آذر ، ماه آخر پاییز /گلستان

آذر ، ماه آخر پاییز

 

ابراهیم گلستان

 

انتشارات بازتاب نگار

کتاب مجموعه هفت داستان کوتاه از آقای گلستان هست . داستان هایی که هر چند ادامه هم نیستند ولی با یکدیگر مرتبط اند و شخصیت های مشترکی در برخی از آنها تکرار می شود . پس زمینه داستان ها ترس و دلهره ، تردید و زندان است .

به دزدی رفته ها : کلفت خانه مشاهده کرده که از دو نفر عمله ای که برای تعمیر ساختمان آمده اند تنها یکی از آنها از منزل خارج شده و اکنون مضطرب است و گمان می برد اتفاق شوم و دستبردی رخ خواهد داد . هر اتفاق کوچکی در ذهن کلفت شاخ و برگ می گیرد و تردید از ذهن او به ذهن ارباب هایش نیز وارد می شود
آذر ، ماه آخر پاییز : مردی قرار است وسایل دوستش را که متهمی سیاسی است از خانواده اش بگیرد و به برساند . سراسر فضای داستان با توصیفات دلهره آوری همراه شده است ، شب ، باران ، اضطراب مرد و ...
تب عصیان : مردی که به دلایل سیاسی در زندان است روزی شاهد شکنجه بی دلیل یکی از هم بندان می باشد و تصمیم می گرد با تشویق سایرین به اعتصاب در برابر این موضوع ایستادگی کند . او می گوید اگر به دنبال آسایش بودیم و از شکنجه می ترسیدیم از ابتدا چرا در برابر ظلم ایستادیم ! آخر داستان و فضاسازیش خیلی قشنگ و قوی بود . واقعا خوب تصویر شده بود
در خم راه : کهزاد در برابر خان ایستادگی کرده و اکنون گریخته است و پدرش نیز به دنبال اوست تا وی را راضی نماید که برای معذرت خواهی نزد خان برگردد . خیلی تکان دهنده بود ، واقعا آدم را اذیت می کرد پسری که از ظلم و زبونی گریخته بود و اکنون شاهد سرنوشت خود و پدرش بود و قدمی بر نمی داشت .
یادگار سپرده : زنی که شوهرش محکوم سیاسی بوده به خاطر تنگ دستی شمعدان های عروسی اش را به گرو گذاشته و اکنون می خواهد آن ها را پس بگیرد تا بفروشد .
شب دراز : این داستان نیز در زندان جریان دارد و به سوء استفاده نگهبانان از خانواده زندانیان می پردازد .
میان دیروز و فردا : رمضان و ناصر که هر دو زندانی سیاسی هستند در یک سلول در کنار هم به سر می برند و در انتظار فردا هستند . ناصر مهندس و رمضان کارگر است . در این شب آنها به اعتقاداتشان و نحوه پیوستنشان به جنبش و به یکی شدنشان می اندیشند . نثر این داستان را بسیار دوست داشتم خوش آهنگ و زیبا بود . یک جورایی منو یاد آقای نادر ابراهیمی می انداخت . به هر حال حالا که حرف این یادآوری شد بد نیست نامه ی تند و تیز آقای گلستان به ابراهیمی را هم بخونید اگه تا به حال نخوندید .

داستان های مجموعه واقعا زیبا نوشته شدند و معماری داستان ها فوق العاده قوی هست . چهار چوب محکم ، نحوه بیان زیبا و یک دست ، دیالوگ های مناسب و ... از نظر ادبی واقعا مجموعه با ارزشی هست ولی نمی تونم بگم خیلی به دلم نشست چون در مورد مسائلی بود که خیلی ازم دور بود از دورانی شاید دهه 20 و 30 حکایت می کرد که من اصلا پیوندی باهاش ندارم . از درد و درمانی که حسی در من ایجاد نمی کرد .

عنوان کتاب را واقعا دوست دارم هر چند بیشتر دوست دارم تلفظش کنم آذر ماه ، آخر پاییز :دی

آقای گلستان از اولین کسانی هستند که برای زبان داستان و استفاده از نثر آهنگین در داستان های نو اهمیت قائل شدند و خیلی ها معتقدند که تحت تاثیر هعمینگوی بوده . نویسنده بزرگی بودند و گام های بزرگی برای داستان نویسی ایران برداشتند در عین حال زبان انتقادیشون بسیار تند و تیز و افشا کننده بود . به خصوص در یکی از مصاحبه هاشون بسیار شدید از شاملو و آل احمد انتقاد کردند و گفتند این دو شخص بسیاری از اوقات خودشون ترجمه نمی کنند بلکه ترجمه های دیگران را بازنویسی می کنند  و حتی گفته بود ترجمه های آل احمد را در واقع سیمین دانشور که زبانش خوبه براش انجام می ده . سال 84 هم آقای بهمن فرمان آرا فیلم یک بوس کوچولو را به سینما بردند که خیلی ها عقیده داشتند شخصیت  محمدرضا سعدی فیلم برگفته از شخصیت و زندگی آقای گلستان و در واقع انتقادی نسبت به رفتار و کردار ایشون هست !

اینم بد نیست اشاره کنیم که آقای گلستان در اواخر دهه 30 ، برای خودشون یک استودیوی سینمایی به نام گلستان تاسیس می کنند و تعدادی فیلم مستند برای یکی از سازمانهای شرکت نفت می‌سازد که از آن میان می‌توان به «آتش» و «موج ومرجان و خارا» اشاره کرد. به دلیل این همکاری‌ها، عده‌ای از روشنفکران آن دوره به وی لقب «گلستان نفتی» داده بودند .

 

قسمت های زیبایی از کتاب

چه قدر آدم مرده اند ! چند صد هزار سال است که آدم ها می میرند . همه اش مرگ و مرگ و ... تمام هم نمی شوند .

 

در دنیا سهمگین تر از این چیزی نیست که آدم اعتراف کند مقصر است و خود را محکوم سازد . نه ، هر چه که پیش می آید بیاید اما مبادا که خود را محکوم بیابی . آدم که پیش خود سرافکنده باشد دیگر تمام شده است .

 

خاموش ننشستن تصمیمی دشوار نبود – کاری دشوار بود .

 

چیزهایی هست که هر چه هم که نخواهی شان ببینی باز می آیند ، باز سنگین و بی رحم می آیند و خود را روی تو می افکنند و گرد تو را می گیرند و توی چشم و جانت می روند و همه ی وجودت را پر می کنند و آن را می ربایند که دیگر تو نمی مانی ، که دیگر تو نمانده ای که آن ها را بخواهی یا نخواهی . آن ها تو را از خودت بیرون رانده اند و جایت را گرفته اند و خود تو شده اند . دیگر تو نیستی که درد را حس کنی . تو خود درد شده ای .

 

خوش باش که از نسلی هستی که حوادث بسیار می بیند و کارهای بسیار می کند و مثل سنگریزه های میان راه نیست که عادی باشد بلکه تکه سنگ بزرگی است که نشانه ی خم راه است و تو غنیمت بزرگی برده ای که از این نسل هستی اگر چه نسل آسوده ای نیست و کارش دشوار است .

خروس /گلستان

خروس

 

ابراهیم گلستان

 

انتشارات اختران

2 تن از کارمندان شرکت نفت که برای مساحی به ماموریت رفته اند از ماشین جا می مانند و قرار می شود  شب را در منزل یکی از بومیان منطقه به سر ببرند . به محض ورود با صدای بسیار بلند و پارس مانند خروس صاحب خانه مواجه می شوند . گفته می شود که تخم مرغی به صورت اتفاقی در جعبه ساعت افتاده و در اثر گرمای آنجا این خروس به دنیا آمده است . خروس مایه اذیت و آزار بسیار است و مردم معتقدند نحس می باشد و باید کشته شود و ... در ادامه داستان شاهد باورها و خلق و خوهای خاصی از مردم جنوب و رسومشان هستیم ، عکس العملشان نسبت به خروس ريال داستان های میزبان در مورد استفاده از پسر بچه ها در لنج ها ، قاچاق و ...

خیلی کثیف خیلی خیلی زیبا و جذاب بود . تا عمق فقر مادی و فرهنگی پیش می رفت با زبانی استوار و مسلط . زبان داستان خیلی قوی و محکم بود ، خیلی خوش ساخت نوشته شده بود و چه موضوع جذابی داشت چه قدر قشنگ اتفاقات را در کنار هم ردیف کرده بود آیین ها ، اسطوره ها ، خرافات و ... داستان روایتی از جهل مردم است جهلی که ناراحت کننده و منقلب کننده است .
جلد کتاب قرمز پررنگ است که خیلی با حال و هوای کتاب سازگاری داره . آقای گلستان قصد چاپ این کتاب را نداشته ولی ظاهرا در یک مجموعه داستان ، این قصه را با دست کاری و به صورت نصفه نیمه چاپ می کنن و همین باعث می شه اقدام به چاپ کامل داستان به صورت کتابی مستقل بنمایند .

آقای گلستان شیرازی هستند و در خانواده ای مذهبی بزرگ شدند و البته خودشون مدتی به عضویت حذب توده در می آیند . پدر ایشون واعظ و روزنامه نگار بودند . آقای گلستان دو فرزند به نام های لیلی و کاوه دارند . کاوه گلستان که عکاس خبری بود در ماموریتی در عراق به همراه گروه خبری بی بی سی در اثر انفجار مین کشته شد و خانم لیلی گلستان هم که از بهترین مترجمان امروز کشورمون هستند .

واقعا هم خروس نحسی بود بلافاصله بعد از خوندنش سر و کله یک جوجه خروس در آپارتمانمون پیدا شده . می ترسم از ش:دی

 

قسمت های زیبایی از کتاب

قیلوله ، خواب پیش از ناهار ، می چسبه ، اما از خوسیدن بعد از ناهار هیچ چیز بهتر نی .

 

حتی با دعوا و با درافتادن جواب و ربطی هس ، اما با بی اعتنائی ربطی نمی مونه .

 

مصلحت در زندگی همیشه در مدارا هس ، در سازش .

 

گل بانگ از خانه همسایه جبران غیبت آواز او نبود – تاکید غیبت بود .

 

از مهربانی و سکوت و صبر خطرناک تر چی؟

تا کجا با منی ؟ و ورگ/ معروفی

تا کجا با منی ؟ و ورگ

 

عباس معروفی

 

انتشارات جهاد دانشگاهی

آقای عباس معروفی نویسنده توانا و معروف کشورمون در حقیقت لیسانس ادبیات نمایشی دارند و این کتاب هم حاوی دو نمایشنامه از ایشون هست .

تا کجا با منی ؟  نمایشنامه ای است مربوط به قرن سوم هجری زمانی که هارون خلیفه ستمگر عباسی به ایران آمده تا شیعیان را سرکروب نماید . این نمایش در سه پرده اجرا می شود و نام اولیه این نمایش در واقع آن شصت نفر ، آن شصت هزار بوده که بعدها به تا کجا با منی ؟ تغییر پیدا می کنه . نمایش در اصفهان و تهران و بسیاری از شهرهای دیگه روی پرده رفته . اسمش رو خیلی دوست داشتم . در واقع هارون دائم از حمید بن قحطبه می پره تا کجا با منی ؟ حمید اول می گوید تا جان و مالم بعد ناموس را اضافه می کند و بعد دین ... موضوعش را دوست نداشتم و کلا به دلم ننشست ولی دیالوگ هاش خیلی قشنگ نوشته شده بود ، خیلی قشنگ .

