داستان های کوتاه آمریکای لاتین ( جلد 1 و 2)

              

 داستان های کوتاه آمریکای لاتین ( جلد 1 و 2)

 

 گردآورنده : روبرتو گونسالس اچه وریا

عبدا.... کوثری

 

انتشارات نی

یک کتاب دو جلدی و مجموعه ای از داستان های کوتاه آمریکای لاتین است که توسط روبرتو گونسالس اچه وریا در دانشگاه آکسفور چاپ شده است .

به طور کلی روند داستان نویسی در آمریکای لاتین را به 3 دوره استعمار ، ملت های جدید و دوره معاصر تقسیم بندی کرده و برای هر دوره نمونه های بارز و زیبایی را انتخاب کرده . یک مورد دیگه، مقدمه بسیار قشنگ کتاب در مورد روند داستان کوتاه در آمریکای لاتین و همچنین مختصر شرح حال و نقدی بر هر نویسنده قبل از بیان داستان نوشته شده توسط او می باشد که کار فوق العاده ای بود . من به شخصه عاشق اینم که کتاب حتما مقدمه داشته باشه و شرحی بر احوال نویسنده .

توصیه می کنم حتما بخونیدش چون اولا داستانهای فوق العاده ای داره دوماً مطالب آموزنده و بسیار ارزشمندی در باب شکل گیری این نوع از ادبیات در منطقه مذکور . خیلی خیلی عالی بود . ادبیات آمریکای لاتین کلا چیز جادویی و محسور کننده ای هست اصلا آدم به یک فضای دیگه می ره

یک نکته دیگه طرح روی جلده به خصوص جلد یکش . بی نظیره من وقتی دیدمش واقعا از قشنگیش جا خوردم و خیلی دنبال طراح جلد گشتم انتظار داشتم یک ایرانی گم نام باشه  بعد یک دفعه متوجه شدم که نوشته نقاشی های روی جلد اثر دیه گو ریورا است و وقتی توی نت سرچ کردم متوجه شدم نقاشی مکزیکی و از رهبران جنبش هنر مدرن مکزیک بوده که همسر فریدا کالو بوده که گمونم اسم همسرش را اکثریت شنیده باشید که راجع بهش ظاهرا فیلم های متعددی هم ساخته شده . آخرین جملات دفتر خاطرات او عبارت بوده اند از " امیدوارم که عزیمت دلپذیر باشد و امیدوارم که هرگز برنگردم"

  

 قسمت های زیبایی از کتاب

 اگر در این جهان چیزی باشد که انسان با احساس رضایتی سنگدلانه به سویش کشیده شود ، آن همانا خواری دادن به انسانی دیگر است .

  

شاید خوشبختی واقعی در این است که باور کنیم خوشبختی را برای همیشه از دست داده ایم .

 

به فکر همه چیزهایی افتادم که برای همیشه از دست داده بودم ، اگر چه تقصیر خودم نبود ، هیچ کس راهی نشانم نداده بود .

 

دوستت دارم و این اصلاً خوب نیست . فقط یک نوع دیگر بدبختی است .

  

 کسی که گوش می کند ممکن است چیزی بشنود که پشیمان بشود .

   

من خیلی خنگ و دست و پا چلفتی هستم . البته امروز می گویی دست و پا چلفتی  ، آن روزها اسمش معصومیت بود و تو عاشق این حالت بودی .

 

خوش دارم در فیلم بعدی ام به من نقش متفاوتی بدهند . جادوگر سفید در دهکده وحشی ها ؟ نه ، امروز نه حوصله قهرمان بازی دارم نه حال خطر . زن مشهور بهتر است ( طراح مد یا چیزی مثل آن ) ، پول دار و بی آقا بالاسر ، که خودش تک و تنها توی آپارتمانی در نیویورک زندگی می کند ، یا در پاریس یا در لندن . روابط گاه به گاه سرگرمش می کند ، اما اسباب تغییرش نمی شود . احساساتی نیست . بعد از صحنه به هم زدن با طرف سیگاری روشن می کند ، کنار پنجره قدی آپارتمانش می نشیند و منظره شهر را تماشا می کند .

گرینگوی پیر

 

 گرینگوی پیر

 

 کارلوس فوئنتس

عبدا.... کوثری

 

انتشارات طرح نو

امبروز بی یرس نویسنده سرشناس آمریکایی که در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم با کتاب ها و مقالات خود جنجال های فراوانی را در آمریکا به پا کرده بود در سال 1913 در سن 71 سالگی به سرزمین مکزیک می رود تا به انقلاب بپیوندد اما رد او گم می شود و کسی از سرنوشتش با خبر نمی گردد .در این کتاب فوئنتس سرنوشت خیالی این نویسنده در انقلاب مکزیک را تصویر می کند .

در مورد انقلاب مکزیک هم قابل ذکر است که اولین مرحله انقلاب آنها در دهه 1820 نتیجه می دهد و استعمار اسپانیا در این کشور پایان می پذیرد . بعد موضوع تثبیت نهادهای دولتی و مالکیت زمین مطرح می شود و در سال 1870 رئیس جمهور آزادی خواه مکزیک بنیتوخوارس با توطئه پورفیریودیاس سرنگون می شود و دیاس حکومت استبدادی را آغاز می کند. امبروز در این زمان است که در مکزیک به سر می برد و در انقلاب گم می شود .

 توی داستان با امبروز به عنوان پیرمردی که به دنبال مرگ می گردد ، ژنرال آرویو مکزیکی مردی که به دنبال اتقام و نوع مرگ خود است و هریت دختری تنها درگیر با مرزهای درون خود سر و کار داریم . گرینگوی پیر در مورد خودش می گه که شما باید شکست منو باور کنید . شکست کسی که فکر می کرد اختیار سرنوشتش را داره و با مقاله هاش سرنوشت و افکار دیگران را هم تعیین می کنه .

 اصولا داستان به صورت دیالوگ بین شخصیت ها و یا بررسی حالات روحیشون پیش می ره . اینم دقیقا چیزیه که من دوست دارم . کتاب فوق العاده ای بود . واقعا قشنگ نوشته شده بود.

در مورد اسم کتاب باید بگم که مکزیکی ها به غریبه ها و به خصوص آمریکایی ها گرینگو می گویند و در سال 1989 فیلمی هم از این کتاب با بازی گريگوري‌ پك‌ ساخته شده .

