سر پناه امن

سر پناه امن

 

 

 هاینریش بل

هما احمدی

 

 

سازمان چاپ احمدی

  

کتاب مجموعه ای از داستان های کوتاه هاینریش بل است و به نظر من که کتاب قشنگی بود .

سر پناه امن : داستان مردی درگیر فقر بعد از جنگ . بد نبود

کنار رودخانه : پسری که کوپن غذای خانواده را گم کرده و قصد خودکشی دارد . خیلی قشنگ بود

مزه نان : مردی که از یک راهبه نان می خواهد . بد نبود

من کومنیست نیستم : مردی درگیر فقر بعد از جنگ و خانواده و فرزند سومش که در راه می باشد . خوب بود

مجموعه سکوت دکتر مورکه : مردی که سکوت سخنرانی ها و یا اشنایانش را ضبط می کند تا بعدا گوش کن . خیلی قشنگ بود

پاهای برادرم : برادر یک فوتبالست . بد نبود

یک داستان خوش بینانه : مردی که کاملا اتفاقی و باور نکردنی خوشبخت می شه . خیلی قشنگ بود

روی پل : مردی که به خاطر کارش با قطار از روی پل رد می شده و زنی را در حال نظافت همیشگی خانه می دیده . خوب بود

انجام کار داستانی پر تحرک : یک شرکت فعال . خوب بود

سرفه در کنسرت : مردی که به صدای سازها حساسیت دارد . خوب بود

مثل داستان های بد آموز : روابط پشت پرده برای بردن مناقصه . خوب بود

چنین شد که شامگاه و صبحگاه پدید آمد : روابط یک زن و شوهر . بد نبود .

 

 

جالبه بدونید هاینریش بل زمانی در یک کتابفروشی و زمانی در یک نجاری کار می کرده و حتی برای مدتی مسئول سرشماری آپارتمان‌ها و ساختمان‌ها در اداره آمار بوده . او در سال ۱۹۶۵ به حزب دموکرات مسیحی پیوست و خروج خود و همسرش را از کلیسای کاتولیک در سال ۱۹۷۶، اعلام کرد.

 

قسمت زیبایی از کتاب

شاید گاه از خود پرسیده باشید که این مردم در سالن های انتظار ایستگاه راه اهن منتظر چه هستند ! حتما تصور می کنید تمامی آنان در انتظار ورود یا حرکت قطاری می باشند ! ایکاش می دانستید که انسان ممکن است در چه نوع انتظارهایی به سر برد . آدمی در انتظار همه چیز می تواند باشد همه انچه مابین هیچ است و عالم لاهوت ! آری مردمی هستند که در انتظار هیچ به سر می برند .

میراث

 

میراث

 

 هاینریش بل

سیامک گلشیری

 

 انتشارات مروارید

 

 این داستان هم داستانی درباره جنگ است . راوی ما که در زمان جنگ سرباز بوده است اکنون در حال بازگویی راز قتل همرزمش در دوران جنگ است . هم رزمی که مخالف جنگ ، نازی ها و فرصت طلبی فرماندگان ان دوران بوده است . به همین سادگی : سربازی راهی جبهه جنگ می شود و ما از دید او شاهد صحنه هایی هستیم که در نهایت به قتل فرمانده اش در جبهه آلمان و روسیه می انجامد . فوق العاده ساده است موضوع اما سبک نوشتن و توصیفات به قدری جذاب هست که ادم را تسخیر می کنه و با خودش می بره . فوق العاده روان نوشته شده . واقعا هنر نویسندگی یعنی این چنین چیز ساده ای را چنین زیبا نوشتن .

میراث یاداور دزدی جیره های غذایی در جنگ ، کمبود خواب سربازان ، بی لیاقتی فرماندهان و ..... و مهم تر از همه میراث اصلی جنگ یعنی مرگ است .

 

 جالبه ذکر بشه که کانال آلمانی-فرانسوی آرته چند سال پیش فیلمی پخش کرد که در ان هاینریش بل را متهم به همکاری با سازمان سیا می کرد . آنها در این فیلم بیان کردند که هاینریش بل سرشناس‌ترین و فعالترین عضو یک موسسه فرهنگی در شهر کلن آلمان بوده است. این موسسه به طور غیر مستقیم توسط سازمان سیا حمایت مالی می‌شده و هدف اصلی این حمایت جذب و سازماندهی نخبگان روشنفکر غیر کمونیست اروپایی و دامن زدن به احساسات ضد کمونیستی در میان آنان بوده است.