ورگ نمایشنامه ای در مورد ایلات اطراف سنگسر و پدرکشی در ایل است . نمایش در حقیقت پایان نامه آقای معروفی بوده . نمایش جالبی بود و دیالوگ های این نمایش هم خوب بود ولی خوب بازم نمی تونم بگم خیلی خوشم اومد . بد نبود می ارزید آدم بخوندش .

 

قسمت های زیبایی از کتاب

پاسی از روز و پاسی از شب را در خواب بوده ام و شب هنوز باقیست .

 

شب ، شب من است هر چند که سیاه باشد و ستاره ها بی فروغ .

از روزگار رفته حکایتی /گلستان

از روزگار رفته حکایتی

 

ابراهیم گلستان

 

انتشارات بازتاب نگار

داستان در زمان های قدیم تر اتفاق می افتد ، زمانی که ایران تازه با پدید ه هایی مانند لامپ برق و احداث کارخانه روبه رو شده است . داستان در مورد یک خانواده نسبتا مرفه و آبرومند شهر است و از زبان پرویز تنها پسر آنها بیان می شود . در حقیقت پرویز راوی ، مرد بزرگی است که خاطرات دوران کودکی خود را مرور می کند . پرویز در کشاکش حس استقلال طلبی و بزرگ شدن است و "بابا " مردی که وظیفه دار مراقبت از اوست پیر و پیرتر می شود . شاهد برخورد خانواده با شرایط آن دوران و با پیر شدن و از کارافتاده شدن مستخدم وفادار و قدیمی شان هستیم .

زبان قدیمی کتاب زیبا و روان هست و در واقع معماری خوبی داره داستان هرچند اون حس کودکی را خوب القا نمی کنه . خاطرات کودکی را به نحوی به یاد می آره که هیچ شیرینی خاصی از کودکی را یادآور نیست . داستان خوبی هست ولی چندان کامل نیست موضوعش منسجم نیست که البته باید در نظر داشت این داستان به همراه دو داستان دیگه با هم یک مجموعه سه تایی از داستان کوتاه (مد و مه ) بودند و در کنار اون دو داستان شاید معناهای زیباتری را القا می کرده و دلیل چاپ تنهای این داستان نیز تنها محدویت های نشر بوده . در کل می شه گفت کتاب بدی نیست . آقای گلستان اول کتاب یادآور شدند هرگونه مشابهت در این قصه با وقایع دنیای خارج اتفاقی هست ولی خیلی از افراد اعتقاد دارد این کتاب به نوعی بیگرافی خود ایشون محسوب می شه .

آقای گلستان علاوه بر داستان نویسی به روزنامه نگاری ، عکاسی و کارگردانی هم می پرداختند و در واقع اولین خبرنگار ، عکاس و فیلم بردار رویتر در ایران بودند . همچنین ایشون اولین کارگردان ایرانی هستند که برنده یک جایزه بین المللی شدند . آقای گلستان در سال 1340 برای فیلم یک آتش ، مدال برنز جشنواره ونیز را از آن خود نمودند . فیلم‌های مستند او از لحاظ سینمایی جزو اولین و بهترین فیلم‌های ایرانی مستند یه شمار می‌آیند.

 

قسمت های زیبایی از کتاب

زجردارترین انتقام ها ، عفو است .

 

با این ها ماندن فرق دارد با مثلشان بودن ، با این ها ماندن شرطش بالای دستشان نشستن است ، با این ها نباید ماند ، این ها را باید راند .

پیکر فرهاد /معروفی

پیکر فرهاد

 

عباس معروفی

 

انتشارات ققنوس

از جمله کتاب هایی هست که واقعا توصیفش سخته . آدم نمی دونه چی باید بگه . کتاب پر از زن های مختلف است ، زن های متفاوت از هم که در حقیقت یکی هستند و سرنوشت آنها ادامه سرنوشت یکدیگر است ، سرنوشت مشترک بسیاری از زنان، زنانی که به دنبال خوشبختی هستند و به آن نمی رسند . زن دوره ساسانی ، دخترک روی قلمدان ، دخترک مدل ، دخترک عینکی و ... گر چه در دوران های مختلفی از تاریخ این سرزمین زندگی می کنند ولی با لحظه لحظه سرنوشت هم پیوند خورده اند و تقدیر مشترکی را تجربه می نمایند . راوی به صورت پیوسته عوض می شود و هر راوی گوشه ای از خاطرات خود را به یاد می آورد ولی شاید بتوان اصلی ترین راوی را دخترکی خواند که مدل نقاشی برای قلمدان است و در حقیقت همان دخترک بوف کور هدایت می باشد . کلا فضای داستان ، نحوه نگارش ، دخترک روی قلمدان ، مرد قوزی ، کالسکه و ... به صورت شدیدی شما رو یاد بوف کور می اندازه و در حقیقت خود آقای معروفی هم گفتند نگارش این کتاب نوعی ادای دین هست به صادق هدایت و بوف کور . البته کتاب ارجاعات ادبی دیگه هم داره مثل تکرار زیاد سردم است و یادآوری شعر فروغ یا جمله پیرمرد چشم و چراغ ما بود و ...
کلا فضای کتاب وهم آلود و شبیه یک جور هذیان هست . کتاب قشنگیه به دل می شینه به خصوص نثر بسیار زیبایی داره که ادم دلش می خواد بخونه و بخونه و باز هم بخونه ولی به نظرم خط سیرش دیگه بیش از حد گنگ و مبهم شده بود حداقل باید خط واضح تری را سرنوشت شخصیت ها دنبال می کرد .

آقای معروفی از ایران رفته اند و اکنون مقیم آلمان هستند و به خاطر کتاب برنده جایزه ی ادبی سال 2002 بنیاد ادبی آرنولد تسوایک هم شدند .

 

قسمت های زیبایی از کتاب

آنچه را که می بایست از دست می دادم ، داده بودم ، خودم را فنای چشم هایی کرده بودم که شاید از پیش هم زندگی مرا زهر آلود کرده بود . و انگار به دنیا آمده بودم که در هجران چشم هایی سیاه و براق بسوزم . به جست و جوی آن چشم ها در گردونه ای افتادم و تاوانی پرداختم که شاید در توانم نبود .

  

عاقبت در جایی که اصلا فکرش را نمی کردم اسیر نگاه های وحشی و معصومانه ی مردی شدم که شاید از پیش او را ندیده بودم .

 

آن قدر شب ها به ستاره ها نگاه کردم که شاید او هم به آسمان نگاهی انداخته باشد هر چند گذرا ، آن قدر به پرنده ها چشم دوختم که شاید از بالای خانه اش گذر کرده باشند . و آن قدر به نسیم سلام کردم که شاید صدای مرا به گوش او برساند ، ولی کمترین اثری از او نیافتم .

 

در تابلو نقاشی شما من سوار قطاری هستم به مقصدی نامعلوم . تابلو زنی که از پنجره به تاریکی نگاه می کند و هیچ حالتی جز سرگردانی در چهره اش نیست ، با لب های غنچه ای که انگار از بوسه ای طولانی برداشته شده و هنوز سیر نشده ، موهای درهم و برهم سیاه ، پیراهن بلند و سیاهی که در تابلو شما یک مانتو مشکی بود و روسری ماشی رنگ هم به سر داشت .

بلبل حلبی /کشاورز

بلبل حلبی

 

محمد کشاورز

 

انتشارات چشمه

کتاب مجموعه 11 داستان کوتاه از آقای کشاورز هست که برنده ی هفتمین دوره ی جایزه ی منتقدان و نویسندگان مطبوعات به عنوان بهترین مجموعه داستان سال 1384 شده و همین طور جایزه ادبی اصفهان را نیز از آن خود کرده است .

می گوید آب ، می گویی آب ، می گویم آب : افرادی که سعی دارند زمین های بیابانی که بعدها قرار است شهرکی شود را به مردم بفروشند . طنز زیبایی داشت و زیبا تموم می شد .
کتاب اول شاعر : زنی که با قرض گرفتن پول سعی می کند کتاب اول شوهرش را چاپ کند . اینم مایه های طنز داشت ولی اصلا خوشم نیومد .
بازی نا تمام  : 2 بازیگر قدیمی تئاتر به اجرای جدیدی از تئاتر معروفشان در محله ای قدیمی دعوت شده اند . یک جوری ماندگاری عشق و هنر و ... را نشون می ده . بد نبود .
خروس : مردی که در شهری به ماموریت رفته و دائم صدای خروس می شنود . خوب بود تقریبا .
رمانس : پسر نوازنده ای با گیتارش دستگیر شده و در پاسگاه است . نه خوشم نیومد .
غایب : مادری که نگران است در نبود او خانواده چه می کنند . خوب بود .
مردن به روایت مه رو  : پیرزنی که مدعی است معشوقه هدایت بوده است . قشنگه .
بنفشه ها در آفریقا گل می دهند : دو سرباز شیرازی مامور می شوند برای پادگان گل بخرند . این هم داستانی با رگه های طنز بود و خوب زیبا هم بود .
باغ تابناک : مردی که دارد داستان می نویسد و هر روز صبح از پنجره اتاق 3 پیرمرد نارنجی پوش را نگاه می کند . بدم اومد . اصلا قشنگ نبود .

لحنشون روان بود و چهارچوب های داستان ها نیز قوی بود ولی یک جوری بود که اون قدرها هم به دل نمی نشست یعنی من به شخصه چندان خوشم نیومد ازش . مردن به روایت مه رو و می گوید آب ، می گویی آب ، می گویم آب  بهترین داستان هاش بودند . خروس و غایب و بنفشه ها در آفریقا گل می دهند هم خوب بودند .
طرح روی جلد هم از صد کیلومتری متوجه می شید اردشیر رستمی کار کرده :دی

پایکوبی/کشاورز

پایکوبی

 

محمد کشاورز

 

انتشارات قصه

کتاب مجموعه 11 داستان کوتاه از آقای کشاورز هست . این کتاب را قبل از کتاب بلبل حلبی نوشتند که با استقبال خوبی از طرف خوانندگان رو به رو شد ولی سال ها گذشت تا دوباره دست به نوشتن زدند و بلبل حلبی را روانه بازار کردند .

