البته من با یک جلد دیگه خوندمش از یک انتشارات دیگه

 

توفان برگ

 

  گابریل گارسیا مارکز

هرمز عبداللهی

 

 انتشارات البرز

 

 وقتی مردم ماکوندو به در خانه دکتر می آیند این دکتر که رفتار بسیار عجیب و غریبی دارد و سالهاست به طبابت دست نزده از مداوای قربانیان یک شورش سر باز می زند ..... سال ها بعد دکتر خود را دار می زند و مردم امیدوارند بوی فساد جسدش شهر را پر کند امیدوارند او در گوشه تنهایی خود بپوسد.... داستان از مرگ دکتر شروع می شود و روند زندگیش را در یک فضای آمریکای لاتینی دنبال می کنیم .......داستان از زبان سه راوی روایت می شه و به صورت ناگهانی با تعویض راوی رو به رو هستیم  

 

خیلی داستان قشنگیه همون حال و هوای خاص مارکز و امریکای لاتین را داره یک جور ساده و در عین حال پر از رمز و راز و یک رخوت گرم و خاص ..... خیلی خوشم اومد نحوه جا به جایی راوی ها هم خیلی روان و زیبا بود

خود مارکز راجعه به این داستان گفته : توفان برگ را كه اولين كتابم است بيش از همه نوشته هايم دوست دارم. به گمانم بسياري از كارهايي كه بعد از توفان برگ نوشتم از آن مايه گرفته اند. خود انگيخته ترين كار من است و نوشتن اش برايم از همه سخت تر. تجربه نويسندگي ام در آن زمان از هميشه كمتر بود يعني از ترفندهاي پليد نويسندگي كمتر خبر داشتم. كتابي ناشيانه و شكننده اما در نهايت خودجوشي است و نوعي صميميت خام دارد كه كتاب هاي ديگرم از آن بويي نبرده اند. دقيقا مي دانم كه چطور توفان برگ از گوشه جگرم كنده شد و بر كاغذ نشست . كارهاي ديگرم را پخته ام و خوب فلفل و نمك شان زده ام

 

 بعد از داستان طوفان برگ چند تا از داستان های کوتاه مارکز هم در ادامه کتاب امده :

زیباترین مغروق جهان

مردی بسیار پیر با بالهای بسیار بزرگ

بلکمان خوش قلب ، فروشنده معجزات

آخرین سفر کشتی ارواح

گفتگوی ایزابل با خود به هنگام تماشای باران در ماکاندو

نابو سیاهپوستی که فرشتگان را در انتظار می گذاشت

 

 قسمت های زیبایی از کتاب

 «ببینید خانم، برای من فقط کمی علف بجوشانید و بیاورید، انگار که سوپ است.»

مِمِه از جایش تکان نخورد. سعی کرد بخندد، اما نتوانست خنده را بیرون بریزد. در عوض رو به آدلایدا کرد. آن وقت آدلایدا هم که لبخند می‌زد، اما پیدا بود ناراحت است، پرسید: «چه جور علفی دکتر؟» و او با صدای جویده‌جویده و خست‌بارش گفت:

«علف معمولی خانم. از همان علفی که خر می‌خورد.»

 

 

هم چنان که تماشایش می کردم به نظرم آمد که با آمدن او با ان موهای کوتاهش ، دسامبر دیگر چندان هم ماه غم انگیزی نیست .