 

 قسمت های زیبایی از کتاب

 خداحافظی سرباز در اصل خداحافظی برای همیشه است . این قطارهایی که سربازها را در سراسر اروپا به مرخصی می برند چه بار عظیم و جنون آمیزی از درد را جا به جا می کنند . اگر این راهروهای کثیف می توانستند زبان باز کنند ، اگر این شیشه های درد کشیده می توانستند فریاد بکشند و نیز این ایستگاه های قطار ، این ایستگاه های ترسناک ، اگر سرانجام همه اینها می توانستند از دردها و نا امیدی هایی که شاهدش بوده اند فریاد بکشند! آن وقت دیگر جنگی در کار نبود .

 

 

مردم زندگی را از سر می گیرند چون حافظه ضعیفی دارند .

 

 

 سکوت لرزان ادم مست فقط با اطمینان مهار شده آدمی قابل مقایسه است که روی طنابی در نوسان ، میان دو برج مرتفع در ابدیت ، راه می رود . اگر کسی فقط به پاهای او نگاه کند ، با خود می گوید چه آدم محتاطی ، چه قدر آهسته و با احتیاط راه می رود ! و در حقیقت کسی که ان بالا راه می رود ، کاملاً هم بی احتیاط است .

 

 

 اگه نمی تونین بفهمین که ما به دنیا نیومده یم که بی خیال باشیم ، پس دست کم اینو درک کنین که به دنیا نیومده یم که فراموش کنیم . کدوم بی خیالی و فراموشی ! ما به دنیا اومده ایم که به یاد بیاریم ، نه که فراموش کنیم . بلکه به یاد بیاریم . ما برای همین به دنیا اومده یم ........

 

 

 زندگی ما هر لحظه می تونه تغییر کنه . هیچ چیزی غیر قابل تغییر نیست .

زندگی در جنگ

زندگی در جنگ

 

 

هاینریش بل

مهری قدیمی نوران

 

نشر سرایی

 

در این کتاب بل ۴ سال از زندگی خود یعنی از سال ۱۹۳۳ تا ۱۹۳۷ را بازگو می کند . این دوران مربوط به زمان نوجوانی او یعنی ۱۵ تا ۱۹ سالگی است . دورانی که در زمان نازی ها و هیتلر سپری شده و هدف او در این کتاب نیز بیان یک روایت جزئی و خاطره وار نیست بلکه گذری طنز و کلی بر روی احساسات خود در آن دوران و شرایط کلی زمانه دارد .

جالب بود توی اون وضع خراب خانواده بل فقط به فکر خرید کتاب بوده و جالب بود که می گفت وقتی می گیم سخت بود زندگی می گن چرا قبل از جنگ مهاجرت نکردین خوب اصلا به عنوان راه حل به ذهنمون نرسید اصلا فکر نمی کردیم کار به اینجا بکشه .......

 

یک چیزای جالبی داره اما خیلی باب میلم نبود

 

حجم زیادی از نوشته های بل به دوران جنگ و اثرات ان اشاره داره و خوبه که ذکر بشه :بعد از جنگ جهاني دوم،ادبياتي پايه گذاري شد،كه آن را "ادبيات ويرانه ها" نام داده اند،و هاينريش بول از پديدآورندگان آن بود.بل در زمان جنگ جهانی اول به دنیا اومده و زمان جوانیش در دوران جنگ جهانی دوم سپری شده در کانون این جنگ بزرگ شده و مدتی هم اسیر جنگی بوده و شاید این همه توجه اون به این امر برگرفته از این حقایق باشه .

بیلیارد در ساعت نه و نیم

 

بیلیارد در ساعت نه و نیم

 

 هاینریش بل

 کیکاووس جهانداری

 

  انتشارات سروش

 

 در این کتاب سه نسل از خانواده فهمل مورد بررسی قرار می گیرند پدربزرگی که با ساختن کلیسایی به شهرت می رسد پسری که کلیسا را منفجر می کند و نوه ای که در حال بازسازی همان کلیساست . هر کدام از آنها انگیزه خاص خود را دارند ، انگیزه فردی در دوران قبل از جنگ ، در دوران جنگ و در دوران پس از جنگ ....نمادی از جنگ و مذهب در زندگی مردم

قهرمان داستان ما هر روز ساعت نه و نیم تا 11 در هتل بیلیارد بازی می کند هر چند هدف او بازی نیست هدف او دنبال کردن حرکت توپها و نظم و قانون و یک روند منظم و یاداوری اتفاقات گذشته است

در مورد سبکش هم خوبه ذکر بشه که تعداد زیادی راوی در حدود 14 تا وجود دارند که هر کدام هم به صورت اول شخص قصه را دنبال می کنند .