 

  قسمت های زیبایی از کتاب

  همیشه جوان می مانم ، چون امروز این جرعت را دارم که جوان باشم .

  

 در بیابان عقرب و مار فقط غریبه ها را می گزند . مسافر همواره غریبه است .

 

چرا ما از یک سرباز شجاع یا یک مامور آتش نشانی قدردانی می کنیم و از آدمی که به جا و به موقع خودکشی کرده نه؟

 

دخترم قسم خورد که دیگر هیچ وقت سراغی از من نگیرد . به ام گفت من می میرم بی آنکه دیگر چشمم به روی تو بیفتد و امیدوارم تو هم قبل از اینکه بفهمی چه قدر دلت برای من تنگ شده بمیری . اما من حرفش را باور نمی کنم دوشیزه هریت ، باور نمی کنم چون توی چشمهایش آن امید سوزان را دیدم ، امید به اینکه من یک روز همه ی آن چیزهای کوچکی را که به رغم همه چیز ما را سال ها با هم نگه داشته بود به یاد بیاورم .

 

می خواهند راجع به زندگی ما بیشتر بدانند ، اگر این جور باشد باید یک چیزی از خودشان بسازند ، چون ما هنوز هیچ چیز و هیچ کسی نیستیم .

  

اگر به محض بیداری سعی نکنی زندگی را سر و سامان دهی ، ناچاری با رویایت رو به رو شوی .

  

آدم چه می داند وقتی کسی به خانه اش که برای همیشه ترکش کرده برگردد چه پیش می آید ؟

  

اگر این قدر دلت می خواهد به چیزی برگردی ، حتماً داری از آن فرار می کنی .

  

اینجا بچه ها بازی ای دارند که به اش می گویند : جادو بازی . هر کس به تو دست بزند جادویت می کند . باید بی حرکت بمانی تا یکی دیگر بیاید و به ات دست بزند . آن وقت حق داری دوباره حرکت کنی . آدم چه می داند چه قدر طول می کشد تا یکی دیگر بیاید و  لمسش کند ؟

  

یک خانه جدا از اینکه خانه است ، چیز خیلی بیشتری هم هست .

 

اگر لازم باشد ذهن چند پاره ما عشق را ابداع می کند ، عشق را تصور می کند یا ادای عشق را در می آورد اما بی آن سر نمی کند .

 

دانستن همه چیز دانستن این بود که هنوز چیزی برای دانستن مانده .

  

هر یک از ما مرزی پنهان درون خودمان داریم و گذشتن از این مرز دشوارترین کار است .

 

"نگران نباشید ما هم به شما و هم به گرینگوی پیر احترام می گذاریم . به گرینگوی پیر به این خاطر که آدم شجاعی بود ، به این خاطر که توی چشمهایش یک غمی داشت و به این خاطر که آخرین فرمان ژنرال آرویومان این بود که به گرینگوی پیر احترام بگذاریم ."
"من چی ؟"
"شما به این خاطر که کسی هستید که همه ی اینها را به یاد خواهد آورد ."

سر هیدرا

 

سر هیدرا

 

  کارلوس فوئنتس

کاوه میرعباسی

  

انتشارات آگه

داستان یک جورایی مایه های سیاسی داره و موضوعش به خصوص در مورد نفت مکزیک ، دیکتاتوری قدرتهای دنیا و قضیه اسرائیل و فلسطین هست .

 فيلكس مالدونادو یک کارمند دولت در مکزیک هست یک فرد وطن دوست و آرمان خواه که وارد بازی قدرت طلب ها و نفت ملی می شود . و از طریق ماجرای او با چندگانگی دولت ها و فرومایگی واقعی افراد به ظاهر درستکار مواجه می گردیم . در حقیقت ماجرای ملی شدن نفت مکزیک ، واکنش اعراب و اپک به این موضوع و از سوی دیگر نفع اسرائیل و آمریکا را طی یک سری داستان جاسوسی دنبال می کنیم .

در مورد اسم کتاب هم باید بگم که هیدرا موجودی افسانه ای است که به جای هر سری که از او قطع می شود سر دیگری سبز می شود و نهایتا هم هرکول او را از بین می برد . هیدرا نماد تکثیر بی پایان هست و در حقیقت در داستان نیز دائما حالت دو گانگی و شعبه شعبه شدن را چه در ماجراها و چه در روحیات و شخصیت اصلی افراد ملاحظه می کنیم .

 کتاب خوبی  بود. خیلی خوب نبود البته اما  جسارتش واقعا قابل تقدیر بود خیلی شفاف و واضح به حقایق حمله می کرد  به خصوص نظرش راجع به اسرائیل این که می گه قربانیانی بودند که امروز خودشون جلاد شدن و در حقیقت همه این شکنجه ها را هم آلمان و نازیسم به اونها وارد کرده اما چون زورشون به اروپا نمی رسه رفتن سراغ فلسطینی های ضعیف و بی کس چون اعراب هم اونقدر تنبل و بی غیرتن که حاضر نیستن از هم نژادهای خودشون دفاع کنند ..... چندگانگی چهره ها و داستان ها هم عالی بود همه چیز چند تکه می شد ... خوش خوان هم بود ...... اما خوب ، خیلی تاثیر گذار نبود نمی دونم یعنی حداقل با همه این تعاریف برای من کتاب متوسطی بود اما ایده های قشنگی داشت

  

 قسمت ها زیبایی از کتاب

در کشوری که همه تابع قانون حداقل زحمت هستند ، آسان ترین راه این است که خود را به دست جریان بسپاری

 

مرگ همه از بیست سالگی شروع می شود .

 

انتقام فضیلت نیست ولی قابل توجیه است .

 

خیال می کردیم که پاکی ما را از شرارت نجات می دهد ، چون خبر نداشتیم ممکن است شرارتی در پاکی وجود داشته باشد که از پاکی شرارت تغذیه کند .

 

قدرت چون می داند که ناپایدار است ، همیشه بی ترحم است .

 

دنبال جایی بودیم که ارباب باشیم نه برده . اما فقط کسی می تواند ارباب خودش باشد که برده نداشته باشد . نفهمیدیم چه طور می شود بدون برده های جدید ارباب بود . برای اینکه قربانی نباشیم ، جلاد شدیم .

 

می توانی به همه تاریخ قرنمان شک کنی ، جز به جهانشمول بودن ارعاب و وحشت .

 

همیشه انتظارت را می کشم و همیشه از دیدنت غافلگیر می شوم .