شهود : کاسبان محل همه زنی را دیده اند که بدون حجاب وارد میدان شده ولی تصویر زن در ذهن هر کدام متفاوت است .
آخرین تصویر : زنی که عکاس روزنامه است با شوهرش به بیابانی رفته تا نذر مادر شوهر را ادا نمایند ولی شوهرش گم شده است . پایان داستان نقطه اوج زیبایی  کار هست . خوشم اومد
طعمه :به دلیل باران سیل آسا همه راه های شهر بندری کوچک بسته شده و مردم 40 روز است که گوشت نخورده اند . طولانی ترین داستان کتاب هست و بسیار هم زیبا
دل گمشده : پسرک افغان از مرد تصویرگر می خواهد که نقش گم شده اش را بکشد . خیلی زیبا و غصه دار بود . دلم می خواست تابلوی یک افغان را بکشم ولی هیچ وقت نکشیدم کنار هم بودن پسر افغانی و نقاشی و رنگ حواسم را دوباره برد پی نقاشی . دلم نقاشی می خواد .
تیغ و آینه : قاتل با پاهاش خودش نزد ولی دم برگشته است ولی پس از گذران سال ها . چه تصویر فوق العاده ای . قتی مرد هویت خودش را می گه و فضای سنگینی که آدم را احاطه می کنه ، اتفاقاتی که وقتی پیش می یان که دیگه ارزشی ندارن . حس خفقان .
پرنده ی روشن : زنی که در جنگ 3 فرزندش را از دست داده و اکنون با شوهر و تنها فرزندش زندگی می کند ، دیوانه شده است . بسیار ترسناک بود ، چاه های پی در پی ، تاریکی ، پرنده ، طناب ، چاقو و... خیلی خوب فضا سازی شده
سرگیجه : پیرمرد و توهم همسرش
آب و آتش :زنی که در حمله ی هوایی منتظر شوهر خلبانش است . توصیفاتش حرف نداشت و چه زیبا تمام می شد
شب شغال : شوهر زینو او را مجبور کرده جای گنج خیالی را به او نشان دهد .
پایکوبی : در مورد خانواده ای نوازنده بعد از ممنوعیت ساز . چه قدر زیبا از این موضوع ، داستانی نو و تکان دهنده نوشته بود . ساز و اواز همیشه زنده است همیشه .
مثل شب های دیگر :زنی که اکنون همسر برادر شوهر 17 ساله و فلجش شده . بسیار تکان دهنده بود در حد شوکه شدن
پسینگاه : رعنا بازیگر نمایش اکنون به دوباره به محل تئاتر برگشته است .

خیلی خیلی قشنگ بود . به نظر من واقعا زیباتر از بلبل حلبی بود . توصیفاتش و فضاسازیش حرف نداشت . موضوعاتش متنوع و زیبا بود و برخی جاها واقعا آدم را غافل گیر می کرد . خیلی از داستان ها در شهرهای جنوبی ساحلی اتفاق می افتند ولی خود آقای کشاورز اهل مرودشت شیراز هستند . کتاب برنده جایزه گردون برای بهترین مجموعه داستان سال نیز شده است . طرح جلد کتاب هم خیلی زیبا و با سلیقه است کار آقای یوریک کریم مسیحی .
کتاب دل گم شده رو به آقای عباس معروفی تقدیم کردند و الان شدید هوس کردم از کتاب های ایشون بخونم .

 

قسمت های زیبایی از کتاب

آدمی که بیست سال قصابی کرد ، خوب می داند کجا و چه وقت کارد گردن قربانی بگذارد .

 

می گفتند که هر جا صدای ساز خوبیار بلند شود اگر دو دستمال به دو شاخه ی درخت ببنید به رقص می آید . اما امروز امان ا... هر چه نگاه کرد آن شور و حال را در چهره ی خوبیار ندید . او دیگر آن آدمی نبود که پا به محلی می نهاد سوغاتی اش یک دنیا شور و شادی بود . آن چهره ی سبز و شاد ، سوخته و تلخ می نمود و آن چهار انگشتش که بر سوراخ ساز می نهاد و می زد ، حالا زخمی و کهنه پیچ بودند .

کتاب من و دیگری/ اخوت

کتاب من و دیگری

 

احمد اخوت

 

انتشارات جهان کتاب

کتاب شامل 18 مقاله است که 8 مورد آن تالیف جناب اخوت و 10 مورد آن ترجمه می باشد . در حقیقت کتاب از سه بخش تشکیل شده است : "ساحت های من و دیگری " ، " آیا نویسنده وجود دارد ؟ " و "چه کسی شکسپیر را نوشت ؟"
در بخش اول از خودهای متفاوت نویسنده و القاب او صحبت کرده است . در مورد مواقعی که ناخواسته اسم یا چهره ما شبیه کس دیگری است ، در مورد نویسندگانی که با اسم های مستعار کتاب نوشتند و ارتباط اسم و شخصیت . در این بخش از گرترود استاین صحبت می شود که از زبان هم خانه اش آلیس بی . تکلاس کتابی نوشت ، از نام های مستعار رومن گاری ، در مورد عباس عبدی سیاست مدار و عباس عبدی نویسنده که فوق العاده هم جذداب نوشته شده و در مورد انسان و تصویرش در آینه .

در بخش دوم در مورد شخصیت های معروف داستانی و تفاوت آن ها با شخصیت های انسانی صحبت می کند و این که این شخصیت ها تا چه حد نشان دهنده نویسنده ها می باشند . در این فصل مقالاتی مانند آیا نویسنده وجود دارد از جویس کارول و افسون جزئی در دن کیشوت از بورخس ترجمه شده اند .

در بخش سوم به شکسپیر می پردازد و مکتب های مختلفی که در مورد هویت این فرد وجود دارد . این که شکسپیر واقعا که بوده و آثاری مانند هملت و مکبث را چه کسی نوشته است . ظاهرا این موضوع باعث جدال بزرگی در دنیاست . فردی که با هویت ویلیام شکسپیر وجئد دارد کاسبی خسیس است که بازیگر نیز می باشد و امضاهای به جا مانده از او بسیار خام و نپخته اند . از شکسپیر چند تصویر هست که تفاوت های زیادی با هم دارند و ... بسیاری از افراد معتقدند که شکسپیر در حقیقت نام مستعاری برای فرانسیس بیکن بوده است !!!!

خیلی خوشم اومد .و از کتاب هایی هست که بهتون پیش نهاد می کنم بخونید به خصوص مقالات تالیفی خیلی زیباتر از ترجمه ها هستند ! از همه جالب تر برای من مباحث و دعواهای مربوط به شکسپیر بود و باید اعتراف کنم در کل نمی دونستم که هویت شکسپیر هنوز برای دنیا معلوم نیست :دی

 

قسمت های زیبایی از کتاب

کمتر چیزی است که واقعا همان باشد که می نماید .

 

ما فقط یک بار زندگی می کنیم و پس از آن وانمود می کنیم که زنده ایم .

 

شعر کوتاهی برای چاپ در فردوسی می فرستد . به همراه عکس و کراوات و سبیل ، با این توضیح که من آقای عباس عبدی نیستم که خبر می نویسد . من عباس عبدی شاعرم و قیافه ام این است . آن ها هم عکس و توضیح عباس را چاپ کردند ...
انسان گرفتار سندرم اسم بعید است هرگز از شر این گرفتاری خلاصی یابد . در خبر مجله ی فردوسی عکس ها جا به جا چاپ شد . خبر " کتاب تازه " مربوط به داریوش عبداللهی و مطلب " اشتباه لپی " از آن عباس عبدی بود . آن که سبیل و کراوات داشت عباس عبدی بود که در نقش داریوش عبداللهی ظاهر شده بود ! دنیا را می بینید ! طرف نامه می نویسد همراه با عکس و توضیحات که من عباس عبدی شاعرم ، نه عباس عبدی گزارشگر ، عکسش که درست چاپ نمی شود هیچ ، پای داریوش عبداللی نویسنده ی تبریزی هم به میان می آید ! خنده دارتر از همه ی این ها ، دست گل سردبیر فردوسی است . در مطلب اشتباه لپی می خوانیم که عباس ( البته با عکس عبداللهی ) می گوید من عباس عبدی فقط شعر می گویم و با عباس عبدی داستان نویس فرق دارم .

ملک جمشید /نقیب الممالک

ملک جمشید

 

محمدعلی نقیب الممالک

 

انتشارات ققنوس

ملک جمشید پسر بسیار زیبا و پهلوان ، پادشاه ایالت زیرباد هندوستان است که روزی برای شکار می رود و هنگامی که در خواب است ، دزدان او را لخت می کنند . ملک جمشید از خجالت روی بازگشت به خانه را ندارد و آواره بیابان می شود  . بعد از مدتی به شهری می رسد و عاشق دختر پادشاه آن دیار به نام ماه عالم گیر می شود ولی به او می گویند پسر پادشاه ، ملک فریدون ، در طلسم حمام بلور گیر افتاده و پادشاه دخترش را به نجات دهنده او خواهد داد و ...

بعد از خوندن امیر ارسلان به نظرم اومد بد نیست کتاب دیگه ای هم از افسانه های و قصه های عامیانه ایرانی بخونم ولی خوب واقعا این هم عین امیر ارسلان بود باز پادشاه زاده ای که از روی عکس عاشق یک دختر می شه و برای رسیدن به اون با دیوها مبارزه می کنه فقط تو این داستان شاهزاده بی وفا هم هست و سعی می کنه با چهرزاد هم رابطه داشته باشه : دی در هر صورت خوندنش خالی از لطف نبود هر چند دیگه اون قدر هم برام شگفت انگیز نبود و روندش تکراری و کسل کننده شده بود .

با همه این حرف ها فکر می کنم در حق قصه های عامیانه کشورمون خیلی کوتاهی کردیم و باید این قصه ها را گسترش بدیم با نوشتن کتاب هایی از روی این داستان ها برای کودکان ، درست کردن کارتون و فیلم و سریال و .... خیلی خیلی حیفه که این داستان ها که یک جور حافظه تاریخی هستند به فراموشی سپرده بشن

تسلی ناپذیر/ایشی گورو

تسلی ناپذیر

 

کازوئو ایشی گورو

سهیل سمی

 

انتشارات ققنوس

رایدر پیانیست معروفی است که به دعوت مردم یک شهر کوچک به آن جا رفته است تا هم از شهر بازدید نماید و هم در برنامه 5شنبه شب برای آنها چند قطعه رو اجرا کند . شهر دچار نوعی رخوت فرهنگی است و مردم امیدوارند ورود رایدر تحولی عظیم را ایجاد نماید . افراد مختلف شهر ، توقعات مختلفی از رایدر دارند و در همین زمان ، هنرمند بین زندگی هنری و شخصی خود نیز دچار تضاد و مشکلاتی شده است .
نحوه روایت کتاب خیلی خاص هست . کتاب از زبان رایدر بیان می شه اما در صحنه هایی که رایدر حضور نداره ، خیلی راحت مثل یک دانای کل عمل می کنه و انگار رایدر قادر به دیدن تمام صحنه ها و حتی شنیدن مکالمات درونی افراد نیز هست . فضای خاصی هم داره مثلا فکر کنید رایدر با زن و بچه اش از در می یاد بیرون که بره کنسرت ، تا در رو باز می کنه دوستش دم در ایستاده که بیا بریم مهمونی ، رایدر می ره مهمونی بعد برای مثال دوباره از وسط مهمونی می ره پیاده روی بعد راه را گم می کنه می ره ترن سواری و بعد بر می گرده دم خونه و با زن و بچه اش راه می افتن می رن سراغ کنسرت . نمی شه کاملا مطمئن بود همه ی صحنه ها واقعی هست یا کدوماش توی خیال رایدر اتفاق می افته . به هر حال کتاب فوق العاده ای بود . دوستش داشتم .
قبلا چند تا کتاب از ایشی گورو معرفی کرده بودم ولی این کتاب که اتفاقا مهم ترین کتابش هم هست جا مونده بود . گفته می شه این کتاب با تاثیر از کافکا نوشته شده . نام ايشى گورو 2 بار در فهرست بهترين نويسندگان جوان بريتانيا که هر ساله به انتخاب مجله ادبى معروف «گرانتا» معرفى مى‌شوند، آورده شده و هم چنین بد نیست ذکر کنیم فوق‌ليسانسش را در رشته نويسندگى خلاق گرفته است .