موضوعش به نظر من خیلی جدید و زیبا بود واقعا برهه های زمانی مختلف را با مبحث خلاقی کنار هم نشان می داد اما خیلی سخت خوان بود خیلی پیچیده و تو در تو ..... من خوشم نیومد اصلا باهاش ارتباط برقرار نکردم اصلا متوجه نمی شدم چرا اینقدر قضیه ها را سخت و پیچیده بیان کرده بود دلیلی واسش نمی دیدم و سبک سختش برای من زیبایی ادبی هم نداشت .... هاینریش بل نویسنده محبوبه منه نمی دونم چرا اصلا به دلم ننشست و در حقیقت اصلا بدم اومد از کتاب و به زور خوندمش .... البته الان دوران بدی هم هست این همه شورش تو خیابونا خوب حواس ادم پرته .... تمرکز نداره

 

از این کتاب در سال 1965 فیلمی به کارگردانی Jean-Marie Straub ساخته شده .

بل در سال 1971 ریاست انجمن قلم آلمان را به عهده گرفت و  سال ۱۹۷۲ توانست به عنوان دومین آلمانی، بعد ازتوماس مان، جایزه ادبی نوبل را از آن خود کند.

 

قسمت های زیبایی از کتاب

 

امروز برای اولین بار فهمل با او تندی کرد  بهتر بگوییم کار به خشونت کشید . حدود ساعت یازده و نیم بود که تلفن کرد و همان لحن صدایش خبر از چیزی ناخوشایند می داد . این ارتعاشات برای او نامانوس بود و درست به این دلیل که کلمات درست ادا می شد لحن صدا او را به وحشت انداخت . تمام ادب و اداب در این صدا تا حد فرمول تنزل یافته بود درست مثل اینکه فهمل به جای اب به او H2O تعارف کرده باشد .

 

 

خیلی دلم می خوست از آنها نفرت داشته باشم ولی از عهده ام بر نمی امد اقای دکتر . فقط و فقط ترس .

 

هنوز هم که هنوز است اظهار ادب مطمئن ترین طریق تحقیر است .

 

نان سال های جوانی

 

 

نان سال های جوانی

 

  هاینریش بل

محمد اسماعیل زاده

 

 انتشارات چشمه

  کتاب در مورد پسری فقیر است که روزی به شهر بزرگی آمده تا حرفه ای یاد بگیرد او همیشه فقیر و گرسنه بوده و سال ها بعد وقتی تعمیرکار ماهری می شود هنوز مهم ترین دغدغه ذهنیش نان است . قرار است او با دختر رئیسش ازدواج کند تا اینکه یک روز به ایستگاه قطار می رود تا دختر تازه واردی به نام هدویگ را راهنمایی کند و ......... او متوجه می شود در زندگیش چیزهای بسیار مهم تری از نان نیز وجود دارند

  سبک نوشتنش عالیه یعنی هنر نویسندگیش همون هنر نویسندگی هست که توی عقاید یک دلقک هم دیده بودیم اما من از کتابش متنفر شدم واقعا بدم اومد چون موضوعش حالم را بهم می زد و اونقدر قسمت مورد نقدش مخالف عقاید من بود که به هیچ کدوم از نقاط قوتش نمی تونم توجه کنم هر چند خیلی چیزهای دیگه رو هم می خواد بگه . هاینریش بل کسی بود برای من که بزرگ ترین و زیباترین مفهوم عشق را توی وجود یک دلقک نشون داده بود اما اینجا تنها چیزی که می دیدم خودخواهی بود و عشق های ظاهری ..... قهرمان داستان ما چند سال با دختری دوست بود هیچ نشونه ای از چگونگی دوستی چند ساله انها در کتاب نیست اما می دونیم اظهار علاقه قهرمان داستان تا حدی بوده که قرار ازدواج گذاشته و بعد یک دفعه در یک دقیقه فقط با دیدن صورت یک دختر توی ایستگاه قطار همه چی زیر و رو می شه و یادش می افته چه کار اشتباهی کرده ... شاید اگه نویسنده کس دیگه ای بود این قدر خصمانه به کتاب نگاه نمی کردم اما نمی تونم از کسی عاشقانه ترین قصه دنیا رو نوشته قبول کنم که بذاره یک مرد فقط با یک نگاه تمام تعهداتش را زیر پا بگذاره و عشقش را فقط با یک نگاه پیدا کنه نه چیز دیگه . به نظر من تو زندگی مهم ترین چیز وجدان و حس مسئولیته حتی خیلی برتر از عشق و بدترین و تنفرامیزترین جای داستان قسمتی بود که پسر فکر می کرد در حق لورا نامردی می کنم اما نمی کشمش که باهاش کنار می یاد فراموش می کنه .... این که این قدر بی مسولیت باشیم در قبال رفتارمون و فکر کنیم اونها هم مثل ما ظاهری بودن ........ در همین زمان با خودش بگه اولا مثل کسیه که اشتراک روزنامه ای را داره که مطالبش را هر روز می خونه اما اصلا به این توجه نمی کنه که یک اگهی داره که به دلایل غیر مترقبه ممکنه روزنامه به دستتون نرسه یعنی واقعا وقتی با کسی قرار ازدواج می ذارید همچین اگهی هم دنبالش هست ؟!!!!!!!!!!!! فکر کنم توی هر رابطه ای باید توی کلماتمون دقیق باشیم و خودمون را معتقد به کاری که بهش پایبند نیستیم نشون ندیم ..... یک چیز جالب این بود که از جمله معیارهای زیبایی دست های بزرگ یک خانم بود :دی