 

تنها راه مخفیانه عمل کردن این است که همه کارها را آشکار انجام بدهید .

  

اسرار واقعی آنهایی هستند که مخفی شان نمی کنند .

  

مهار کردن تقدیر اسمش قدرت است .

لی لی

 لی لی

 

 خولیو کوتازار

کیومرث پارسای

انتشارات علم

  موضوع جالب در مورد این کتاب اینه که به شیوه های مختلفی می شه اون رو خوند. می تونید مثل یک رمان معمولی از فصل اول تا 56 بخونید و بقیه را بی خیال شید یا از فصل 75 شروع کنید و طبق نظر نویسنده ترتیب فصل ها را بخونید که این ترتیب با ترتیب عادی کتاب فرق داره ... حتی گفته می شه می تونید هر ترتیب دلخواه دیگه ای را انتخاب کنید یا فقط صفحات زوج و بعد فرد را بخونید

چهارچوب اصلی کتاب در مورد مردی آرژانتینی است که در پاریس به سر می برد . او معشوقه ای دارد که عاشقش نیست و بنا بر اتفاق با او سر می کند اما دختر عاشق او می باشد . آنها دوستان زیادی دارند که اصولا در کافه ای دور هم جمع می شوند و با هم بحث می کنند ..... کل مکالمات آنها یک روند درون نگری و فلسفی را دنبال می کنه و یک جورایی تمرکز زیادی را هم می طلبه .... در قسمت دوم هم این مرد به وطنش باز می گرده و به یاد معشوقه اش هست و همچنان درون نگری خودش را ادامه می ده

مایه های سورئالیسمی زیاد داره و کلا بحث های زیادی بوده که توی چه ژانری قرار می گیره  بعضی ها هم اون را رئالیسم جادویی می دونند .

 این چند روزه همه اش سمینار روان شناسی تشریف داشتم و به جای گوش دادن به حرفای استاد کتاب می خوندم و واقعا سعی می کردم کتاب را درک کنم اما باز هم درک کامل میسر نشد و خیلی جاهاش مبهم موند اما چیز خیلی  جدید و جالبی بود خوب هم تموم می شد  . اگه کسی خونده کتاب رو خیلی لطف می کنه برداشت هاشو توضیح بده .

 ماریو بارگاس یوسا عقیده داره که این کتاب کتابی بود که به نویسندگان آمریکای لاتین آموخت ادبیات شیوه یی خلاق برای لذت بردن از زندگی است، که جست وجوی رازهای جهان و زبان در عین لذت بردن ممکن است، و همزمان با بازی کردن می توانیم در عرصه های رازآمیز زندگی که از ذهن منطقی ما، از فهم منطقی ما، پنهان است کند و کاو کنیم، در آن مغاک های تجربه که کسی قادر نیست بدون مخاطرات جدی از قبیل دیوانگی یا مرگ به درون آنها سرک بکشد

  

 قسمت های زیبایی از کتاب

 آدم هایی که قرار ملاقات با دیگران می گذارند همچون افرادی هستند که هنگام نوشتن باید تنها از کاغذ خط دار استفاده کنند یا کسانی که هنگام استفاده از خمیر دندان حتماً باید به انتهای لوله فشار بیاورند .

 

 بهترین تعریف برای انسان این است : دو پای بی بال و پر

 

  آنچه اغلب مردم عشق نام نهاده اند عبارت از انتخاب زنی برای ازدواج کردن است . سوگند می خورم و دیده ام که او را انتخاب می کنند ، انگار می توان عشق را انتخاب کرد .

   

 بیهودگی این است که تو صبح بروی و ببینی یک بطری شیر نزدیک در خانه ات گذاشته اند و احساس آرامش کنی چون روز قبل هم این اتفاق برایت افتاده بوده و شاید فردا هم اتفاق بیفتد .

قصه های قر و قاطی 1

 قصه های قر و قاطی 1

 

 خولیو کورتاسار

جیران مقدم

  

انتشارات مان کتاب

یک کتاب خیلی کم حجم و خیلی جالب . توی این کتاب انسان ها به 3 دسته تقسمی می شوند : خل خلی ها ، بچه مثبت ها و دوست جون ها . ..... یک سری داستان کوتاه طنز در عین حال با بعد اجتماعی و روان شناختی بالا.......کتاب فانتزی خیلی باحالی هست

خل خلی ها کلا بی خیال همه چیز هستند بی نظمند و بی دقت و با همه وجود عاشق می شوند و متنفر .... بچه مثبت ها هم معلومه دیگه مثبت و دقیق و .... دوست جون هم نه این نه اون .... پیشنهاد می کنم حتما بخونیدش .

 یک جایی خوندم که نوشته بود کتاب به قدری تاثیر گذار بوده که باعث ایجاد باشگاه خل خلی ها در جاهای مختلف شده . کورتاسار خودش آرژانتینی هست .

پابلو نرودا هم گفته : بدا به حال کسی که کورتاسار نخوانده ، نخواندن کورتاسار بیماری نامرئی لاعلاجی است که عوارضش بعدها معلوم می شود ، انگار به عمرت طعم هلو را نچشیده باشی . کم کم افسرده و افسرده تر می شوی .... و  شاید هم به تدریج موهایت بریزد .

  

 قسمت های زیبایی از کتاب

 طبیعتاً لاک پشت ها بزرگ ترین تحسین کنندگان سرعت هستند . دوست جون ها این را می دانند و اهمیت نمی دهند . بچه مثبت ها این را می دانند و به آن می خندند . خل خلی ها این را می دانند و هر بار به لاک پشتی بر می خورند ، یک جعبه گچ رنگی بر می دارند و روی لاک گردش یک مدال می کشند .

  

یک دوست جون خانه ای ساخت و در ورودی آن یک تابلو زد که رویش نوشته بود : به کسانی که به این منزل می آیند خوشامد می گوییم .
یک بچه مثبت خانه ای ساخت و در ورودی آن هیچ چیز نصب نکرد .
یک خل خلی خانه ای ساخت و بر طبق رسوم ،در ورودی تعداد زیادی تابلو زد که یا خریده بود یا داده بود برایش ساخته بودند .
تابلوها طوری نصب شده بود که می شد به ترتیب خواندشان .
روی اولی نوشته بود : به کسانی که به این منزل می آیند خوشامد می گوییم .
روی دومی نوشته بود : در خانه ما رونق اگر نیست صفا هست .
روی سومی نوشته بود : اینجا را خانه خودتان بدانید .
روی چهارمی نوشته بود : ما واقعاً فقیریم اما بخیل نیستیم .
روی پنجمی نوشته بود : این تابلو همه قبلی ها را نقص می کند . بزن به چاک ، توله سگ !

