اينك دانمارك

 

محمدآصف سلطان زاده

 

انتشارات نيلوفر

از ره رسيدن : پيرمرد از افغانستان به دانمارك آمده تا پسرش را ببيند .
هركسي توست : مرد وقتي از ايستگاه رد مي شود متوجه مي شود دختر به دنبالش آمده به اين كشور !
هيچ زني در پياده رو نيست : مرد غريب و تنهاست و مي خواهد با دختري آشنا شود .
روسكيلده : بودن در كوپه قطار آشنايي دوستي و شايد همه چيز روياست .
ايستگاه : مرد در ايستگاه زن شرقي را مي بيند كه شوهر دانماركي اش او را از خانه بيرون كرده .
تاكسي ران اودنسه : پسرك از آخرين اتوبوس جا مانده ولي مردي او را مي رساند .
زن و آيينه : زن دراينه نگاه مي كند و گذر ساليان را مي بيند .
زيبا : دخترك افغاني كه سازمان ملل او را به دانمارك آورده .
نفير خواب آور : عاقبت زن و شوهر در اروپا !
كابل يا كپنهاگ : مرد از افغانستان به دانمارك آمده ولي روياي جنگ رهايش نمي كند .
آخرين سگرت : مرد بازيگر در دروان جنگ از افغانستان بيرون آمده ولي ظاهرا عمر هنريش تمام شده .
دگرها شنيدستي اين هم شنو : مرد به كابل رسيده و پسركي اصرار دارد كه او پدرش است .

گمونم آخرين كتاب آقاي سلطان زاده باشه خيلي حال و هواش با كتاباي ديگش فرق داره و در اول كتاب هم گفته كه كتاب را به خانمش نرگس تقديم مي كنه كسي كه سبب تغيير حال و هواي اين قصه ها شده و البته خانمش از مترجماي كشور هست .

كتاب قشنگيه من خوشم اومد هم موضوعاتش جالبه هم نحوه نوشتنش به نظر من كتاب خوبيه و البته تصوير جلدش هم جذابيت زيادي داره .

 

قسمت هاي زيبايي از كتاب

وطن آن جايي است كه آدم بتواند در آن زندگي كند .

 

آشنا شدن با هر كسي ممكن است آسان باشد ولي ادامه دادن و رسيدن به مرحله دوستي چه سخت است .

 

آن وقت ديگر خودم نيستم اگر تماما آنچه او مي خواهد باشم . دوست دارم خيلي وقت ها خودم باشم . دوست دارم آن چه من هستم او مرا همان طور بپسندد و احترام بگذارد .