 آلمان چند سال پیش یک مجموعه ای از میراث این هنرمند را گردآوری کرد که جالبه بدونید در بین اونها 70هزار نامه هم بوده

 

 قسمت های زیبایی از کتاب

 بعدها اغلب راجع به این موضوع فکر می کردم که اگر دنبال هدویگ به راه آهن نمی رفتم ، چه می شد : وارد یک زندگی دیگر می شدم ، درست مثل اینکه آدم اشتباها وارد قطار دیگری شود .

 

 وقتی به عنوان کارآموزی شانزده ساله ، آن هم تنها به شهر آمدم ، مجبور بودم که قیمت همه چیزها را بدانم ، چون توان پرداخت آن ها را نداشتم . گرسنگی قیمت ها را به من یاد داد

 

  ترس در من از بین رفته بود ، چون می دانستم که هرگز از کنار او دور نمی شدم و لحظه ای ترکش نمی کردم ، نه امروز و نه هیچ روز دیگر در آینده ای که در پی خواهد بود و به مجموع آن زندگی می گویند .

قصه ی جزیره ناشناخته

 

قصه ی جزیره ناشناخته

 

 ژوزه ساراماگو

محبوبه بدیعی

 

 انتشارات چشمه

 در شهری پادشاهی هست که قصرش درهای مختلفی دارد :در هدیه ، در دادخواهی ، در تصمیم ....روزی مردی پشت در درخواست ها می آید و با سماجت خواستار دیدار پادشاه می شود او ازپادشاه تقاضای یک کشتی می کند تا به کمک آن در دریا جست و جو کرده و جزیره ناشناخته ای را کشف کند و در عوض آن جزیره را به نام پادشاه نام گذاری می کند . پادشاه خواسته او را می پذیرد و مرد به سوی ماجرای خود می رود  به سوی جزیره ناشناخته ......

 

یک داستان کوتاه که دو ساعته می تونید بخونیدش اما مطالب فوق العاده زیبایی را بیان می کند خیلی کتاب قشنگیه من واقعا از خوندنش لذت بردم . نمی دونم چرا زیاد حرف این کتاب زده نمی شه و به اندازه اثار دیگه ساراماگو بین ایرانی ها معروف نیست به نظر من محشر بود با یک زبان ساده و فانتزی یک سری مسائل زیبایی را نشان می داد و کلا مبحث اصلیش یک جورایی عشق و شناخت خویشتن است

 

 در مورد ساراماگو جالبه بدونید از یک خانواده خیلی فقیر بوده به طوری که نمی تونه تحصیلاتش را ادامه بده و به شغل آهنگری روی می یاره تا خرج درس خوندن پاره وقتش را مهیا کنه

 

 قسمت های زیبایی از کتاب

 دوست داشتن احتمالا بهترین شکل مالکیت است و مالکیت بدترین شکل دوست داشتن .

 

 اگر از خویشتن خود بیرون نیایی هرگز کشف نخواهی نمود که کی هستی

 

  شعله مانند بالا آمدن مهتاب آهسته آهسته گسترده تر شد و چهره زن نظافت چی را روشن کرد . نیازی به گفتن نیست که مرد با خود چه اندیشید ، چه زیباست . اما آنچه زن با خود اندیشید چنین بود ، چشمش فقط به دنبال جزیره ناشناخته است و این تنها یک نمونه از مواردی است که مردم نگاهی را در چشم دیگری به اشتباه تعبیر می کنند .

وقایع نگاری یک جنایت از پیش اعلام شده

 

وقایع نگاری یک جنایت از پیش اعلام شده

 

 

 گابریل گارسیا مارکز

ایرج زهری

 

 

انتشارات روزبهان

 دو برادر دوقلوی آنجلیکا تصمیم دارند سانتیاگو نظر را بکشند تا از خواهرشان اعاده حیثیت شود تمام مردم شهر به جز سانتیاگو و مادرش از موضوع خبر دارند و خیلی ها مخالف این کارند و سعی در جلوگیری از این امر دارند اما همه چیز دست به دست هم می دهد تا هیچ کس چیزی نگوید و ........

