :دی
آقای گلستان از اولین کسانی هستند که برای زبان داستان و استفاده از نثر آهنگین در داستان های نو اهمیت قائل شدند و خیلی ها معتقدند که تحت تاثیر هعمینگوی بوده . نویسنده بزرگی بودند و گام های بزرگی برای داستان نویسی ایران برداشتند در عین حال زبان انتقادیشون بسیار تند و تیز و افشا کننده بود . به خصوص در یکی از مصاحبه هاشون بسیار شدید از شاملو و آل احمد انتقاد کردند و گفتند این دو شخص بسیاری از اوقات خودشون ترجمه نمی کنند بلکه ترجمه های دیگران را بازنویسی می کنند و حتی گفته بود ترجمه های آل احمد را در واقع سیمین دانشور که زبانش خوبه براش انجام می ده . سال 84 هم آقای بهمن فرمان آرا فیلم یک بوس کوچولو را به سینما بردند که خیلی ها عقیده داشتند شخصیت محمدرضا سعدی فیلم برگفته از شخصیت و زندگی آقای گلستان و در واقع انتقادی نسبت به رفتار و کردار ایشون هست !
اینم بد نیست اشاره کنیم که آقای گلستان در اواخر دهه 30 ، برای خودشون یک استودیوی سینمایی به نام گلستان تاسیس می کنند و تعدادی فیلم مستند برای یکی از سازمانهای شرکت نفت میسازد که از آن میان میتوان به «آتش» و «موج ومرجان و خارا» اشاره کرد. به دلیل این همکاریها، عدهای از روشنفکران آن دوره به وی لقب «گلستان نفتی» داده بودند .
قسمت های زیبایی از کتاب
چه قدر آدم مرده اند ! چند صد هزار سال است که آدم ها می میرند . همه اش مرگ و مرگ و ... تمام هم نمی شوند .
در دنیا سهمگین تر از این چیزی نیست که آدم اعتراف کند مقصر است و خود را محکوم سازد . نه ، هر چه که پیش می آید بیاید اما مبادا که خود را محکوم بیابی . آدم که پیش خود سرافکنده باشد دیگر تمام شده است .
خاموش ننشستن تصمیمی دشوار نبود – کاری دشوار بود .
چیزهایی هست که هر چه هم که نخواهی شان ببینی باز می آیند ، باز سنگین و بی رحم می آیند و خود را روی تو می افکنند و گرد تو را می گیرند و توی چشم و جانت می روند و همه ی وجودت را پر می کنند و آن را می ربایند که دیگر تو نمی مانی ، که دیگر تو نمانده ای که آن ها را بخواهی یا نخواهی . آن ها تو را از خودت بیرون رانده اند و جایت را گرفته اند و خود تو شده اند . دیگر تو نیستی که درد را حس کنی . تو خود درد شده ای .
خوش باش که از نسلی هستی که حوادث بسیار می بیند و کارهای بسیار می کند و مثل سنگریزه های میان راه نیست که عادی باشد بلکه تکه سنگ بزرگی است که نشانه ی خم راه است و تو غنیمت بزرگی برده ای که از این نسل هستی اگر چه نسل آسوده ای نیست و کارش دشوار است .




















توي اين وبلاگ مي خوام خلاصه كتاب هايي را كه مي خونم بنويسم و همچنين قسمت هاي زيبايي از اون ها را ، تا هم براي خودم بمونه هم اگه كسي دلش خواست استفاده كنه