نغمه ی غمگین

 نغمه ی غمگین

 

  جی . دی . سلینجر

امیر امجد – بابک تبرایی

 انتشارات نیلا

  این کتاب هم مثل کتاب "هفته ای یه بار آدمو نمی کشه" مجموعه ای از 10 داستان کوتاه سالینجر هست که به صورت پراکنده در مجلات به چاپ رسیده بوده

 - قلب یک داستان پاره پاره : در مورد نویسنده ای که سعی داره یک داستان عاشقانه بنویسه . قشنگه

-  بر و بچه ها : گفت و گوی یک سری جوون شاید کمی تنها . خوبه

- دخترکی در سال 1941 که اصلاً کمر نداشت : ملاقات یک دختر و پسر . خیلی حس عجیب و خاصی داشت . خوشم اومد

-  برادران واریونی : در مورد دو برادر معروف در دنیای موسیقی . این واقعا قشنگ بود

- این ساندویچ مایونز نداره : در مورد جنگ و جبهه . قشنگه با یک لحن گرم و روان

-دختری که می شناختم : اینم در مورد پسری هست که برای یادگیری زبان به اروپا رفته و از دختر همسایه شون خوشش می یاد . خوب بود

- قلق : در مورد یک سربازه . خوبه

- یادداشت های شخصی یک سرباز پیاده نظام : اینم باز در مورد سربازهاست و داستان خیلی قشنگیه

- برو ادی را ببین : برادری که داره خواهرش را نصیحت می کنه . خوبه

- نغمه ی غمگین : در مورد مظلومیت سیاه پوست ها . کلا قشنگه

 بیشتر از همه از برادران واریونی ، دخترکی در سال 1941 که اصلاً کمر نداشت و یادداشت های شخصی یک سرباز پیاده نظام خوشم اومد

 

 قسمت های زیبایی از کتاب

 امروزه روز هنوز تک و توک آدم هایی پیدا می شوند که به هیچ امیدی به دیگری عشق بورزند .

  

 احتمالاً برای هر مردی دست کم یک شهر وجود دارد که دیر یا زود به یک دختر تبدیل می شود .

  

آدم نمی تواند تا ابد کلیدی را در جیبش حمل کند که به هیچ چیز نمی خورد .

  

 داستان ها هرگز به پایان نمی رسند . راوی ست که معمولاً صدایش را در نقطه ی جذاب و هنرمندانه قطع می کند ، کلاً همه اش همین است .

هفته ای یک بار آدمو نمی کشه

 هفته ای یک بار آدمو نمی کشه

 

 جی . دی . سالینجر

امید نیک فرجام – لیلا نصیری ها

 انتشارات نیلا

کتاب مجموعه ای از 10 داستان کوتاه از سالینجر می باشد . در حقیقت سالینجر تعدادی داستان کوتاه داره که اصلا هم دلش نمی خواد به صورت کتاب چاپ بشن و وقتی هم ناشری اون 21 داستان را چاپ کرد آقای سالینجر با پیگیری بسیار اونها را از بازار جمع آوری کرد اما خوب متاسفانه یا خوشبختانه دست قانون کپی -رایت به کشوری مثل کشور ما نمی رسه .

- لوییز تگ قاتی آدم بزرگ ها می شود : شرح زندگی یک زن آمریکایی . هر چند می گن داستان ضعیفیه اما به نظر من خوب بود

- ستوان با گذشت : یک سرباز قدیم داره یکی از ستوان های بامرام دوران جنگ را تعریف می کنه . خیلی قشنگ بود

- هفته ای یک بار آدمو نمی کشه : سربازی هست که در دوران مرخصی است و قرار است عازم جبهه جنگ شود . قشنگ بود به خصوص آخرش .

- روز آخر مرخصی آخر

-  پسر سرباز در فرانسه

-  غریب

3 داستان بالایی به ترتیب گوشه ای از زندگی قبل ، حین و بعد از جنگ یک سرباز است که دوست برادر هولدن کالفید ناتور دشت است . هر 3 تاش هم داستان های خیلی قشنگیه .

-  من خلم

-  شورش خاموش مدیسن

این دو تا هم که رسما همون ناتور دشت و هولدن هستند . در حقیقت قبل از اینکه ناتور دشت به صورت رمان نوشته بشه طرح هایی از اون را سالینجر توی داستان های کوتاهش پیاده سازی کرده بوده . اگه ناتور دشت را نخوندین سراغ این کتاب نرین چون لذت ناتور دشت را از بین می بره . اما من به شخصه توی غالب داستان کوتاه شدیدا خوشم اومد ازش

-         طرفین ذینفع : دختر و پسر کم سن و سالی که برخلاف توصیه اطرافیان ازدواج می کنن . وای خیلی لطیف و قشنگ بود

-         الین : در مورد یک دختر قشنگ و ساده . این خیلی بد بود به نظرم در حد افتضاح

 جالبه بدونید سالینجر خودش هم مدتی سرباز بوده و اگه از جنگ داستان زیاد نوشته از نزدیک هم با اون آشنا بوده و اینکه پدرش یهودی اما مادرش مسیحی بوده . در کل کتاب خوبیه بخونیدش البته به شرطی که قبلش ناتور دشت را خونده باشید

 

  قسمت های زیبایی از کتاب

 آدمای زشت عینهو میمون زندگیشون مال خودشونه ، زندگی هم که مال خود آدم باشه و هیچ کی به آدم محل سگ نذاره ، اون وقته که معجزه می شه .

  

 پسر بچه ها هیچ وقت یاد نگرفتن جنگو تحقیر کنن و ازش بیزار باشن ، یا به عکس سربازا تو کتابای تاریخ بخندن . اگه به پسر بچه های آلمانی یاد داده بودن که خشونتو تحقیر و مسخره کنن ، اون وقت هیتلر الان مجبور بود واسه این که خودی نشون بده بره یک غلط دیگه بکنه .

 

 گفتن چیزی به کسی که خودش آن را می داند چه فایده ای دارد ؟

 

 انتظار تغییر و معجزه ای نداشت و تغییر و معجزه ای هم ندید .