 

قسمت های زیبایی از کتاب

خیلی وقت داشتم که به مسئله فکر کنم . و وقتی شنیدم شما دارین می آین به شهر ما به خودم گفتم واقعا وقت اون رسیده که تلخی حوادث گذشته رو به فراموشی بسپرم .

 

یه زمانی می آد که آدم باید بگه : این منم ، این کاریه که می خوام انجام بدم .

 

با حال و هوایی که اون داره ، فقط می تونه در یه شرایط خاص دوستم داشته باشه . این امر به این معنا نیست که از ارزش عشقش به من کم بشه .

 

با این که می دونم تموم می شه ، اما دقیقا نمی دونم چه موقع . واقعا وحشتناکه .

 

سال ها و سال ها گذشت که طی اونا عذرخواهی از جانب شما نه پایان کار ، که تازه آغاز راه بود . آغاز یه دوره جدید از درد و تحقیر .

جنبش تن با کو / گودرزی

جنبش تن باکو

 

سجاد گودرزی

 

انتشارات چشمه

خوب اینم یک کتاب نمایشگاهی و جدید !

نشر چشمه امسال برای نمایشگاه یک سری کتاب شعر هم چاپ کرده که یکی از اونها کتاب جنبش تن باکو  از سجاد گودرزی هست که واقعا عاشق شعرهاش هستم و فکر کنم خوندن شعراش تجربه خیلی خوبی باشه . قبلا کتاب سیاهه مسیرها را ازش خوندیم که گمونم باید یک بار هم دوباره اونو بخونم و معرفی کنم . در کل بسیار خوشحالم که شاهد کتاب جدید یکی از شاعرای محبوبم هستم .

 

قسمت هایی از کتاب

از این به بعد معیار زیبایی
بر مدار تو می چرخد
رنسانس تو
کمر تاریخ را شکست
زنان قبل از تو
زنان بعد ازتو
دیدی زیبایی حتا در لفظ
بین هیچ کدامشان نبود 

****************

بیا به احترام
برادران لومیر
امشب را صامت زندگی کن 

قصه را
با یک  پیمانه چای شهرزادی که دم می کنی
پیش ببر 

در مقابل
من هم ادای دینی می کنم به براتیگان
با شلیک به لامپی
که برای برهنگی مان
از حدقه درآمده

شبح اپرای پاریس /کی

شبح اپرای پاریس

 

سوزان کی

ملیحه محمدی

 

انتشارات چشمه

چند پست قبل تر در مورد کتاب شبح اپرا صحبت کردم .  سال ها پیش شایعه ای وجود داشته مبنی بر اینکه شبحی در اپرای پاریس زندگی می کند و حوادث مختلفی را پدید می آورد . آقای لورو نسبت به این شایعه کنجکاو می شه و با پرس و جو از کارکنان و حرف های مردم افسانه شبح اپرا را به رشته تحریر در می یاره و توی این داستان نقل می کنه که شبح در حقیقت مردی با صورتی بسیار زشت بوده که عاشق یکی از بازیگران اپرا می شود . این افسانه بسیار مشهور می شه و فیلم های زیادی از روی اون ساخته می شه . در کتاب شبح اپرای پاریس خانم کی ، کودکی اریک یا همون شبح را تصویر می کنه و در حقیقت داستان زندگی او را و این که چی می شه که کار اون به این جا می کشه .
می دونید آدم را یاد چی می اندازه مثل وقتی که بامداد خمار توی ایران معروف شد و به طمع اون شب سراب را نوشتند یا وقتی سکوت بره ها و قتل با اره برقی در تگزاس فیلم های مشهوری شدند و بعد برای هر کدوم فیلمی ساختند که چطور قاتل اصلی کارش به اینجا کشیده .
به هر حال از کار خانم کی اصلا خوشم نیومد انگار از شهرت اون کتاب برای فروش کتاب خودش استفاده کرده . افسانه ای که این قدر در دنیا برای خودش جا باز کرده حالا خیلی مسخره است یکی بیاد بشینه بگه چی شد و چی نشد که قهرمان این قصه این طوری شد . تازه تحریفاتش که به کنار . مثلا در شبح اپرا ما داریم که اریک از زندگی رائول و کریستین می گذره چون کریستین اون را می بوسه و شاید این برای مردم عادی قابل درک نباشه اما تنها آرزوی اریک بوسیده شدن بوده ! ولی توی این کتاب خیلی راحت کریستین از اریک بچه دار می شه چرا چون کتاب از نوع شدید عامه پسند و هندی هست و باید نسل اریک ادامه داشته باشه . کلا کتاب فقط با هدف به فروش رفتن نوشته شده . نکته دیگه اش که رو اعصابمه قضاوتش در مورد ایران و زشتی معماری ایرانی و فرهنگ زندگی اونهاست . حالا البته چند همسری بودن را که تحقیر می کنه حق داره اما واقعا معماری ما تو اون زمان خیلی هم خوب بوده . در ضمن توی این کتاب اریک در قصر در کنار امیرکبیر زندگی می کنه و روابطشون با هم بسیار بده و اریک سازمان دهنده قتل امیر کبیر هست :دی

طرح جلد هم افتضاح تر از افتضاح !اینم بگه از کتاب توی ایران استقابل خوبی شده و تجدید چاپ هم شده .

 

قسمت های زیبایی از کتاب

نباید در مورد طفل تولد نیافته بد و بیراه گفت ، فلاکت هولناک می آورد .

 

ما عاشق بودیم ، اما نه به معنای کامل کلمه ، زیرا او بیش از آن منطقی ، عاقل و فهمیده بود که خطر کند و خود را نابود سازد .

 

چه آسان از فراموشی صحبت می کنید ، شما ! شما که هرگز کثافت و حقارت یک قفس را نشناخته اید !

 

دانستن در ایران چیز بسیار خطرناکی است .

 

دنیا نمی تواند گلبرگ های ظریف را جز له شده و پایمال در گل و لای ، ببیند .

 

چه قدر دشوار است که همیشه نه بگویی ، هر چند که در دل مایلی آری بگوئی .

 

او را از دست داده ام ، همان طور که پدرم را از دست داده ام . اما این بار گناه از من است ، خودم مقصرم . با دست های خودم همه چیز را ویران کردم و هیچ واژه ای برای بیان ماتم من از این فقدان به حد کافی رسا نیست .

 

هرگز تا آن وقت باور نداشتم که قلب بشر می تواند مانند قلب من در آن لحظه این همه بدبختی را تاب آورد .

 

در قلبم همچنان به معجزه عقیده دارم . خدا بزرگ ترین معجزه گر است ، او که یک کرم زشت و بدترکیب را به پروانه ای زیبا تبدیل می کند ، حتما قادر است که از نفرت و ترس هم عشق بیافریند .

امیر ارسلان نامدار / نقیب الممالک

امیر ارسلان نامدار

 

محمد علی نقیب الممالک شیرازی

پژوهشگر و ویراستار : منوچهر کریم زاده

 

انتشارات طرح نو

ملک شاه رومی طی جنگ با سلاطین متجاوز کشته می شود و همسر او که باردار است سعی می کند فرار نماید . همسرش با خواجه نعمان تاجر مصری آشنا شده و همسر او می گردد و بعد از مدتی فرزنش از ملک شاه به نام امیر ارسلان متولد می شود . امیر ارسلان پسر بسیار زیبا و شجاعی است که همه او را دوست دارند . سال ها بعد وقتی متوجه می شود که پدرش ملک شاه بوده به روم لشکر می کشد تا تاج و تخت پدر را باز پس گیرد و در همین لشکر کشی ، عکس فرخ لقا دختر پطرس خان فرنگی را می بیند و عاشق او می گردد و به سمت فرنگ می رود . شاه فرنگ دو وزیر ماهر در رمل و اسطرلاب به نام شمس وزیر و قمر وزیر دارد که شمس با امیر ارسلان موافق و قمر مخالف است . در اثر شرارات های قمر وزیر ، فرخ لقا به دست دیوان و عفریت ها گرفتار می شود و امیرارسلان راهی نجات او از سرزمین جادو می گردد و .... شرح جنگ های امیر ارسلان با فولادزره و ریحانه جادو و ... را داریم

امیر ارسلان هم که از افسانه های بسیار قدیمی هست و شاید هم پدرها و مادرها قصه اش را براتون تعریف کرده باشند اما به هر حال خوندن کتابش هم خالی از لطف نیست به خصوص که در بین متن از شعرهای مختلف و مناسبی استفاده کرده که حس خوبی را به آدم منتقل می کنه . من خیلی از کتاب خوشم اومد . کلا ا زاین فضاهای تخیلی و فانتزی و جنگ با دیو و پری خوشم می یاد . فقط مشکلم این بود زیادی غش می کردند تا همدیگر رو می دیدند از خوشی غش می کردند !!!! بعد هم وقتی ناراحت بودند از دماغش دود بد بو متصعد می شد :دی

در مورد این داستان جالبه بدونید که قصه توسط نقیب اللمالک برای ناصر الدین شاه قاجار نقل می شده تا او را سرگرم کنه و دختر ناصرالدین شاه یعنی فخرالدوله پشت در اتاق می نشسته و این داستان را مکتوب نموده و براش تصویرگری می کرده . در ضمن ریحانه و مرجانه و سهیل اسم شخصیت بدهای کتاب هستند :دی

از روی کتاب فیلمی هم در دهه ۳۰ ساخته شده که بسیار پرفروش می شه و ظاهرا یک سال روی پرده سینما بوده

تشنگی و گشنگی /یونسکو

تشنگی و گشنگی

 

اوژن یونسکو

جلال آل احمد – منوچهر هزارخانی

 

انتشارات امیرکبیر

تشنگی و گشنگی نمایشنامه ای در سه پرده هست که حدود 50 صفحه اون را آقای آل احمد ترجمه کرده و بعد ، مرگ امانش نداده و باقی ترجمه توسط آقای هزارخانی پیگیری شده است . مایه های سورئالش بالا بود ، به صورت کامل منظورش را نگرفتم ولی با این وجود خوندنش خوب بود . پرده اول زن و مردی هستند که زن سعی در پایبند کردن مرد به همان چیزهای مرسوم دور و برشان و عشقان دارد . پرده دوم مرد تنها در بیابانی موزه مانند است . پرده سوم مرد در بین کوره راه ها به مجلسی رسیده سعی در اموزش اصولی به او دارند . اگر کسی خونده نمایشنامه رو لطف می کنه که برداشتهاش را به من هم بگه .

آقای یونسکو بارزترین نماینده تئاتر پوچی هستند . این نوع تئاتر ارتباط زیادی با پوچ گرایی داره . این نمایش ها شامل بازی های زبانی،کلیشه‌های اغراق آمیز،تکرار و ترکیبات بی ربط یا حتی عبارات ابتکاری را از زبان شخصیت هایی که معمولا در یک تراجیکمدی اسیر شرایط جبری و فشار های ناخوشایند ناخودآگاهند می‌شود را به همراه دارند .
ایشون یک نویسنده فرانسوی هستند که البته اصلاتا اهل رمانی می باشند و یک جمله خیلی جالب هم دارند : در نظر من نویسنده آدم متعهدی نیست. او کسی است که برای خودش می نویسد یا دست کم می اندیشد که دارد برای خودش می نویسد.

