با من بستنی می خوری

 

بهاره رهنما

 

انتشارات مروارید

دو تا زن توی نمایشنامه نداریم شیرین دختری که زمانی عاشق وحید بوده اما وحید ترکش کرده و حالا بعد سال ها شیرین بهش کمک کرده تا از دست ساواک فرار کنه و نگین همسر وحید که از زندگیش با اون راضی نیست ....

یک جور اخر و عاقبت عشق و عاشق زن ها و مرداست حس هایی که داریم بی وفایی ها این منتظر موندن زن ها سخت دل کندنشون و .... خوب بود تقریبا البته به نظرم موضوعش خیلی شبیه قبلی بود ... این تئاتر هم با بازی خودشون روی صحنه رفته

 

قسمت های زیبایی از کتاب

گاهی تو زندگیت یه جایی فقط کشیده می شی که دچار حادثه بشی و عشق به نظر من یه حادثه ست ، یه اتفاقه ....

 

چشماش ... چشماش ... همون جشمایی بودن که وحیدو از من گرفتن . بعد با خودم فکر کردم وحید هیچ وقت مال من نبوده ... یعنی هر کس دیگه ای هم می تونست اونو از من بگیره .

 

یه تصمیمایی عین پریدن از بلندی می مونه ...اگه به موقع نپری دیگه هیچ وقت جرات پریدن پیدا نمی کنی .