   

هرگز راهی وجود نداشته که مردها در مقابل اندازه و شکل و نغمه ی کشنده زیبایی آدمی که ناگهان با او رو به رو شده اند بتوانند خودشان را جمع و جور کنند ، حتی اگر برگردند سر خط و بخواهند از اول شروع کنند .

افسانه های تبای

 افسانه های تبای

 

  سوفوکلس

شاهرخ مسکوب

 

انتشارات خوارزمی

کتاب شامل 3 نمایشنامه ادیپوس شهریار ، ادیپوس در کلنوس و آنتگینه می باشد . اول کتاب هم یک مقدمه قشنگ از اقای مسکوب هست که البته به نظر من بهتره بعد از خوندن نمایشنامه ها برید سراغش . برداشت و شفاف سازی قشنگی بر روی مفهوم کتاب است .

 کادموس به فرمان آپولون شهر تبای را بنا می کند و بنا بر فرمان حامی خود ، آتنه ، اژدهایی که فرزند آرس است را می کشد اما نفرین خدایان شامل حال  او و خاندانش می شود . در حقیقت او بنا به فرمان یک خدا ، فرزند خدایی دیگر را می کشد اما باید هم خودش و هم تمام دودمانش تاوان پس دهند همانگونه که تمام دودمان آدم و حوا به کفاره گناه آن دو محکوم شدند . ادیپوس یکی از مردان این خاندان نفرین شده است .

تقدیر ادیپوس کشتن پدر و هم بستری با مادر است او سعی می کند از تقدیر خدایان بگریزد و این موضوع نمایشنامه اول است

در نمایشنامه دوم شاهد لحظات پایانی زندگی ادیپوس هستیم و نمایشنامه سوم شرح زندگی انتیگنه دختر محبوب ادیپوس است که سعی در با حرمت نگه داشتن جسد برادر خود دارد و از این طریق پادشاه و نامزد او او نیز وارد تراژدی می شوند .

شاهد آدمهایی هستیم که گناهکارند اما نه آنکه خیال گناه داشته باشند بلکه در چنگال تقدیر اسیرند و تنها وسیله ای هستند برای انجام سرنوشت

 من خیلی نمایشنامه دوست ندارم اما یک حس باشکوهی داشت کل داستان . انتگینه را ترجیح دادم بعدشم ادیپوس شهریار اخر همه ادیپوس در کلنوس . اما وقتی داشتم می خوندمشون واقعا ارزو می کردم می شد نمایشنامه اش را ببینم . خیلی از حالات و ایده همسرایان خوشم اومده بود  و مرگ انتیگنه هم خیلی خیلی باشکوه بود

  

 قسمت های زیبایی از داستان

  آنگاه که خرد را سودی نیست ، خردمندی دردمندی است .

  

آنچه شدنی است خواهد شد .

 

  چون دوستی پاکباز را برانی ، گرانتر گنجها ، زدگی خویشتن را هدر کرده ای .

 

 از این پیش بامداد روشن من بودی و اکنون ظلمت بی انتهای من

 

 طبایع جان سخت آسانتر می شکنند . سخت ترین فلزات ، آهن ، همان است که آسانتر در هم می شکند .

 

 ستمگران از هر سعادتی برخوردارند و از آن میان از سعادت کر بودن نیز .

فرانی و زویی

 فرانی و زویی

 

 جی . دی . سالینجر

میلاد زکریا

انتشارات مرکز

 خانوده گلس خانوده ای شامل 7 فرزند باهوش می باشد که 2 فرزند آخری خانواده یعنی زویی و فرانی شخصیت های اصلی این کتاب می باشند .

فرانی دختر جوانیست که به فلسفه و به خصوص فلسفه شرق علاقه زیادی دارد و بعد از خواندن یک کتاب عرفانی مذهبی دچار یک فروپاشی معنوی شده است . در پس این بحران روحانی ، دانشگاه را ترک کرده و به خانه بر می گردد و افراد خانواده سعی در کمک به او دارند اما مهم ترین نقش را برادر بازیگر و پرهیاهوی او زویی دارد . زویی بحران های فرانی را درک می کند و  روحیات مشابه و در عین حال کاملا متفاوتی با خواهر خود دارد . او سعی می نماید با بیان فلسفه خود و به کارگیری ذهن خواهرش او را از فروپاشی نجات دهد .

خواهران و برادران گلس بسیار باهوش و بامعلومات هستند اما این دانستن ها نه تنها کمکی به خوشبختیشون نکرده بلکه اونها را در یک ترس و دلهره نیز فرو می بره.رد پای خانوده گلس در داستان های دیگری از سالینجر نیز دیده می شود .

 فیلم ایرانی "پری" ساخته داریوش مهرجویی در حقیقت اقتباسی از این کتاب بوده .

 خیلی فضای سنگین و در عین حال دلهره آوری داشت اما خیلی هم قشنگ بود . البته اینجور که توی مقالات خوندم ظاهرا ترجمه اش خیلی پر ایراد بوده شاید سنگینی و دیرهضمیش یک مقادیری به همین خاطر بود اما دلهره اش مطمئناً به موضوع و جو کتاب بر می گشت .

 توی کتاب های سالینجرکه تا حالا خوندم  این رو بیشتر از همه دوست داشتم به خصوص زویی را . موقع خوندنش انگار یک جور فضای اطراف آدم سنگین و پرتشویش می شه اما یک حس ارامشی هم داره . به خصوص که خیلی قشنگ تموم می کنه کتاب رو . پایانش حرف نداره .

 

 قسمت های زیبایی از کتاب

  حالم به هم مي خوره از اينكه توي زندگي همه يك كله گنده باشم .

 

 بادي از دخترك مي پرسد:
ـ « چند تا دوست پسر داري؟»
 دخترك مي گويد: «دو تا.»
 بادي مي گويد:« چقدر زياد! اسمشون چيه؟»
دخترك  مي گويد: «بابي و دروتي»

  

 وقتی آن طور ابرمرد و تودار می شوی ازت بدم می آید . البته واقعاً ازت بدم نمی آید اما اصولاً مخالف مردهای قوی و ساکت هستم .

 

 هر اعتراضی هر چه قدر که بلیغ باشد ، تنها تا جایی خوب است که کاربرد داشته باشد .

 

  نمی شه تو این دنیا با این دوست داشتن ها و نداشتن های شدید زندگی کرد .

