چه کسی باور می کند رستم

 

روح انگیز شریفیان

 

انتشارات مروارید

دختر داستان دختری است که چند اسم دارد پرتو شیرین شورا شوریده و هر اسم داستانی دارد . پدر او داروساز است و آنها نزدیک خاله ها و پدربزرگ و مادربزرگ مادری اش زندگی می کنند . رستم پسر بچه فقیر و دهاتی است که در خانه پدربزرگ کار می کند و شورا با او هم بازی است و احساس عمیقی بین آنها جریان دارد تا اینکه شورا عاشق جهان می شود با او ازدواج می کند و از ایران می رود .... اکنون شورا زن میان سالی است در قطار در کنار جهان و در حال مروری شوریدگی و عاشقی اش نسبت به جهان نسبت به وطن نسبت به عشق ....

فوق العاده زیبا بود واقعا دوستش داشتم لحنش شدیدا شاعرانه و زیبا بود و خیلی خیلی زیاد منو تحت تاثیر قرار داد و این برام بزرگ ترین حسن داستان بود . در عین حال طرزر بیان روانی داشت و چنین داستانی را مبتذل نکرده بود مایه های بزرگی از درد از دست دادن را از روان شناسی را دورن خودش داشت . خیلی به دلم نشست .

این کتاب برنده جایزه بهترین کتاب اول جایزه ادبی گلشیری شده و بد نیست بگیم خانم شریفیان تحصیلاتشون در زمینه روان شناسی هست و کتاب هایی در اون زمینه هم دارند .

 

قسمت های زیبایی از کتاب

بزرگترها هیچ گاه نمی دانند چه چیزی برای بچه ها مهم و حیاتی است ، مخصوصا بچه هایی که نه پدر داشته باشند نه مادر .

 

یک مرد می تواند بی آن که عقیده ای در موردی ابراز کند ، تو را از کاری که در پیش داری منصرف کند .

 

سخت ترین نوع زندگی ، زندگی در ظاهر چنان آراسته ای است که حتی خودت هم ندانی از چه چیز می توانی ناراضی باشی .

 

با مرور زمان آدم جراتش را از دست می دهد . آن کسی که روزی خدا را بنده نبود دیگر خودش را هم نمی شناسد . بدتر از همه این است که طوری به این چشم پوشی عادت می کنی که خودت هم نمی فهمی چطور در دام افتاده ای . یک روز چشم باز می کنیم و می بینیم برای هر چیزی دیر شده .

 

اعتماد مانند سلامتی است از دست که رفت دیگر به زحمت باز می گردد .

 

دردناک تر این که مجبوری به زندگی ادامه دهی در حالی که می دانی هیچ چیز مطلقا هیچ چیز تو را پای بند نمی کند .

 

رفتن آدم ها چه قدر سخت است . تا آخرین لحظه هم باور نمی کنی که داری از دستشان می دهی .

 

دیدن ناتوانی کسی که روزی برایمان مثل قهرمان بود ، دردناک ترین حادثه زندگی است .

 

نمی توانم درک کنم که چطور انسان زمانی کسی را بیشتر از جانش دوست داشته باشد و نتواند بدون او زندگی و خوشبختی را باور کند . بعد روزی به زحمت بتواند آن همه شیفتگی را به یاد بیاورد .