 

همون فضاهای مالیخولیایی و جالب خیلی فضاش و سبک نوشتنش را دوست داشتم موضوعش هم عالی بود حرف نداشت نحوه روایتش هم خوب بود اما کشش کافی نداشت یعنی از یک جایی به بعد هیچ کنجکاوی یا حس خاصی شما را به ادامه وا نمی داشت تکلیف داستان همون اوایل معلوم می شه بعدش فقط دارید نوشته های یک قلم زیبا را می خونید که خوب در این صورت به نظر زیاد می یاد مگه چند صفحه می خواهین چیز قشنگ بخونین .... من موضوعش را خیلی دوست داشتم اما به نظرم باید خلاصه تر می شد

 

بهتره اشاره کنم که تصویر کتابی که خودم خوندم را پیدا نکردم و تصویر همین کتاب با یک عنوان دیگه به ترجمه خانم گلستان را گذاشتم . توی قسمت های نمونه ای که خوندم به نظرم ترجمه خانم گلستان بهتر از ترجمه آقای زهری بود . این کتاب توسط اقای فرزاد و پارسای نیز ترجمه شده و ظاهرا قتل یکی از دوستان کودکی مارکز الهام بخشش برای نوشتن این کتاب بوده

توفان برگ

                             

البته من با یک جلد دیگه خوندمش از یک انتشارات دیگه

 

توفان برگ

 

  گابریل گارسیا مارکز

هرمز عبداللهی

 

 انتشارات البرز

 

 وقتی مردم ماکوندو به در خانه دکتر می آیند این دکتر که رفتار بسیار عجیب و غریبی دارد و سالهاست به طبابت دست نزده از مداوای قربانیان یک شورش سر باز می زند ..... سال ها بعد دکتر خود را دار می زند و مردم امیدوارند بوی فساد جسدش شهر را پر کند امیدوارند او در گوشه تنهایی خود بپوسد.... داستان از مرگ دکتر شروع می شود و روند زندگیش را در یک فضای آمریکای لاتینی دنبال می کنیم .......داستان از زبان سه راوی روایت می شه و به صورت ناگهانی با تعویض راوی رو به رو هستیم  

 

خیلی داستان قشنگیه همون حال و هوای خاص مارکز و امریکای لاتین را داره یک جور ساده و در عین حال پر از رمز و راز و یک رخوت گرم و خاص ..... خیلی خوشم اومد نحوه جا به جایی راوی ها هم خیلی روان و زیبا بود

خود مارکز راجعه به این داستان گفته : توفان برگ را كه اولين كتابم است بيش از همه نوشته هايم دوست دارم. به گمانم بسياري از كارهايي كه بعد از توفان برگ نوشتم از آن مايه گرفته اند. خود انگيخته ترين كار من است و نوشتن اش برايم از همه سخت تر. تجربه نويسندگي ام در آن زمان از هميشه كمتر بود يعني از ترفندهاي پليد نويسندگي كمتر خبر داشتم. كتابي ناشيانه و شكننده اما در نهايت خودجوشي است و نوعي صميميت خام دارد كه كتاب هاي ديگرم از آن بويي نبرده اند. دقيقا مي دانم كه چطور توفان برگ از گوشه جگرم كنده شد و بر كاغذ نشست . كارهاي ديگرم را پخته ام و خوب فلفل و نمك شان زده ام

 

 بعد از داستان طوفان برگ چند تا از داستان های کوتاه مارکز هم در ادامه کتاب امده :

زیباترین مغروق جهان

مردی بسیار پیر با بالهای بسیار بزرگ

بلکمان خوش قلب ، فروشنده معجزات

آخرین سفر کشتی ارواح

گفتگوی ایزابل با خود به هنگام تماشای باران در ماکاندو

نابو سیاهپوستی که فرشتگان را در انتظار می گذاشت

 

 قسمت های زیبایی از کتاب

 «ببینید خانم، برای من فقط کمی علف بجوشانید و بیاورید، انگار که سوپ است.»

مِمِه از جایش تکان نخورد. سعی کرد بخندد، اما نتوانست خنده را بیرون بریزد. در عوض رو به آدلایدا کرد. آن وقت آدلایدا هم که لبخند می‌زد، اما پیدا بود ناراحت است، پرسید: «چه جور علفی دکتر؟» و او با صدای جویده‌جویده و خست‌بارش گفت:

«علف معمولی خانم. از همان علفی که خر می‌خورد.»

 

 

هم چنان که تماشایش می کردم به نظرم آمد که با آمدن او با ان موهای کوتاهش ، دسامبر دیگر چندان هم ماه غم انگیزی نیست .