 

قسمت های زیبایی از کتاب

من همین که با تو باشم ، حتی از مردن هم ترس ندارم . همین که یک قدم بردارم و بتوانم دست تو را لمس کنم ، همین که تو در اتاق پهلویی من باشی و صدایت کنم و تو به من جواب بدهی ، من خوشحالم .

 

چطور عادت جواب شنیدن او را از سرم بیندازم ، چطور عادت لمس کردن او را ترک کنم ؟ چطور عادت انتظار کشیدن برای او را ترک کنم ؟

 

همه اینها جویای ترحم اند . هر کس آن را برای خودش می خواهد و هیچ کس قادر نیست به دیگران بدهد .

 

وقتی امید از دست می رود ، همه چیز عوض می شود .

 

محاکمه یک نوع تشریفات است . قضاوت پیش از محاکمه می آید .

شبح اپرا/لورو

شبح اپرا

 

گاستون لورو

آرش حجازي – مهدي حريري

 

انتشارات كاروان

شبحي خوفناك در زيرزمين هاي ساختمان اپراي پاريس مسكن گزيده . او بسيار باهوش و پر رمز و راز است و به گونه اي نامرئي تمام اتفاقات اپرا را تحت نظر دارد . اين شبح خوفناك عاشق يكي از بازيگران به نام كريستين دائه شده و با تردستي هاي خود به صورت فرشته موسيقي بر او ظاهر شده و سعي مي كند روح كريستين را در اختيار بگيرد .
انگيزه ام براي انتخاب اين كتاب اين بود كه هفته گذشته فيلمش رو ديدم و خيلي خوشم اومد ، كتابش هم خوب بود اما فيلمش را بيشتر پسنديدم . در اون زمان واقعا شايعاتي در مورد وجود يك شبح در ساختمان اپرا وجود داشته و آقاي گاستون عنوان مي كنه كه اين كتاب رمز واقعي اون شايعات هست .
كتاب شبح اپرا منبع الهام فيلم سازان و نمايش نامه پردازان متعددي بوده و از روي اين كتاب فيلم هاي مختلفي ساخته شده است . اولين اقتباس از اين اثر يك فيلم صامت ، با شكوه و پر هزينه بود كه در سال 1922 به كارگرداني روبرت جوليان ساخته شد . اقتباس دوم با كارگرداني آرتورلويين و همچنان بسيار پر هزينه ساخته شد . فيلم سوم توسط كارگردان ژانر ترسناك ، ترنس فيشر ساخته شد . در سال 1998 داريو آرجنتو به همراه ژرار براش اقتباي تازه و با مايه هاي روان شناسي از اين فيلم ارائه نمودند . آخرين فيلم هم هموني بود كه من ديدم سال 2004 ساخته شده به صورت موزيكال و بسيار بسيار پر هزينه كه با استقبال هم رو به رو شد . جالبه بدونيد در سال 1974 برايان دي پالما فيلمي به نام شبح بهشت مي سازه كه شبحش بسيار شبيه به شخصيت شبه اپرا بوده و به همين جهت شركت يونيورسال كه صاحب امتياز شبح اپرا هست از اون ها شكايت مي كنه و اون ها را مجبور به پرداخت غرامت مي نمايد .
اينم بد نيست ذكر كنيم كه آقاي گاستون از خانواده بسيار ثروتمندي بوده اما اون قدر ولخرجي مي كنه كه ورشكسته مي شه . مشهورترين كتابش همين شبح اپراست و البته اولين كسي بوده كه رماني جنايي مي نويسه كه در يك اتاق دربسته جريان داره و بعد اين اتاق دربسته به زمينه بسيار محبوبي در كارهاي ترسناك و جنايي تبديل مي شه . ايشون در اثر عفونت ادراري فوت مي كنن مرگ چندان رمانتيكي براي نويسنده چنين كتاب عاشقانه اي نيست .

 

 قسمت هاي زيبايي از كتاب

فرشته معمولا وقتي مي آيد كه هيچ كس انتظارش را ندارد ، وقتي شخص غمگين و دل شكسته است .

 

لحظاتي هست كه در آن ها ، معصوميت بيش از حد روح آن قدر طاقت فرسا مي شود كه نفرت بر مي انگيزد .

 

من براي خوب بودن ، فقط نيازمند محبتم !

 

 چيزي خوب است كه پايانش خوب باشد .

مستاجر جدید/یونسکو

مستاجر جدید

 

اوژن یونسکو

رضا کرم رضایی

 

انتشارات فردا

مستاجر جدید وارد خانه خود می شود و با شور و هیجان شروع به داخل کردن اسباب جدید به اتاق می نماید . اسباب های او بیش از حد معمول است ...
تصمیم داشتم نمایش کرگدن رو بخونم اما چون گیرش نیوردم رفتم سراغ یکی دیگه از نمایشنامه های اوژن . دلیل انتخاب این یکی هم مترجمش بود . گفتم چون آقای کرم رضایی جدیدا فوت کردن این کار یک جور یادآوری از این هنرمند بزرگ هم هست . امیدوارم روحشون شاد باشه . نمایشنامه بسیار کوتاه و 30 صفحه است ، خیلی زود خونده می شه . یک جور می شه ازش برداشت کرد که شاید داره به زندگی مدرن ما و اهمیت روز افزون تزیینات و اشیا توی این زندگی اشاره می کنه به طوری که این لوازم خونه دیگه باعث راحتی نیستن بلکه یک جور دردسرن یا شاید هم سمبلیک داره به زندگی انسان اشاره می کنه که ابتدا خالی است و بعد با عقاید و تجربیات و خاطرات پر می شه ! در کل زیبا بود و دوسش داشتم .
آقای کرم رضایی این نمایش را کارگردانی هم کردند که خانم خیراندیش و آقای امیرسلیمانی توش بازی کردند و بسیار هم با استقبال رو به رو می شه . ظاهرا از همین نمایش فیلم برداری هم شده و در تلویزیون هم نمایش داده شده .

جالبه بدونید آقای یونسکو از مخالفان تئاتر بوده و واقعا از نمایش نامه بدش می اومده تا زمانی که شروع به اموزش زبان می کنه و در اثر دیالوگ خوانی به ذهنش می رسه یک نمایش بنویسه که اتفاقا یک گروه تئاتر اون رو بازی می کنند و با شکست شدیدی مواجه می شن !

ادب مرد به ز دولت اوست تحریر شد/پزشکزاد

ادب مرد به ز دولت اوست تحریر شد

 

ایرج پزشکزاد

 

انتشارات صفی علیشاه

نمایشنامه ای کمدی از آقای پزشکزاد که تجربه خوب و به یاد ماندنی دائی جان ناپلئون باعث شد به سراغش برم اما اصلا در اون حد نبود . نمایش در 3 پرده تنظیم شده است . آقای پورعلیزاده مرد درستکار و شادی است که حاضر به قبول رشوه نیست و شیطان تصمیم دارد هرجور شده او را بفریبد ..
خیلی ساده و خطی بود و در ضمن موضوعش هم واقعا قدیمی و نخ نما بود، البته کتابی هم که من خوندم چاپ دوم سال 1354 بود شاید اون موقع هنوز موضوع جذابی بوده ولی خوندنش در حال حاضر برای من که لطفی نداشت .
طرح روی جلد بامزه ای داره ، یک نقاشی تو مایه ی مینیاتور از شخصیت های نمایش که طرحش از خود نویسنده و نقاشش آقای تبریزی بوده اند . آقای ژزشکزاد اصالتا بهبهانی هستند اما در تهران متولد شدند . در فرانسه رشته حقوق خوندند و مدتی در دادگستری و مدتی هم در وزارت خارجه کار می کردند .پدر ایشون پزشک و مادرشون معلم بودند .

دوشيزه خانم تاكنا/یوسا

دوشيزه خانم تاكنا

 

 

ماريو بارگاس يوسا

آزاده آل محمد

 

انتشارات ويدا

كتاب نمايشنامه اي از يوسا هست و گمونم تنها نمايش نامه ترجمه شده از ايشونم باشه كه سال 76 چاپ شد و ديگه هم تجديد چاپ نشد . تا حالا نخونده بودمش چون اهل نمايشنامه خوندن نبودم اما حالا كه تصميم گرفتم انسان فهميم و نمايش نامه خواني بشم سراغ اين كتاب هم رفتم .

بليزاريو نوه خانداني اشرافي است كه اكنون به زوال رسيده اند . خانواده دوست دارد او وكيل شود و شوكت از دست رفته را به آن ها بازگرداند اما او دارد داستان مي نويسد . داستان مامائه پير دختر فاميل كه با آنها زندگي مي كند . نمايش نامه نيز همين است ، بليزاريو با مامائه صحبت مي كند تا از جوانيش ، عشقش و از تاكنا بگويد .

زياد خوشم نيومد حالا يا واقعا قوي نيست كار يا چون من اول راه نمايش نامه خواني هستم نتونستم خوب باهاش ارتباط برقرار كنم .

 

 قسمت هاي زيبايي از كتاب

عشق يعني اين ، مي فهمي ؟ براي نگه داري مردي كه دوست مي دارم ، پيه همه چيز را به تن مي مالم .

 

غرور مهم ترين سرمايه آدمي است . به او مصونيت مي بخشد . مرد يا زني كه غرورش را از دست بدهد ، به پاره كهنه اي در مي آيد كه هر كس و ناكسي مي تواند لگد مالش كند .

 

تولد غريب داستان ها هميشه مايه ي حيرت است . وقتي كه تصور مي كني حوادث را به فراموشي سپرده اي ، حافظه آن ها را باز مي خرد و نگاه مي دارد ، با افسانه مي اميزد تا بعد قوه ي تخيل به آن ها خيانت كند .

رویای تبت /وفی

رویای تبت

 

فریبا وفی

 

انتشارات مرکز

شعله دختر جوانیست که عاشق پسری به نام مهرداد بوده اما اکنون مهرداد او را ترک کرده تا با دیگری ازدواج کند . شعله زجر می کشد ، فکر می کند ، زجر می کشد و ... . شیوا خواهر شعله است دختری جدی و عاقل ، دختری که درگیر فعالیت های سیاسی بوده ، عاشق جاوید شده با او ازدواج کرده و همیشه طرفدار جاوید است . آنها ظاهرا زوج بسیار خوشبختی هستند . فروغ نیز نامادری جاوید است ، زنی که عاشق محمدعلی همسر اولش بوده اما به دلیل نازایی مجبور به طلاق و ازدواج با پدر جاوید شده است .
داستان 3 عشق را می خوانیم از آدم های مختلف در دروه های مختلف اما نزدیک به هم  . حال و هوای عاشقی های متفاوت و غمی که در پایان تمام آنهاست .
خیلی قشنگ بود . خوشم اومد . به نظرم بهترین کتاب خانم وفی همین کتاب بود . روان شناسی لحظات و فکرهای آدم ها رو خوب درآورده ، راحت می تونید آدم های داستان و احساساتشون را لمس کنید . شیوه ی بیانش هم زیباست ، مستقیم نیست اما پرپیچش هم نیست . بهتر از همه ، دیگه از اون زنهای بدبخت همیشگی داستانهاش خبری نیست .
شعله رو دوست داشتم ، پر احساس بود ، طبیعی بود و تنها . صادق نفرت انگیز بود برام چه طور آدم می تونه برای خودخواهی خودش نزدیک به کسی بشه و متوجه تغییر احساسات اون فرد نباشه . چطور می شه کسی را عاشق کرد و عاشق نشد ! آخر داستان رو بد تموم می کنه ، آخه داستان معما گونه نیست  فکر کنم همه خواننده ها از همون اول متوجه بشن که مرد آرام همون صادق هست ولی آخر کتاب مثل یک راز ازش پرده بر می داره نه یک تغییر موقعیت نه یک تغییر احساس یا همه کاملا متوجه هستن زنی که صادق عاشقش بوده کی هست آخر داستان نباید مثل یک راز ناگهانی فاش بشه چون واسه کسی ناگفته نیست می تونست به جای این کار روی بعد روان شناسیش برای پایان قصه کار کنه .
این کتاب جایزه بهترین رمان هوشنگ گلشیری و مهرگان ادب را از آن خود کرد . اسم جالبی داره اصلا خود اسم تبت با رویا همراه هست فکر اینکه آدم روی بام دنیا باشه . بام ایران هم شهرکرد هست فکر کنم توی شهرکرد هم آدم فکر کنه روی بام ایرانه حس باحالی باید باشه!

