آبشالوم ، آبشالوم /فاکنر
آبشالوم ، آبشالوم
ویلیام فاکنر
صالح حسینی
انتشارات نیلوفر
راوی داستان همان کونتین کامپسون رمان خشم و هیاهو می باشد . داستان در مرود اختلافات سفیدپوست ها و سیاه ها و زوال خانواده ساتپن است . روزی تامس ساتپن وارد یوکناپاتافا می شود . او برای همه مردی مرموز است که صد جریب زمین را با حقه بازی از سرخ پوستان می خرد و بعدها نیز به صورت مرموزی به ثروت او اضافه می شود . برده های او لخت و وحشی هستند . بعد از چندی تامس با الن که دختر یکی از درستکارترین مردان ده است ازدواج می کند تا فرزندانش هنری و جودیت به دنیا آیند . جودیتی که بعدها با چارلز دوست برادرش نامزد می کند و هنری چارلز را در درگاه خانه می کشد و فراری می شود و اکنون رزا خاله آن ها در پی کشف زندگی این خانواده نفرین شده است .
خیلی رویایی و زیبا بود . شاید همین داستان اگه با خط مستقیم روایت می شد یک داستان پیش پا افتاده می شد اما با شیوه بیان جادویی و پر رمز و راز فاکنر ، با راویان متعدد و غیرقابل اعتماد و با حالت رفت و برگشتی داستان در زمان های مختلف یک اثر سخت خوان اما زیبا درست شده . بعضی جمله های کتاب بیشتر از نصف صفحه طول می کشه . در هر صورت مضمون نفرین و اختلاط خون را به صورت بسیار جذابی نشان داده .
آبشالوم نام تنها پسر داود است و عنوان کتاب نیز برگرفته از گفته ی داوود در عزای پسرش می باشد . همچنین توی کتاب اشارات زیادی به اساطیر و افسانه های یونانی شده و همین طور نوشته های شکسپیر .
گفته می شه این کتاب سخت ترین و گوتیک ترین کتاب فاکنر هست . یک بار از فاکنر سوال می شه که برخی از مردم با این که دو یا سه بار داستان های شما را می خونند با زهم متوجه نمی شوند . برای آن ها چه توصیه ای دارید ؟ فاکنر هم با خونسردی می گه خوب چهار بار کتاب رو بخونند .
قسمت های زیبایی از کتاب
شاید زن ها آن قدر هم پیچیده نباشند و نزد آن ها هرگونه مراسم عقد بهتر از برگزار نشدن آن باشد و اگر آدم سیاهکاری مراسم عقد را مفصل بگیرد بر مراسم ساده ای که مرد خدایی برگزار کند برتری دارد .
ساتپن آن شب را از یاد نبرد ولی الن ، به نظرم فراموشش شد ، چون با اشک آن را از لوح ضمیرش شست .
و به او که دوستش بود ، نمی توانسته بگوید : آن را به خاطر مهر تو کردم ، این را به خاطر مهر من بکن .
هنری طرز لباس پوشیدن و سخن گفتنش را میمون وار تقلید می کند و سرسپرده ی اوست و چنین سری را فقط پسر جوان به پسر جوان دیگر یا مرد دیگر می سپارد و زن هرگز نمی سپارد .
اضافه نمی کنم : منتظرم باش . چون نمی توانم بگویم کی منتظر آمدنم باشی . چون آنچه بود یک چیز است ، و حالا دیگر نیست برای این که مرده است .
در تماس تن با تن چیزی هست که حجاب دهلیزهای پرنقش و خم اندر خم ترتیب بندی آراسته را چون شمشیر یک راست می درد و باطل می کند ، و چه دشمنان و چه عشاق آن را می شناسند چون هر دو را وا می دارد خط بطلان بر آن بکشند .
آری . روزی از روزها او نبود . بعد او بود . بعد او نبود . آن هم چه کوتاه ، چه سریع ، چه گذرا .
زن ها درباره ی تقریبا هر چیز دیگری غرور و آبرو نشان می دهند الا درباره ی عشق .
توي اين وبلاگ مي خوام خلاصه كتاب هايي را كه مي خونم بنويسم و همچنين قسمت هاي زيبايي از اون ها را ، تا هم براي خودم بمونه هم اگه كسي دلش خواست استفاده كنه