زائران غریب

 زائران غریب

 

 گاریل گارسیا مارکز

صفدر تقی زاده

 

 انتشارات مرغ امین

 مجموعه ای از 12 داستان کوتاه مارکز هست که عبارتند از :

1-     سفر به خیر اقای رئیس جمهور

2-     سنت

3-     زیبا خفته و هواپیما : ملاقات زنی زیبا در فرودگاه

4-     خواب هایم را می فروشم

5-     من فقط امدم که تلفن کنم

6-     ارواح ماه اوت

7-     ماریا دوس پرازرس

8-     هفده مرد انگلیسی مسموم : زنی که برای دیدار پاپ به ایتالیا امده و در یک هتل اقامت می کند

9-     ترامونتانا

10- تابستان خوش دوشیزه فوربس : یک معلم سرخانه

11- روشنایی مثل آب است

12- رد خون تو بر برف

 

به جز داستان 8 و 10 بقیه در کتاب بهترین داستان های کوتاه ماکز به انتخاب اقای گلشیری وجود داره و هر چند اینم کتاب خوبیه اما خوب پیشنهاد می کنم کتاب اقای گلشیری را بخونید چون یک عالمه داستان زیبای دیگه هم در کنار این 10 داستان هست .

داستان 8 و 10 را هم توی کتابهای قبلی خونده بودم و کلا تکراری بود برام

 

بهترین داستان های کوتاه  مارکز

 

بهترین داستان های کوتاه  مارکز

 

  گابریل گارسیا مارکز

احمد گلشیری

 

 انتشارات نگاه

 

 کتاب مجموعه ای از داستان های کوتاه مارکز هست که انتخاب های جالبی هم هستند . منظورم اینه داستان های خیلی قشنگی را گلچین کرده و پیش نهاد می کنم بخونیدش .

 1-     بعد از ظهر باشکوه بالتاسار : در مورد مردی که زیباترین قفس دنیا را ساخته

2-     تشیع جنازه مادر بزرگ : داستان در مورد روزهای آخر زندگی زنی است که رئیس قبیله ای مادر سالار است یک جورایی با حال و هوای رمان صد سال تنهایی

3-     کسی به سرهنگ نامه نمی نویسد  : سرهنگی که 15 سال منتظر نامه دریافت مستعمری خود می باشد

4-     تسلیم سوم : پسری که مرده اما مادرش جسم او را زنده نگه داشته

5-     روی دیگر مرگ : پسری که به مرگ برادر دوقلویش فکر می کند

6-     اوا درون گربه خود : زنی که از زیباییش عذاب می کشد

7-     اندوه سه خوابگرد : زنی منزوی درون یک خانه که تصمیم می گیرد از جایش تکان نخورد

8-     زنی که ساعت 6 می امد : در مورد زنی که هر روز ساعت 6 به کافه ای می رود که کافه دار عاشقش است

9-     چشم های سگ آبی رنگ : دختر و پسری که هر شب به خواب هم می روند

10- کسی این گل سرخ ها را به هم ریخته : در مورد روحی که هنوز در این دنیا باقی مانده

11- شب تلیله ها : 3 نفری که تلیله ها چشمشان را در اورده اند

12- زیباترین غریق جهان : مرد غرق شده ای که اب او را به یک روستا می اورد

13- پیرمرد فرتوت با بال های عظیم : فرشته ای که به درون ادمیان امده

14- بلاکامان نیک جادو جنبل کار : 2 مرد اهل جادو

15- آخرین سفر کشتی اشباح : پسری که همیشه در ماه مارس یک کشتی سیاه بزرگ را می بیند اما کسی حرفش را قبول نمی کند

16- مرگ مدام در فراسوی عشق : مردی که چند ماه مانده به پایان زندگیش با یک دختر زیبا برخورد می کند

17- رد خون توی برف : یک زوج جوان پولدار در سفر ماه عسل

18- نور مثل آب است :  2 برادری که به جای جایزه مدرسه خواستار قایق و لوازم غواصی هستند

19- فقط اومدم یک تلفن بکنم : زنی که به یک تیمارستان می رود تا به شوهرش زنگ بزند و تاخیر خود را اعلام کند

20- سفر خوش اقای رئیس جمهور

21- ماریا دوس پراسه رس : زنی که تدارک تشییع جنازه اش را می بیند

22- رویاهایم را می فروشم : زنی که خواب واقعی می بیند

23- ارواح ماه اوت : خانه ای که گفته می شود پر از ارواح است

24- قدیس : مردی که قصد دارد ثابت کند دختر مرحومش یک قدیس است

25- ترامونات : باد مرگ زا

26- زیبای خفته در هواپیما

27- وقتی باد بدبختی بوزد : دختری که مادربزرگش به خاطر بدهی اش او را مجبور به هم خوابی با همه مردها می کند

 

همه داستان ها قشنگد و موضوعات جالبی دارند به خصوص زیباترین غریق جهان ، چشم های سگ آبی رنگ ، پیرمرد فرتوت با بال های عظیم و فقط اومدم یک تلفن بکنم .