 

قسمت های زیبایی از کتاب

بشقاب غذا را کنار کشید و هر دو دستش را روی میز به طرف من آورد . دست هایم را زیر میز بردم تا نتواند آنها را بگیرد .

 

لازم نیست به حافظه ام فشار بیاورم . همه چیز خود به خود به مغزم سرازیر می شود . همه ی آن حرکات اتفاقی و بی معنی در ذهنم جمع شده اند تا معنای واقعی شان را نشانم بدهند .

 

صادق از آدم هایی است که بار اول دیده نمی شوند . ذره ذره کشف می شوند . روز اولی که دیدمش آن قدر ساده و مختصر حرف زد که فکر کردم چیزی بارش نیست . بر عکس جاوید که می توانست توجه همه را فوری به خودش جلب کند ، او حتی دیده نمی شد .

 

سلام دادن به دیگران کاری شاق بود و شاق تر از آن فکر کردن به عصر بود ، به فردا به پس فردا بود . از عصر وحشت داشتم . از فردای بدون او وحشت داشتم .

 

گفتم :"الو ؟"
مکث کرد . صدای زیادی می آمد .
گفت : " اشتباه است . "
گوشی را گذاشت . حالا دیگر می توانستم در خیابان راه بروم و از بوق هیچ ماشینی برنگردم . حرکت درد را در جای نامشخصی از بدنم احساس کردم . راه گلویم گرفت و به گوش هایم فشار آمد .
ماشینی چند متر جلوتر نگه داشت . از کنارش گذشتم و به مژه هایم گفتم اشک هایم را همان جا توی چشم هایم نگه دارند ، مبادا که بریزند آن هم میان این همه آدم . مژه ها نتوانستند و اشک ها همه ریختند روی صورتم .

 

اعتراف کردم که می دیدم . از مدت ها پیش می دانستم . ولی آن قدر اراده نداشتم که به موقع کنار بکشم .

 

ای کاش می شد با خیال یک نفر زندگی کرد ولی امکان ندارد . لااقل بعد از این ممکن نیست . خلایی که احساس می کنم بعضی وقت ها با هیچ چیزی پر نمی شود .

 

حرف زدم . از مهرداد گفتم . حرف زدن از او تنها چیزی بود که من و مرد آرام را به هم مربوط می کرد . گفتم که دیگر نمی خواهم ماشین مهرداد را آتش بزنم . در خیالم او را مثل آدمکی می چرخاندم و از هر طرف نگاهش می کردم . چشمانم مثل دستگاه عیب یاب دقیقی کار می کرد . با پیدا کردن هر عیب که قبلا ندیده بودم نفس آسوده ای می کشیدم و در نهایت این من بودم که او را ترک می کردم . او مردی نبود که می خواستم .

 

هیچ چیز تضمین ندارد و رابطه ی آدم ها یخچال و لباسشویی نیست که گارانتی داشته باشد . یک روز هست و یک روز نیست و اگر کسی تضمینی بدهد دروغ گفته است .

 

گفت : " چرا همه اش دنبال معنای دیگری هستی . این یک دوستی ساده است . "
آب دهانم را قورت دادم .
" دوستی یک زن و مرد هیچ وقت ساده نیست . "

 

تجربیات آدم خیلی مهم است . وقتی چشمت به روی زندگی باز می شود و آن را برای اولین بار می فهمی ، دیگر نمی توانی جور دیگری فکر کنی . اگر آن یک بار آسیب ببینی زندگی برای همیشه طعم واقعی اش را از دست می دهد . دیگر نمی توانی به دنیا مثل چیز باارزشی نگاه کنی .

 

او دیگر سنگ نبود . سنگ صبورم نبود . مرد بود . می خواستم بشناسمش .

 

دیگر نخواستم بدانم . تحملش را نداشتم . در لحنش ستایش بود . ستایشی که جایی برای هیچ رقیبی نمی گذاشت .

 

مردهای من عاشق نمی شدند . دم دست بودند ولی مال من نبودند . با آمدنشان این حس گزنده به سراغت می آمد که یک روز می روند و وقت رفتنشان می دانستی مرده هایی هستند که توانایی فکر کردن به بازمانده ها را ندارند .

 

" بس که عقل کلی و اشتباه نمی کنی وقتی هم اشتباه می کنی و زیرش نمی زنی ، خوشم می آید . "
" کی گفته عقل کلم ؟ "
و شیر آب را بستی که صدایم را بشنوی .
" همه . جاوید همیشه ورد زبانش است که شیوا اشتباه نمی کند . "
شیر را باز کردی .
" این جوری فرصت اشتباه کردن را از آدم می گیرد . "

 

بعضی وقت ها ، نقص ها آدم ها را قشنگ تر می کند .

 

حرف که نمی زنم از خودش نمی پرسد این بنده خدا که لال نبود چرا یک دفعه این طور شد ؟ راحت تر است فکر کند زن ها بعضی وقت ها کم حرف می شوند . به خودش زحمت نمی دهد ببیند توی دل من چه خبر است ؟

 

از تولد بچه ی محمدعلی که باخبر شدم پایم را توی یک کفش کردم که برویم مشهد . پدر جاوید مغازه را سپرد دست شاگردش و رفتیم مشهد . می ترسیدم اگر نرویم توبه را بشکنم و بروم در خانه شان . رفتم توی حرم . گوشه ای نشستم . چادرم را روی سرم کشیدم و گریه کردم . گفتم خدایا محبتش را از دلم بیرون کن .

 

ای لعنت بر من ، خودم را نمی خواستم . او را می خواستم .

 

وقتی آدم به چیزی که می خواهد نمی رسد ، زیاد دور نمی رود . همان حوالی پرسه می زند و به آشناترین چیز نزدیک به او ، شبیه او چنگ می زند .

 

گفت : " تو دختر قشنگی هست . با شعوری . "
این جور مقدمه را خوب می شناختم . خوبی ها را به تو می گفتند تا خوبتر ها را از تو دریغ کنند .  

دختری از پرو / یوسا

دختری از پرو

 

ماریو بارگاس یوسا

خجسته کیهان

 

انتشارات پارسه

داستان در مورد 4 دهه از زندگی مردی به نام ریکاردو و عشق عجیب او به یک دختر اهل پرو می باشد . ریکاردو در دوران کودکی با دختری زیبا و شاد به نام لیلی آشنا می شود . لیلی دختری شیطان است که خود را شیلیایی معرفی می کند و هرگز سایر بچه ها را به خانه دعوت نمی نماید . ریکاردو عاشق لیلی است ولی بعد از مدتی معلوم می شود حرف های دختر بچه دروغ بوده و لیلی از آن محل می رود . ریکاردو به تحصیلاتش ادامه می دهد و سرانجام مترجم یونسکو در پاریس می گردد . او در دوره های مختلف زندگی اش ، دوباره با لیلی برخورد دارد و هم چنان عاشق اوست . دختر اهل پرو دختری زیباست که اولویت اول زندگیش خودش می باشد ، او عاشق پول و تجملات است و برای رسیدن به آن ها هر کاری می کند . دخترک به دنبال مردهای پولدار و زندگی پرماجراست و خیلی راحت با پیدا کردن سوژه ثروت مندتر ، سوژه قبلی را در اوج نامردی رها می کند ... کتاب کشمکش های ریکاردو و دختر بد و روند عشق آنهاست .
دقیقا همون جور که به ذهنتون می یاد کتاب یک مادام بوواری جدید خلق می کنه ، یک مادام بوواری متناسب با دنیای مدرن . اتفاقا در خلقش خیلی هم موفق بوده و شخصیت دختر را خوب و ملموس در آورده . شاید اصلا به خاط مدرن بودنش خیلی هم راحت تر از مادام بوواری باهاش ارتباط  برقرار کنید . به قوت خیلی از کارای یوسا مثلا گفت و گو در کاتدرال یا مرگ در آند نیست اما کتاب زیباییه . هر چند اون فصل که ریکاردو به پرو بر می گرده و در مورد خانواده دختر کسب اطلاع می کنه بی مزه و زاید بود ، چه احتیاجی داریم بدونیم دختر کی بوده ، بهتره  بچگیش و گذشتش تو هاله ی راز باشه و اصلا این قدر پر رنگ نشه اونم با یک حادثه عجیب غریب ! همچنین کتاب تصویری از شرایط اروپا در دهه 60 هم می ده مثلا اطلاعات زیادی در مورد هیپی ها و اعتقاداتشون و ... بد نیست اشاره کنیم که جنبش هیپی گری از امریکا شروع می شه و به اروپا می رسه . علاقه به روان گردان ها و مواد مخدر ، موهای بلند و ستایش عشق و آزادی از خصوصیات آنهاست . یک جورایی این عقاید گیاه خواری و روابط آزادش به عقاید پیروان مزدک می خوره !


کتاب آخرین اثر ترجمه شده ماریو بارگاس یوسا نویسنده بسیار بسیار محبوب من می باشد .

 

قسمت های زیبایی از کتاب

با تمام وجود می خواهمت . در این چهار سال به جز رویا بافی درباره ی تو و دوست داشتنت هیچ کار نکردم و همین طور لعنت کردنت هر روز و هر شب .

 

دلم نمی خواهد هیچ بلایی به سرت بیاید ، می خواهم مثل همیشه همه ی بلاها را تو به سر من بیاوری . می توانم کمکت کنم ؟ هر کاری بگویی انجام می دهم . چون با همه ی وجود دوستت دارم ، دختر بد .

 

تصمیم گرفته بود در آینده هرگز عاشق نشود . حالا به عشق های سطحی اکتفا می کرد ، چون قبلا همه ی احساساتش را به پای آن دختر ریخته بود .

 

آن قدر دوستت دارم که وقتی با هم باشیم حاضرم برای نگه داشتنت هر کاری بکنم .

 

بد شانسی های احساسی ام بیشتر ناشی از خودم بود تا او ، زیرا او را طوری دوست داشتم که او هرگز قادر نبود همان طور دوستم بدارد ، اگر چه در فرصت های نادری کوشیده بود .

حتی وقتی می خندیم /وفی

حتی وقتی می خندیم

 

فریبا وفی

 

انتشارات مرکز

اینم یک مجموعه داستان دیگه از خانم وفی . داستان های کتاب خیلی کوتاه هستند و عموما به احساسات خاص زنانه اشاره دارند .