 

  قطار سواری رو خیلی دوست دارم . اگه آدم زن داشته باشه هیچ وقت نمی تونه کنار پنجره بنشینه .

پنج نفری که در بهشت به ملاقات شما می آیند

 پنج نفری که در بهشت به ملاقات شما می آیند

 

  

میچ آلبوم

مریم زوینی

انتشارات آسیم

ادی پیرمردیست که در یک شهربازی ساحلی شغل تعمیرکاری و نگهبانی دارد و در شروع داستان در اثر سقوط یکی از وسایل بازی ، در حالیکه سعی در نجات دخترکی دارد کشته می شود . ادی بعد از مرگ به بهشت می رود اما بهشت با انچه تصور او بوده تفاوت بسیار دارد در آنجا 5 نفر متنظر او هستند تا علت اتفاقات مختلف زندگی او را برایش توضیح داده و به او ارامش دهند . توی کتاب می گه که بهشت برای درک کردن زندگی خاکی است .

  میچ آلبوم یک نویسنده آمریکایی و یک مسیحی معتقد است که موضوعات مورد علاقه اش «حيات پس از مرگ» و «عبور از زندگي زميني» هستند .

 بد نیست یک قسمت های قشنگی داره و این ایده اصلیش هم قشنگه که بهترین هدیه ارامشه و ارامش در صورت پیدا کردن جواب سوالات به دست می اید و درک زیبایی ها اما در کل به نظر من کتاب متوسطی بود

 

 قسمت های زیبایی از کتاب  

 تمامی پایان ها خود سرآغازی دیگر هستند . تنها مسئله این است که ما تا لحظه پایان این را نمی دانیم .

 

  هر کس در زندگی اش یک لحظه عشق حقیقی را می بیند و آن لحظه تا ابد مانند یک تصویر در ذهنش حک می شود .

  

 بهشت را می توان در نامتعارف ترین گوشه ها یافت

  

 برخی مواقع وقتی که چیز باارزشی را فدا می کنی ، واقعاً از دستش نمی دهی ، بلکه آن را به شخص دیگری می سپاری.

 

 تمام والدین به فرزندانشان لطمه می زنند . کاری نمی توان کرد

 

 پسران ، پدرانشان را حتی با وجود سوء رفتار می ستایند .

 

   مردم می گویند عشق را پیدا می کنند ، گویی عشق شیئی است که پشت سنگی پنهان شده اما عشق شکل های گوناگونی به خود می گیرد و برای هیچ مرد و زنی هرگز یکسان نیست.

  

 عشق از دست رفته هنوز هم عشق است . فقط شکلش عوض می شود ، همین . دیگر نمی توانی لبخند عشقت را ببینی یا برایش غذا ببری یا موهایش را نوازش کنی و یا با او برقصی . اما وقتی این حس ها ضعیف می شوند ، حس های دیگر قدرت می یابند . خاطرات . خاطرات شریکت می شوند . تو آن را غذا می دهی . بغلش می کنی . با ان می رقصی . زندگی باید به پایان برسد ولی عشق نه .

کافه پیانو

 

 

 کافه پیانو

 

  فرهاد جعفری

انتشارات چشمه

  راوی داستان مردیست که در شغل قبلی خود یعنی دایر کردن دفتر روزنامه شکست خورده و اکنون در پی اختلافاتی با همسرش جدا از او زندگی می کند و کافه ای  به نام کافه پیانو زده تا از طریق درآمد کافه ، مهریه همسرش پری سیما را تهیه نماید . کتاب به صورت فصل فصل است و هر فصل ماجرایی مربوط به یکی از مشتریان کافه یا گوشه ای از زندگی راوی ......

خوب یک جورایی مایه ناتور دشت و عقاید یک دلقک را داشت اما زیاد نه ، ضعیف یعنی با خوندنش می شد فهمید که نویسنده عاشق این دو تا داستان بوده اما خوب نه راوی مثل دلقک یک عاشق واقعی بود نه سنش واسه بحرانهایی مثل بحران های هولدن جالب بود . کلا یک جور وام گیری غیرمستقیم ضعیف بود . خیلی خیلی هم به زن بد نگاه کرده بود در حد میز و صندلی مثلاً . خیلی هم بدآموزی داشت ... این همه داریم می گیم تو فرهنگ ما به غلط به پسرامون یاد دادن ابراز احساسات نکنند داریم قضیه رو جا می ندازیم که این فکر غلطه ، دوباره این برگشته سر خونه اول که حالا خیلی هم مهم نیست بهم بگین دوست دارم ...... خیلی هم متناقضه ..... اخه وقتی داریم یک شخصیت روشن فکر رو نشون می دیم که عاشقه زنشه درسته وقتی می دونه صفورا چه جور آدمیه بیاره بکندش دست یارش :دی
یک چیزی که رو اعصابم بود شدید این پاراگراف های کتاب بود هر جا دلش خواسته بود الکی یک دفعه بین دو تا پاراگراف فاصله گذاشته بود انگار نه انگار این دو تا پاراگراف و مرتبطه مطلب هنوز تمام نشده و البته کلا علامت های ، یا ; براش مهم نبود زیاد هر وقت عشقش کشیده بود استفاده کرده بود

اما خیلی روون نوشته بود لحنش گرم بود متن سکته نداشت و  روون پیش می رفت . بالاخره واسه تجربه لحن گرم و روونش و بعضی تکه های قشنگ بین گل گیسو و باباش می ارزه بخونیدش اما حرف خاصی واسه زدن نداره

 

 قسمت های زیبایی از کتاب

  اگر می بینید کسی کار بزرگی نمی کند ، برای این است که یا لباسی ندارد که بهش تکلیف کند یا اساساً آدم کوچکی ست .

  

 ازم پرسید : بابایی ما پولداریم؟
گفتم : نه ما طبقه متوسط رو به پایینیم .
پرسید: یعنی چی ؟
گفتم : یعنی نه آنقدر داریم که ندونیم باهاش چی کار کنیم نه اون قدر ندار و بدبخت بیچاره ایم که ندونیم چه خاکی بریزیم سرمون.
آن وقت بهش گفتم : متوسط بودن حال به هم زنه گل گیسو . تا می تونی ازش فرار کن . پشت سرت جاش بذار.... نذار بهت برسه

 

  ازش پرسیدم وقتی پدرش مرده چه حالی داشته .
پرسید : چطور مگه؟
گفتم : هیچی . همین جوری .... می خوام بدونم .
گفت که وقتی پدرش داشته از بیماری کبد می مرده دستش را گرفته بوده توی دستش . داشته یواش یواش می مرده و سردتر می شده . برای همین خیال می کند که دست او – یعنی پسرش که پدر من باشد – از حد معمول داغ تر است و نکند تب دارد این است که بر می گردد و بهش می گوید تب داری بابا جان .