 

 قسمت زیبایی از کتاب

 از وقتی سانسور برقرار شده روزنامه ها فقط درباره اروپا می نویسن . بهترین کار اینه که اروپایی ها بلند شن بیان این جا ، ما هم پاشیم بریم اونجا . به این ترتیب هر کس می دونه تو کشورش چی می گذره .

گزارش یک آدم ربایی

گزارش یک آدم ربایی

 

 گابریل گارسیا مارکز

جاهد جهانشاهی

 

 نشر آگاه

 

 کتاب یک توصیف حقیقی از ماجرای گروگان گیری 9 خبرنگار کلمبیایی است . پابلو اسکوبار یکی از قاچاقچیان مواد مخدر در کلمبیاست که گروه بزرگی در کشور را رهبری می کند . او برای تسلیم شدن خودش شرایطی گذاشته و برای آنکه دولت را تحت فشار قرار دهد 9 خبرنگار که اکثرا ارتباط نزدیکی با رئیس جمهور را دارند می رباید ..... مارکز این کتاب را با مصاحبه با این افراد تنظیم نموده است .

کتابش قشنگ هالبته اصلا فونت و صفحه بندی استانداردی نداره کتاب و موقع خوندن یک مقادیری اذیت می شید اما خود کتاب جالبه یعنی ادم باورش نمی شه چنین اتفاقاتی جدا توی یک کشور رخ بده هرج و مرج کامل .... هر روز یکی را بدزدن و انفجار و از سوی دیگه نهایتا زندان شخصی با وسایل لوکس و ...... خیلی باحاله اصلا فضا ، یک فضای دیگه است  

 

مارخو پاچون که یکی از گروگانها بوده به همراه شوهرش آلبرتو وی یامیزار به سراغ مارکز می روند تا این کتاب را بنویسه و من که اصلا حس خوبی نسبت به هیچ کدوم نداشتم کارها و حرفهای نمایشی .... انگار به نظرشون کار فوق العاده ای انجام داده بودند که می ترسیدند یک وقت مردم یادشون بره و دیگه اینکه همه باید بشینند نگاهشون کنند تحسینشون کنند و ماجرا به خاطر اونها عاقبت خوش داشت و چرا کسی این را عنوان نکرد به نظرم تهوع اور بودند .. البته بهتره ذکر کنیم که اقای وی یامیزار حدودا 2 سال پیش درگذشت  و ظاهرا قرار توی همین یکی دو سال فیلمی هم از روی این کتاب ساخته بشه

 

 قسمت زیبایی از کتاب

 شادی عشق برای این ساخته نشده است که با لالایی اش به خواب روی ، بلکه برای این است که باز هم به مبارزه ادامه دهی .

ماجرای عجیب سگی در شب

 

ماجرای عجیب سگی در شب

 

  مارک هادون

شیلا ساسانی نیا

 

انتشارات افق

 

 کریستوفر پسری مبتلا به سندرم اتیسم می باشد . او به علت داشتن این بیماری از درک مسائل ساده زندگی عاجز است اما در عین حال هوش ریاضی او فوق العاده می باشد .

سگ همسایه کریستوفر کشته می شود و کریستوفر سعی می کند قاتل را پیدا کند و به همین ترتیب وارد یک سری مسائل دیگر می شود .

کریستوفر به علت بیماریش تصورات و توانایی های خاصی داره مثلا واسه تمرکز کردن خیلی راحت شروع می کنه و ۲ را به توان ۴۵ می رسونه ... مسائل مربوط به خدا و بهشت و جهنم را با دیدگاه ساده و زیبایی توضیح می ده ..... اگه کسی بهش دست بزنه جیغ می کشه همین طور وقتی وارد جای شلوغی می شه چون همه چیز جدیده و نمی تونه به همه جزئیات توجه کنه مثل یک کامپیوتر هنگ می کنه و جیغ می کشه

کتاب از زبان کریستوفر بیان می شود و فوق العاده قشنگ و دقیق نوشته شده . انگار واقعا یک اتیسم اون رو نوشته . عالیه . یکی از کتاب های فوق العاده ای که خوندم .