حتی وقتی می خندیم : زنانی که به خیانت به شوهرانشان اعتراف می کنند . البته خیانت خاصی نیست ها !
راز : در مورد عدم اعتماد به نفس زن در مقابل شوهرش و رازی که با خود دارد .
دو روز : شوهری که از سفر برگشته
باز هم بگو مادام : زنی که نزد فالگیر رفته تا بقایای عشق خود را حفظ کند
یک برادر : در مورد اصطلاح برادرانه و مخفی کردن حس واقعی زیر این عنوان . این یکی داستانش خوب بود .
بی دغدغه : زنی تنها در خانه اش
چهره ی شوهرم : زنی که شوهرش به مسافرتی طولانی رفته
بیرون از گور : چندی از ارتباط یک زن و شوهر بر روی مبل . این قشنگ بود
خسته از بازی : بچه هایی که دور مادرشان بازی می کنند
راه خاکی : اگر بودی ...
انتخاب : یک دایی خل در جمع خانواده
باید برقصم و نمی رقصم : جدا شدن زن از خانواده یا آرزوهایش
مگس ها : دختر ، مادر و دوست مادر
من بدم : گفت گوی مادر و بچه
رو تو بکن این ور : مردی که زنش را با زنان دیگر مقایسه می کند . اینم خوب بود
کمین : زنی که می خواهد از شوهر خاله اش انتقام بگیرد .
یاد : دوران کودکی
سازی برای من : زنی که در یک کارگاه کار می کند که استاد تاری نیز در آنجا هست . شاید موضوعش خوب بود اما چهارچوبش افتضاح بود .
خدو : پیرمرد به یاد همسرش افتاده
بگو عمه : عمه ای که از همسایه ها تعریف می کند
دختر : دختری که با نامادری اش زندگی می نماید
زن ها : اینم نهایت لگد کردن شخصیت زن . می گه زنها دو دسته اند اونهایی که شوهراشون بهشون می رسن و اونایی که نمی رسن حالت تهوع به ادم دست می ده ! اینم شد دسته بندی . شعور و استقلال  و روحیات خودشونم که کشک

داستان ها اصولا موضوع خاصی ندارند بلکه با نشون دادن یک بحث کوتاه یک صحنه خاص یک موضوع را بیان می کنند . من زیاد این جور داستان ها را نمی پسندم مگر این که قلم نویسنده واقعا خوشایندم باشه .  جلدش خوش رنگ تر از این تصویری هست که می بینید :دی انتخاب عناوین داستان ها هم با بی نهایت بی سلیقگی انجام شده .ولی در مجموع خود کتاب زیبا و زنانه است

 

قسمت های زیبایی از کتاب

با چشم خیلی کارها می شود کرد . می شود باهاش دید و کاری کرد که دیده شوی .

 

همه چیز خیلی راحت تمام شده بود . یک دعوای بیخودی و یک خداحافظی جدی .  

در عمق صحنه/وفی

در عمق صحنه

 

فريبا وفي

 

انتشارات چشمه

كتاب مجموعه 14 داستان كوتاه از خانم وفي هست . اين كتاب اولين كتاب ايشون هست كه به نظرم هم خيلي كتاب ضعيفي مي باشد . كلا خوندن اولين و آخرين كتاب يك نويسنده كنار هم جالبه . به نظرم پيشرفت خانم وفي خيلي خوب بوده . ايشون از نويسندگان ترك كشور هستند .

 مادرم پشت شيشه : دختر كوچكي كه مادرش زن خوبي نبوده و الان در زندان است
راحت شدي پدر : مرد پيري كه مريض است و همه منتظر مردنش هستند
برام بخون : دختري كه با مادرش در زندان است و مي خواهند او را به بهزيستي بدهند
پس فردا : دختر جوان مجردي كه باردار شده
گريه كن دايي : مردي كه در اثر مردن زن و بچه اش ديوانه شده
دفتر خاطرات : زن متاهلي كه سعي دارد قصه بنويسد
در عمق صحنه : مردي در حال ديدن نمايش
بمون نرگس : مردي كه با زنش دعوا مي كند
حنا : پسري معتاد كه مرغ مادرش را مي فروشد
زندگي من : يك متن دو صفحه اي
سنگ دو سر : كارمندي كه با خانواده اش به ويلاي رئيسش رفته
مردي كه گريه مي كرد : مرد فقيري كه زن و فرزندش در كنار او نيستند
زن در ساحل : خانواده اي در كنار ساحل براي شنا
با زندگي : دختري كه نامزدش مرده

داستان هاي اول در مورد زناي بدبخت و داستان هاي دوم در مورد مرداي بدبخت هست . لحن داستان هاي خيلي خيلي ساده است و ابتدايي يعني اگه موضوع به ذهن هر آماتوري بياد همين جور مي نويسدش بدون هيچ پيرايش و قشنگيه خاصي ، جالبه كه نشر چشمه كتاب را قبول كرده و تازه تجديد چاپ هم شده . چيز ديگه كه خسته ام مي كرد اين تكرار دوباره و دوباره فقر و بدبختي تو داستان هاي خانم وفي هست . راحت شدي پدر و سنگ دو سر بهتر از بقيه داستانهاش بود .

 

قسمت زيبايي از كتاب

دخترهاي ايراني كه شوهر مي كنند ديگر به آخر خط مي رسند . وقتي هم كه بچه دار شدند ديگر همه چيز برايشان تمام مي شود . اصلا نمي شود رويشان حساب كرد .

پرنده ی من /وفی

پرنده ی من

 

فریبا وفی

 

انتشارات مرکز

داستان از زبان یک زن متاهل حکایت می شود . زنی که درگیر روزمرگی و سختی های زندگی زناشویی و بچه داری است . شوهر او امیر بلند پرواز است و در درجه اول به رویاهای خود می پردازد . راوی از خودش می گوید ، از احساسات زنانه خود ، خواهرانش ، مادرش و ... . شوهر زن بی وفا نیست اما هم قدم او نیز نیست . شوهر بی رحمی نیست اما گرم نیز نمی باشد .
داستان به صورت خط موازی نیست و رفت و برگشت های متعددی دارد .
وای خیلی قشنگ بود . دوسش داشتم . هر چند موضوعش چندان دلخواهم نبود ولی نوشتنش واقعا زیبا بود . بسیار روان و خوش خوان و با رفت و برگشت های هماهنگ و زیبا . هیچ جا زبان داستان شکسته نمی شه . از سبکش خوشم اومد . این کتاب قوی ترین کار خانم وفی هست و اولین رمان ایشون محسوب می شه . اگه این کار رو اولین رمانشون در نظر بگیریم باید منتظر رمان های بسیار خوبی از ایشون در سال های بعد باشیم ولی نمی دونم چرا رمان بعدی مثلا می شه رازی در کوچه ها که اصلا در سطح پرنده ی من نیست . یک چیز دیگه که بسیار خوشم اومد هیچ وقت نمی گه اما بلکه از کلمه ولی استفاده می کنه ! (کتاب را هم به ائلشن و ائلیار تقدیم کردن که به نظرم اومد اسم فرزندانشون هست . کلا اسمهای ترکی قشنگن البته دوست ندارم همزه تو اسم باشه .)
کتاب برنده جایزه بهترین رمان سال 1381 ، جایزه سومین دوره جایزه هوشنگ گلشیری و جایزه دومین دوره جایزه ادبی یلدا شده . همچنین کتاب از سوی جایزه ادبی مهرگان و جایزه ادبی اصفهان مورد تقدیر قرار گرفته است .

 

قسمت های زیبایی از کتاب

محله مثل جعفر عشقی شده است که عینک آفتابی می زند و موهایش را به بالا شانه می کند ولی کفش هایش همیشه پاره است .

 

صاحب خانه شیطان نیست ولی همان اندازه می تواند روح آدم را تسخیر بکند .

 

سکوت من گذشته دارد . به خاطر آن بارها تشویق شده ام . هفت هشت ساله بودم که دانستم هر بچه ای آن را ندارد . سکوت من اولین دارایی ام به حساب می آمد .

 

حرف می تواند مخفی گاهی حتی بهتر از سکوت باشد .

 

تو از تغییر می ترسی . از تحرک می ترسی . ماندن را دوست داری . فکر می کنی دنیا به همین شکلی که می خواهی می ماند . تازه مگر همین شکلش خوب است ؟جواب بده . خوب است ؟ این قدر سرت توی لاک خودت است که فراموش کرده ای زندگی دیگری هم وجود دارد و این زندگی نیست که تو می کنی .

 

سفر روحمان را تازه می کند . آدم های تازه می بینیم . دوستان تازه پیدا می کنیم . خودمان عوض می شویم .

 

امیر خبر ندارد که روزی صد بار به او خیانت می کنم . وقتی که زیرشلواری اش به همان حالتی که در اورده وسط اتاق است . وقتی توی جمع آن قدر سرش گرم است که متوجه من نیست .  وقتی سیر شده و یادش می افتد که منتظر ما نمانده است . وقتی مرا علت ناکامی هایش به حساب می آورد . وقتی زن دیگری را به رخ من می کشد . وقتی که می تواند از هر چیزی به تنهایی لذت ببرد . وقتی که تنهایم می گذارد ، به او خیانت می کنم .

 

تصمیم و عمل زن و مردی هستند که با یک دنیا بی علاقگی ، نزدیک هم ایستاده اند و تظاهر به هم بستگی می کنند .

 

بچه با تحقیر بزرگ نمی شود . قد می کشد ولی هرگز بزرگ نمی شود .

 

امیر عقیده دارد عشق آدم ها را نجات می دهد ولی این جا هیچ کسی نمی تواند کسی را نجات دهد . آدم های گرفتار و فلک زده با هم رابطه برقرار می کنند و اسمش را می گذارند عشق . ولی این بیشتر ، هرزگی است تا عشق .

 

او می رود . می دانی که می رود . تو زودتر این کار را می کنی ، قبل از این که تنها بمانی و بازنده بشوی .

 

امیر می تواند از من صرف نظر کند ولی چرا من نمی توانم این کار را بکنم . نمی توانم . نمی توانم . از حالا بیچاره ی عصرهای طولانی بدون او هستم .

 

امیر و شاهین و شادی نمی دانند در جشنی شرکت کرده اند که من ترتیب داده ام . این جشن زندگی است و تنها من که سر سفره ریسه رفته ام گذشتن لحظه لحظه ی آن را احساس می کنم .

 

رویای من معیوب است . مثل ان بلور ترک برداشته است که حیفم آمد توی سطل آشغال بریزم ولی می دانم که دیگر به درد نمی خورد . چرخ فلکی که در آن هستم نمی تواند مرا جای دوری ببرد . می چرخم و می چرخم و در جای اولم هستم .

 

ازدواج اگر دوام بیاورد ، پوست زن شروع می کند به کلفت شدن . ظاهرا حساس و لطیف است ولی کلفت شده است .

 

ممکن است روزی خودمان را در آیینه ببینیم و دلمان بشکند از دیدن صورت خودمان .

 

ممکن است من روزی بی حوصله تر از این که هستم بشوم و به سرنوشت بگویم من تسلیم هستم هر کاری دوست داری بکن .

 

مهین می گوید : حالا به رویم لبخند می زند و می پرسد عزیزم خسته شدی ؟
ولی به نظر من می گوید : عزیزم شام چه داریم ؟ و این صدایی که می شنوی صدای قلب عاشقش نیست . کمی پایین تر ، با اجازه ات ، صدای روده های خالی اش است .