 

  همه چی برعکسه تو این مملکت... قوطی بازکنش زرتی تا می شه ، کنسروش به هیچ قیمتی باز نمی شه.....

 

 بهش گفتم : زندگی ما زندگی جالبی یه هما . بین تراژدی محض و کمدی ناب. دائم داره پیچ و تاب می خوره . یعنی یه جور غم انگیز ، خنده داره یا شایدم یک جوره خنده دار ، غم انگیز باشه .

 

 همین که پایم را می گذارم خانه ی کسی قبل از هر کجای دیگری می روم سراغ کتابخانه ی طرف . چون که جلوی کتابخانه ی کسی بهتر از هر کجای دیگر می شود روحیات صاحبخانه را شناخت .

 

 چیزی که من ازش متنفرم ؛ این است که کسی دلش غنج بزند برای پولی که مستحقش است ، آن وقت دائم خدا بگوید قابلی ندارد حالا بعد حساب می کنیم و از این طور دورویی های نفرت آوری که من هیچ وقت خدا تحملش را ندارم و همیشه ؛ هر وقت که با آن رو به رو می شوم حالت استفراغ بهم دست می دهد و دلم می خواهد روی صورت طرف بالا بیاورم . و درست وقتی که؛دستمالی چیی هم آن دور و بر نباشد تا خودش را با آن پاک کند.

  

من می میرم برای اینکه کسی _ حالا هر کجا که هست _ عین خودش باشد وقتی که آنجا نیست. یعنی خودش را پشت ظواهری که دو پول سیاه نمی ارزند مخفی نکند. یا از ترس اینکه دیگران چه قضاوتی در باره اش کنند ؛ خودش را یک طوری که نیست جلوه ندهد یا آن طوری که هست ، خودش را نشان ندهد.

هيولا

 هيولا

 

 پل استر

خجسته كيهان

 

انتشارات افق

مثل اكثر كارهاي استر اينجا هم قهرمان كتاب يك نويسنده است . پي تر در پي خواندن حادثه يك خودكشي در روزنامه حدس مي زند كه آن فرد بايد دوست مفقود شده اش بنيامين ساچز باشد . اف بي آي به سراغ او مي آيد و در اين زمان او از هويت مقتول مطمئن مي شود اما رابطه اش با او را انكار مي كند . شروع به نوشتن اين رمان مي كند و بيان مي دارد كه بايد قبل از بازگشت اف بي آي اين كتاب را بنويسم و نگذارم پشت سر سانچز بدگويي كنند بايد همه چيز را اشكار كنم.

پي تر و ساچز هر دو نويسندگاني هستند كه اتفاقي با يكديگر اشنا شده و تبديل به دو دوست صميمي مي شوند. ساچز انساني با روحيات خاص است . سر و وضعي عجيب و قلبي مهربان . رويدادهاي زندگي به گونه اي در برابر او قرار مي گيرند كه دچار نوعي دلزدگي و انزجار مي شود . از نويسندگي دست مي كشد و به سياست روي مي اورد .  از رويكرد دولت و مردم افسرده است و سرانجام اين دلزدگي باعث مي شود كه به وسيله يك بمب دست ساز به صورتي خودكشي كند كه ديگر قابل شناسايي نيست .

عنوان اصلي رمان لوياتان است كه در انجيل به معناي حيواني افسانه اي است . نوعي هيولاي عظيم و بسيار نيرومند دريايي كه هيچ قدرتي ياراي برابري با آن را ندارد .

 شبيه بقيه داستان هاي استر نبود يعني پر از داستان تو در تو نبود بلكه يك داستان پر پيچ و خم بود . قشنگ بود نوعي اعتراض و سرخوردگي را بيان مي كرد . البته يك جورايي غيرقابل درك بود اينكه سانچز كه اونقدر همسرش را دوست داشت و ادعا داشت چطور بين خودش و اون نهايتا خودش را انتخاب كرد فني كه اونقدر عاشق سانچز بود چطور هنوز يك ماه نشده از رفتن اون و حتي طلاق نگرفته سراغ كس ديگه رفت ....... حس غريب و تلخي داشت اما قشنگ بود

 يك مورد جالب توي داستان زن هنرمندي به اسم ماريا بود اون عادت داشت دنبال افراد ناشناس مي رفت اونها را تعقيب مي كرد و ازشون عكس مي گرفت و بعد براي عكس ها داستان مي ساخت يا خيلي پروژه هاي جالب ديگه رو انجام مي داد . ظاهراً اين كاراكتر از فردي واقعي به نام sophie calle وام گرفته شده . پيشنهاد مي كنم در مورد اين خانم مطالبي را بخونيد . كارهاي بامزه و شگفت انگيزي انجام مي داده

  

قسمت های زیبایی از کتاب

 نه آرايش كرده بود و نه جواهري به خود آويخته بود ، با اين حال آنقدر زيبا بود كه با ديدنش نفس در سينه حبس مي شد .
گفتم : " به خاطر اينكه سبزه است ."و در حاليكه به دنبال توضيح مي گشتم ادامه دادم : " زن هاي سبزه نيازي به آرايش زياد ندارند . درشتي چشمهايش را مي بيني ؟ بلندي مژه هايش را ؟ استخوان بندي اش هم خوب است . اين را نبايد فراموش كرد كه استخوان بندي بسيار مهم است " .

  

 وقتي كسي بچه دار مي شود وظايفي هست كه نمي تواند از زير آنها شانه خالي كند ، وظايفي كه به هر قيمتي بايد انجام دهد .

 

  آنچه به نظر توضيح آشكار كننده اي مي آيد ، سرانجام مشكل ديگري بيش نيست . به محض اينكه آن را بپذيري ، معما از نو آغاز مي شود .

  

 آدم هيچ وقت نمي تواند ديگران را بشناسد .

 

  ميان انجام يك كار و فكر كردن به آن يك دنيا تفاوت وجود دارد . اگر اين تفاوت را قبول نداشته باشي ، زندگي غير ممكن مي شود .

