دختری از پرو

 

ماریو بارگاس یوسا

خجسته کیهان

 

انتشارات پارسه

داستان در مورد 4 دهه از زندگی مردی به نام ریکاردو و عشق عجیب او به یک دختر اهل پرو می باشد . ریکاردو در دوران کودکی با دختری زیبا و شاد به نام لیلی آشنا می شود . لیلی دختری شیطان است که خود را شیلیایی معرفی می کند و هرگز سایر بچه ها را به خانه دعوت نمی نماید . ریکاردو عاشق لیلی است ولی بعد از مدتی معلوم می شود حرف های دختر بچه دروغ بوده و لیلی از آن محل می رود . ریکاردو به تحصیلاتش ادامه می دهد و سرانجام مترجم یونسکو در پاریس می گردد . او در دوره های مختلف زندگی اش ، دوباره با لیلی برخورد دارد و هم چنان عاشق اوست . دختر اهل پرو دختری زیباست که اولویت اول زندگیش خودش می باشد ، او عاشق پول و تجملات است و برای رسیدن به آن ها هر کاری می کند . دخترک به دنبال مردهای پولدار و زندگی پرماجراست و خیلی راحت با پیدا کردن سوژه ثروت مندتر ، سوژه قبلی را در اوج نامردی رها می کند ... کتاب کشمکش های ریکاردو و دختر بد و روند عشق آنهاست .
دقیقا همون جور که به ذهنتون می یاد کتاب یک مادام بوواری جدید خلق می کنه ، یک مادام بوواری متناسب با دنیای مدرن . اتفاقا در خلقش خیلی هم موفق بوده و شخصیت دختر را خوب و ملموس در آورده . شاید اصلا به خاط مدرن بودنش خیلی هم راحت تر از مادام بوواری باهاش ارتباط  برقرار کنید . به قوت خیلی از کارای یوسا مثلا گفت و گو در کاتدرال یا مرگ در آند نیست اما کتاب زیباییه . هر چند اون فصل که ریکاردو به پرو بر می گرده و در مورد خانواده دختر کسب اطلاع می کنه بی مزه و زاید بود ، چه احتیاجی داریم بدونیم دختر کی بوده ، بهتره  بچگیش و گذشتش تو هاله ی راز باشه و اصلا این قدر پر رنگ نشه اونم با یک حادثه عجیب غریب ! همچنین کتاب تصویری از شرایط اروپا در دهه 60 هم می ده مثلا اطلاعات زیادی در مورد هیپی ها و اعتقاداتشون و ... بد نیست اشاره کنیم که جنبش هیپی گری از امریکا شروع می شه و به اروپا می رسه . علاقه به روان گردان ها و مواد مخدر ، موهای بلند و ستایش عشق و آزادی از خصوصیات آنهاست . یک جورایی این عقاید گیاه خواری و روابط آزادش به عقاید پیروان مزدک می خوره !


کتاب آخرین اثر ترجمه شده ماریو بارگاس یوسا نویسنده بسیار بسیار محبوب من می باشد .

 

قسمت های زیبایی از کتاب

با تمام وجود می خواهمت . در این چهار سال به جز رویا بافی درباره ی تو و دوست داشتنت هیچ کار نکردم و همین طور لعنت کردنت هر روز و هر شب .

 

دلم نمی خواهد هیچ بلایی به سرت بیاید ، می خواهم مثل همیشه همه ی بلاها را تو به سر من بیاوری . می توانم کمکت کنم ؟ هر کاری بگویی انجام می دهم . چون با همه ی وجود دوستت دارم ، دختر بد .

 

تصمیم گرفته بود در آینده هرگز عاشق نشود . حالا به عشق های سطحی اکتفا می کرد ، چون قبلا همه ی احساساتش را به پای آن دختر ریخته بود .

 

آن قدر دوستت دارم که وقتی با هم باشیم حاضرم برای نگه داشتنت هر کاری بکنم .

 

بد شانسی های احساسی ام بیشتر ناشی از خودم بود تا او ، زیرا او را طوری دوست داشتم که او هرگز قادر نبود همان طور دوستم بدارد ، اگر چه در فرصت های نادری کوشیده بود .