 

وقتی آدم به اندازه ی کافی از زندگی اش فاصله می گیرد تازه متوجه می شود چه چیزهایی دارد .

 

امیر هم چراغ هایش زیاد است . وقتی مال خانه خاموش است می تواند بیرونی ها را روشن کند . برای همین وقتی از من قهر است می تواند استخر برود . صبحانه کله پاچه بخورد . خودش را به یک آب میوه ی خنک مهمان کند و با دوستانش به کوه و دشت بزند .
من هم مثل مامان فقط یک چراغ دارم . وقتی خاموش می شود درونم ظلمت مطلق است . وقتی قهرم با همه ی دنیا قهرم با خودم بیشتر .

رازي در كوچه ها /وفي

رازي در كوچه ها

 

فريبا وفي

 

انتشارات مركز

عبو روزهاي آخر عمر خود را مي گذراند و دخترش حميرا از تهران به ملاقات او آمده . حميرا با ديدن خانه دوران كودكي و پدر پيرش به ياد روزهاي گذشته مي افتد . به ياد محله فقير و همسايه هاي مختلفشان ، به ياد عبو كه سخت گير بود ، به ياد مادرش ماهرخ كه هميشه زحمت مي كشيد و سپر بلاي بچه ها بود ، ماهرخ كه مي خواست زندگي بچه هايش مثل او نشود ، آذر دختر شيطان و زبلي كه هيچ پناهي نداشت ...
لحنش روان هست و كتاب بسيار خوشخواني نيز مي باشد . اما خيلي ساده است هيچ قشنگيه خاصي از لحاظ ادبي نداره حتي رفت و برگشت هاي زمانيش خيلي ساده است با اين وجود فضا رو خوب در آورده . شخصيت هاي داستان با توجه به حجم قصه خوب پرداخته شده اند . در كل متوسط بود اما يك حس خاصي به آدم مي داد . يك حس دلسوزي عميق واسه يك نسل خاصي از زناي ايران مثلا مامان بزرگامون ، بيچاره ها هيچي از خوشي زندگي را لمس نكردن ف همه اش زير يك سايه مرد سالاري بزرگ بودن .
اين كتاب آخرين كتاب خانم وفي هست .  

 

انتشارات مركز

بينايي همه چشم ها به يك اندازه نيست . يكي كم از دنيا مي بيند و يكي زياد . دنيا هم در برابر نگاه آدم ها به يكسان عرضه نمي شود .

 

بعضي آوارها ديده نمي شوند ولي حقيقت دارند . ماهرخ زير آوار حرف هاي عبو دست و پا مي زد و نمي توانست تكان بخورد .

 

مسعود وقت خواب متكاي اضافه بغل مي كرد . عزيز هميشه پايش را بغل مي كرد . بغل ها توي خانه ما تنگ بود و به آغوش تبديل نمي شد .

در راه ويلا/وفي

در راه ويلا

 

فريبا وفي

 

انتشارات چشمه

در راه ويلا : دختري كه از روحيه افسرده اي دارد و براي تعطيلات به همراه فرزندانش و مادر سرحالش به ويلاي خواهر مشتاق به زندگي اش مي رود .  قشنگ بود .
هزارها عروس  : ماجراي عروس و خانواده شوهر . واقعا با حال و زيبا و از زاويه جديد به موضوع نگاه كرده بود .
دهن كجي : زني كه تصميم دارد كارهاي مهمي در زندگي بكند و شوهري كه هميشه دلسردش مي كند . واي موضوعش خيلي جذاب و زيبا بود اما بد تموم مي شد .
كافي شاپ : دختري كه با مادر و ناپدري اش زندگي مي كند و دلش مي خواهد امروزي بگردد. واي خيلي خيلي دلم رو لرزوند .
حلواي زعفراني : مادري كه قبل مرگ سعي مي كند تشريفات عزا داريش را مهيا كند . غمگين بود .
آن سوي اتوبان : مادري كه سعي كرده به تنهايي پسرش را بزرگ كند و او را مستقل نمايد و حالا از استقلال او مي ترسد . خوشم اومد .
گرگ ها : شبي در كوه زن براي شوهرش خاطره ملاقاتش با توريست ايتاليايي را مي گويد . جذاب بود .
روز  قبل از دادگاه : دختري كه تصميم مي گيرد از شوهرش طلاق بگيرد . خيلي خيلي خوشم اومد .
زني كه شوهر داشت : مكالمه دو دوست شوهر دار و مجرد .
دو داستان آخر يك جورايي به احساسات زندگي مشترك اشاره داره ، چيزايي كه در مجرد بودن و عاشق نبودن قابل فهم نيست .

اينم ايراني خواني . خيلي وقت بود دلم مي خواست فريبا وفي را بشناسم و به خصوص اسم اين كتاب خيلي تو ذهنم بود . كتاب سريع به چاپ دوم رسيد . كتاب قشنگي بود . خوشم اومد هر چند از دور داد مي زد طرح جلد كتاب مال اردشير رستمي هست ديگه واقعا كاراش تكراري شده . نكته جالب كتاب موضوعات متنوع داستان ها و زاويه ديدهاي جالبش هست .

 

قسمت هاي زيبايي از كتاب

اولين تلنگر را مادر شوهرش زد ، وقتي كه اسم كوچكش را فراموش كرد و صدا زد : " عروس ، بيا پايين . "
روزهاي بعد با معناي عروس بيشتر خو گرفت . هر چه بود عروس بود و يك روز فهميد كه عروس يك نفر نيست . صدها و هزارها عروس ديگر است . رفته رفته دانست كه عروس يك عالم معنا دارد كه بيشترش به او مربوط نمي شود . به صدها عروس پيش از او مربوط مي شود . فهميد كه هر كاري مي كند ، سايه اي از خاطره و رفتار و منش عروس هاي قبل را هم با خودش دارد . طول كشيد تا بفهمد كه بيرون آمدن از آن قالب حاضر و آماده سخت است ، نشان دادن و ثابت كردن اين كه متفاوت است . مثل تمام عروس ها نيست . آدمي است كه از اين به بعد بايد تعريف بشود ، نه اين كه تعريف قبل از خودش را يدك بكشد . همه ي رفتارهايش به عروس بودنش منسوب مي شد ، با عروس بودنش داوري مي شد ، نه خود خودش .

 

فهميد كه ارتباط خوني بسيار قوي تر از هر ارتباط ديگري است ، و او از خون آن ها نبود .

 

تصميم كلمه اي بود كه از به تاخير افتادن چيزي حكايت مي كرد و من نمي خواستم چيزي را به تاخير بيندازم . به هيچ كلمه ديگري احتياج نداشتم . فقط بايد شروع مي كردم . از هر جايي كه ممكن بود .

 

دوست داشتن عجيب و غريبي بود . براي آن رابطه خيلي احترام قائلم . ممکن بود در يكي از رانندگي هايم كشته بشوم  ، بس كه هميشه عجله داشتم زودتر به خانه برسم . زنگ نزده در را برايم باز مي كرد . هميشه گوش به زنگ آمدنم بود . بعد از او ديگر با هيچ زني خوشحال نبودم .

 

جدايي واقعي اش از شوهرش از همين چيزها شروع شد . از سكوت هاي بي دليل ، از بهانه هاي الكي ، از وقتي كه نتوانستند با هم حرف بزنند .

 

خودش را مي شناخت . آدمي نبود كه در مقابل وسوسه دوام بياورد . راه خلاص هميشگي اش مرتكب شدن بود ، به خصوص اگر وسوسه بيش از اندازه به او نزديك مي شد .

 

وفاداري اش مانده بود روي دستش و كسي از آن خبر نداشت .

 

اين خاصيت آدم هاي عاشق است كه سهمي از شور درونشان را به ديگران نيز مي بخشند .

 

فكر نمي كرد روزي كاري ازش سر بزند كه نتواند با قلدري و حق به جانبي هميشگي از خودش دفاع كند . حالا بايد از خودش در مقابل خودش دفاع مي كرد .

دائی جان ناپلئون/پزشکزاد

دائی جان ناپلئون

 

ایرج پزشکزاد

 

انتشارات صفی علیشاه

کتاب در مورد یکی از خانواده های اشراف و به قولی شازده ها می باشد . این خانواده اشرافی در یک باغ بزرگ در کنار هم زندگی می کنند و رفتار و حرکاتشان به نوعی نمایشگر قشرهای مختلفی از جامعه می باشد  . افرادی که آنقدر دروغ ها و خیالات خود را تکرار می کنند که خودشان نیز باور می کنند ، مردهای چشم چران ، عاشق های قلابی  ، افراد خود بزرگ بین و جاه طلب ، مردم طماع و ... . دائی جان ناپلئون بزرگ  خانواده است که یکی از ارتشی های جزء است اما آن قدر از نبردهای خود با انگلیسی ها و کشتن قشون آنها سخن گفته که باورش شده انگلیس به دنبال اوست . به دلیل علاقه شدید این دائی به ناپلئون او را دائی جان ناپلئون می نامند . خواهر زاده دائی جان ناپلئون که راوی داستان نیز هست عاشق لیلی دختر دایی خود می باشد اما دائی جان با شوهر خواهر خود روابط خوبی ندارد و می خواهد لیلی را به پوری پسر برادرش بدهد  . راوی به کمک یکی از افراد فامیل به نام اسد سعی در بهبود اوضاع دارد اما دائی جان و شوهر خواهرش دائم سر قضیه اشرافیت خانواده و انگلیس و ناپلئون دعوا دارند و ....
کتاب فوق العاده ای بود . بسیار بسیار دوستش داشتم . محیط چنین خانواده ای را بسیار زیبا درآورده . چه تکیه کلام های قشنگی استفاده کرده و ماجراهای مختلف این قدر زیبا و با لحن گفتار رئال و جذابی وارد ماجرای اصلی می شوند که آدم را جذب خودشون می کنند . شخصیت پردازی ها حرف نداره . این قضیه هم که همه چیز رو می گفتن زیر سر انگلیسی هاست واقعا باحال بود . کتاب طولانی هست اما واقعا به خوندنش می ارزه . به عقیده من یکی از کتاب های بسیار خوبی ایرانی هست که تا به حال خوندم . اعتراف می کنم که وسط داستان هم که بودم ، رفتم تهش را خوندم ببینم این دو تا بهم می رسن یا نه !

ظاهرا آقای پزشکزاد این داستان را در سوئیس نوشتن و به عنوان داستان پاورقی در مجله چاپ می کردند که به دلیل استقبال شدید مردم به صورت کتاب درش می یارن و بعدها آقای ناصر تقوایی هم یک مجموعه تلویزیونی از روی اون می سازند و شخصیت دائی جان ناپلئون بسیار در ایران به شهرت می رسد .

 

قسمت های زیبایی از کتاب

نمی خواستم دستم را بشویم مبادا بوی او برود .

 

- خدایا ! اولا مرا ببخش که با پول دزدی شمع روشن می کنم . ثانیا به من کمک کن که این اختلاف بین  آقا جان و دائی جان را حل کنم یا خودت حلش کن .
ولی اطمینان داشتم که خدا بین این دو تا راه حل اگر بخواهد کمکی بکند دومی را انتخاب می کند . این را می دانستم فقط راه حل اول را برای تعارف گفته بودم .