کتاب برنده جایزه بهترین کتاب داستانی سال ویت برد ، برنده جایزه گاردین و جایزه ساوت بانک شو هم بوده . کتاب یک سال بعد از نوشتنش برنده ۱۶ جایزه شده . هادون نویسنده این کتاب هم یک انگلیسی گیاه خوار است

 

در مورد بیماری اوتیسم هم بهتره ذکر بشه که نوعی اختلال هست که علت قطعیش هنوز کشف نشده و در پسران بیش از دختران مشاهده می شه . افراد مبتلا به اوتیسم در ارتباطات کلامی و تعاملات اجتماعی با مشکل رو به رو هستند

 

 قسمت های زیبایی از کتاب

 اعداد اول اعدادی هستند که پس از بیرون کشیدن همه آن اعداد به دست می آیند و من فکر می کنم اعداد اول درست مثل زندگی هستند . آن ها خیلی منطقی هستند اما هیچ وقت نمی توانید فرمولشان را کشف کنید حتی اگر وقت خود را با فکر کردن به ان سپری کنید .

 

 

 بهترین حالت این است که آدم از اتفاقات خوبی که قرار است بیفتد با خبر شود ، درست مثل موقعی که مردم می دانند قرار است در یک روز به خصوص خسوف اتفاق بیفتد یا کسی بداند که قرار است برای کریسمس به او میکروسکوپ هدیه بدهند . و از طرفی بدترین حالت هم این است که آدم از اتفاق بدی که قرار است بیفتد با خبر باشد ، درست مثل موقعی که آدم می داند قرار است در یک روز به خصوص برای پر کردن دندانش به دندان پزشکی برود یا قرار است برای تعطیلات به فرانسه برود . اما من فکر می کنم از همه بدتر این حالت است که آدم نداند اتفاقی که قرار است بیفتد خوب است یا بد .

خدای چیزهای کوچک

تصویر ترجمه ای که خودم خوندم را پیدا نکردم

 

خدای چیزهای کوچک

 

آرانداتی روی

قدسی گلریز

 

نشر روزگار

 

 راحل و استا برادر و خواهر دوقلویی هستند که در کودکی از یکدیگر جدا شده اند و اکنون بعد از سال ها در کنار یکدیگر قرار دارند .  به صورت فلش بک شاهد حوادث زندگی این دو خواهر و برادر ، طلاق مادرشان ، دختر دایی نیمه انگلیسیشان ، رسوم هندی و .... هستیم .

به صورت کلی شاید باز داریم همون کلیشه های هندی را دنبال می کنیم دختر ثروتمند عاشق مرد فقیر می شه و خواهر برادری که پس از سال ها به هم می رسند اما نحوه روایت کردنش خیلی قشنگه یعنی واقعا نویسنده قلمش حرف نداره و با ادبیات اشناست . یک جوری چنین داستان ساده ای را پر رمز و راز و پرکشش نوشته که ادم را شدیدا مشتاق می کنه . من خیلی کتابشو دوست داشتم . نحوه بیانش باحال بود

خیلی قشنگ بود عشقهایی که در نهایت ممنوعیت و بعید بودن اتفاق می افتند و سرنوشتی که نمی شه باهاش مبارزه کرد . عشق ممنوعی که به خاطر ممنوعیتش اخر همه چیز را با خودش غرق می کنه ... مادر جوانی که عاشق دوقلوهای خودش هست و خیلی برای کشیدن بار به این بزرگی تنهاست . مادره خیلی قشنگ با بچه هاش صحبت می کنه

 

روی به خاطر این کتاب جایزه بوکر را برده که بعدا در اعتراض به حمله آمریکا به افغانستان ان را پس داده .

 

قسمت های زیبایی از کتاب

عجیب است که گاهی خاطره ی مرگ کسی بیش از خاطره ی زندگی او عمر می کند و به یاد می ماند .

 

شاید اینکه می گویند همه چیز می تواند در یک روز تغییر کند درست باشد . این که چند دوجین ساعت می تواند بر حاصل تمام عمر انسان تاثیر بگذارند .

 

راز داستان های بزرگ این است که هیچ رازی ندارند .

 

چاکو ارام آرام به مارگارت کوچاما وابسته شد ، چون او به چاکو وابسته نشد . عاشق سینه چاک مارگارت کوچاما شد  ، چون او عاشق سینه چاک چاکو نشد .

 

اگر ماهیگیری باور کند رودخانه اش را به خوبی می شناسد سخت در اشتباه است .

 

مرد در ان واحد فقط یک کار می توانست انجام دهد .

اگر او را لمس می کرد ، نمی توانست با او حرف بزند ،اگر عاشق او می شد ، نمی توانست برود . اگر حرف می زد نمی توانست بشنود . اگر می جنگید ، نمی توانست پیروز شود .

آمو منتظرش ماند . با تمام وجودش برای او درد کشید .