قصه های مجید

 

هوشنگ مرادی کرمانی

 

انتشارات معین

سریال قصه های مجید را اگه به یاد داشته باشید از روی این کتاب نوشته شده . داستان ها هم دقیقا همون داستان های سریال هستند فقط توی کتاب ، داستان ها در کرمان جریان دارند و از لهجه اصفهانی هم خبری نیست . مجید و مادربزرگش از ده آمده و در کرمان ساکن شده اند تا مجید در شهر درس بخواند . مجید پسری بسیار شلوغ و سر و زبان دار و در عین حال ساده است که در کودکی مادرش را از دست داده و مادربزرگش را بی بی صدا می کند .

فوق العاده کتاب سرگرم کننده و خنده داری هست . من در تمام مدت خوندنش لبخند به لب داشتم . خوشم اومد . خیلی قشنگ بود . صحنه های فیلم دائما برام زنده می شد .  چه هنرپیشه های مناسبی براش انتخاب کرده بودند .

 

قسمت های زیبایی از کتاب

موقع خواندن کمی گوشه ی لبش را جنباند و سبیلش آمد بالا . مثلا لبخند زد . فکر کردم : اولین بار است که تو زندگی لبخند می زند . چون معلوم بود که تازه کار است و خوب وارد نیست ، نمی تواند با قدرت و مهارت لبخند شاداب بزند . می بایست دست کم ، یکی دو سال دل به کار بدهد و زحمت بکشد تا بتواند قا قاه بخندد .

 

گفتم : عقیده تون در مورد بندناف بچه چیه؟
کمی اوقاتش تلخ شد اما خونسردیش را از دست نداد و گفت : منو مسخره می کنی ؟
گفتم : این حرف ها چیه ؟... من غلط بکنم شم را با این دم و دستگاه مسخره کنم . منظوری نداشتم . این قضیه ناف بچه و انداختنش جای خوب ، عقیده ی قدیمی هست ، شما چه نظری دارین ؟
گفت : ناف بچه رو معمولا می اندازن دم سوراخ موش که باهوش بشه . باهوش که شد کارش می گیره . حالا موضوع ناف چه ربطی به کار من داره؟
گفتم : بالاخره یکی از راه های ترقی آدمیزاده . خود شما هیچ وقت تحقیق نفرمودین که نافتون رو کجا انداختن ؟