  

 در هر ساعت از هر روز آدم ها در غير منتظره ترين لحظات مي ميرند ، در آتش سوزي ، بر اثر غرق شدن در درياچه ، تصادف اتوموبيل يا پرت شدن از پنجره . هر روز صبح در صفحه ي حوادث درباره اش مي خواني و بايد خيلي ابله باشي كه نفهمي زندگي تو هم ممكن است مثل آن بيچاره ها ، همان قدر ناگهاني و بيهوده به پايان برسد .

  

  نمي خواستم باور كنم بدون خداحافظي رفته ، اما مي دانستم هر چيزي ممكن است . پيش از اين با ديگران اين كار را كرده بود : اول با فني ، بعد با ماريا ترنر و بعداً ليليان ، دليلي نداشت كه با من طور ديگري رفتار كند . شايد من آخرين فرد در فهرست ترك شده هاي بي سر و صدايش بودم ، آدم ديگري كه اسمش را خط زده بود.

 

  كتاب شيئي  اسرارآميز است و به محض اينكه به جهان راه مي يابد ، هرواقعه اي امكان پذير مي شود.

شب پیشگویی

 

شب پیشگویی

 

 پل استر

خجسته کیهان

 

انتشارات افق

سیدنی نویسنده جوانیست که چندی پیش حادثه بسیار بدی برای او اتفاق افتاده و در حال حاضر در دوران نقاهت به سر می برد . یک روز در یکی از پیاده روی های خود وارد یک مغازه لوازم التحریر فروشی می شود و یک دفترچه آبی رنگ ساخت پرتقال توجه او را جلب می کند . دفترچه را می خرد و این دفترچه با نیروی مرموزی دوباره شوق نوشتن را در او بیدار می کند . او در این دفترچه طرح رمانی را آغاز می کند رمان درباره مردی خوشبخت است که ناگهان تسلیم سرنوشت زندگی شده ، با گذشته قطع رابطه کرده و به سوی آینده می رود ... مرد رمان که در انتشارات کار می کند در حال خواندن یکی از اثار چاپ نشده نویسنده بزرگیست که شب پیشگویی نام دارد ........ از سوی دیگر رمان ماجرای زندگی حقیقی خود سیدنی و کنش های او و همسرش گریس را دنبال می کند ...... عشق و شک آنها ........

یک ایده جالبی داشت کتاب که واقعا با خوندنش شوکه شدم خیلی تاثیر گذار ایده را بیان کرده بود حداقل روی من واقعا تاثیر گذاشت و جداً حال و هوامو عوض کرد .......معتقد بود همیشه ما یک مقداری از اینده رو در وجودمون داریم متوجه قضیه نیستیم اما یک حسی از اینده درونمون هست اگر چیزهایی را بنویسیم یا بگیم به کلمات قدرت جادویی حادث شدن را می دهیم یعنی حرفمون در مورد اینده یا نوشته ما در مورد اینده احتمال اتفاق افتادن حادثه بیان شده را خیلی زیاد می کنه ..............  

 داستان قشنگی بود خیلی دوسش داشتم هم روان بود هم جالب بود هم ایده جادوی کلمات را دوست داشتم هم شک مرد به زنش و بخشش من را یاد فیلمی می انداخت که ازش خاطره دارم .... خلاصه کتاب خیلی شگفت انگیزی بود

 

 قسمت های زیبایی از کتاب

 چنین پیش آمدی را نمی شود توضیح داد . این که چرا شیفته ی این یکی می شویم و نه آن یکی ، دلیلی عینی ندارد .

 

  البته بدن ها اهمیت دارند ولی ما عاشق بدن ها نمی شویم ، بلکه گرفتار عشق یکدیگر می شویم .

  

 ممکن است آدم ها دوران بدی را بگذرانند ، اما معنی اش این نیست که همه چیز عاقبت درست نمی شود .

چه کسی دورونتین را باز آورد؟

چه کسی دورونتین را باز آورد؟

 

 اسماعیل کاداره

قاسم صنعوی

 

انتشارات مرکز

  خانواده ورانا در دهکده ای در آلبانی زندگی می کنند . این خانواده 9 پسر و یک دختر به نام دورونتین دارد . دورنتین بر خلاف رسوم معمول به ازدواجی مردی از دیاران دور دست در می آید و مادر بسیار بی تاب است. برادر دورنتین به نام کنستانتن به مادر قول اکید می دهد که هر زمان دلتنگ دختر شد او را به دیدارش خواهد برد . بلافاصله بعد از رفتن دورونتین ، جنگی رخ می دهد که هر 9 برادرش کشته می شوند و دسترسی به محل سکنی دختر نیز وجود ندارد . مادر بسیار دلمرده و غمگین است و مدام بر سر قبر کنستانتن می گوید که پس قول تو چه شد ؟!!!!!! 3 سال بعد نیمه شب دورونتین در خانه را می زند و می گوید کنستانتین مرا به این جا آورد و مادر می گوید اما او 3 سال پیش مرده است .

فردی مامور بررسی این سوال می شود "چه کسی دورونتین را باز آورده است ؟" و رمان به صورت معما گونه و همراه با افسانه به پیش می رود .

  قشنگ بود خوشم اومد ... موضوعش عالی بود .... اشارات قشنگی هم به اختلافات کلیساهای مختلف داشت

  جالبه بدونید که گفته می شود که کاداره در رمانهایش مسائل گوناگونی را مطرح می کند که اگرچه در ابتدای امر ربط چندانی به هم ندارند سرانجام به هم می پیوندند و نهری سیال را به وجود می آورند . از همین رو رمانهای او را رمان سنفونیک می نامند .

  

 قسمت های زیبایی از کتاب

  این نوع برخوردها که طوفانی در پی ندارند در واقع زیان بار تر از دعواهای آشکارند که معمولاً اشتی به دنبال دارند . به عکس این گونه برخوردها روزها و روزها طول می کشند و به دنبال دلایل مناسبی می گردند تا آشکار شوند و چون بهانه آنها معمولاً بی مورد و غیرقابل توجیه است ، بغض و کینه و در نتیجه عدم تفاهم ناشی از آنها خیلی تلخ تر از دنباله های دعوایی عادی است .

   

 برخی امور که فی النفسه ساده هستند ، گویی برای ممانعت از کشف شدن سادگی شان ، دارای این قدرت هستند که در اذهان ایجاد ابهام کنند .