کتاب اوهام/استر

کتاب اوهام
پل استر
امیر احمدی آریان
انتشارات مروارید
دیوید استاد دانشگاه و نویسنده ای است که همسر و فرزندانش در اثر سقوط هواپیما کشته شده اند و او دچار افسردگی شدیدی گشته است . در یکی از روزهایی که بسیار ناراحت است ، به طور اتفاقی در تلویزیون یک فیلم کمدی صامت از هکتور مان می بیند و می خندد . این موضوع بهانه ای می شود تا کتابی در نقد فیلم های او بنویسد . هکتور مان زمانی هنرپیشه مشهوری بوده که بعدها به طور اتفاقی ناپدید می شود . بعد از انتشار کتاب ، نامه ای به دست دیوید می رسد مبنی بر اینکه هکتور زنده است و مایل به ملاقات او می باشد و ...
مثل همه کتاب های استر عزیز ، این کتاب هم فوق العاده بود . اتفاقات درهم و شدیدا اتفاقی داستان های استر را بسیار دوست دارم . اگه از علاقه مندان این نویسنده بسیار خوب هستید و به فیلم هم علاقه دارید حتما کتاب رو بخونید . چون در بسیاری از صفحات فیلم های فرضی هکتور را تعریف می کنه و نقدهای قشنگی روش می ده . آدم کاملا حس این رو داره که با یک نقد واقعی رو به رو هست ، اونم یک نقد استادانه و دقیق .
قسمت های زیبایی از کتاب
جهان همان قدر که بیرون ماست ، درون ما نیز هست .
وقتی تمام ورق های دستتان نشان می دهند که بازنده اید ، تنها راه پیروزی شکست قوانین است .
دیوید ، هیچ کس بدون دیگران نمی تواند به زندگی ادامه دهد . غیر ممکن است .
شاید . اما هیچ کس هم تا به حال دیوید زیمر نبوده . شاید من اولین نفر باشم .
هکتور قاعدتا باید جوابش را می داد . موقعیت به شکلی بود که هکتور باید جوابی محکم و خشن می داد تا امیدهای این دختر را برای همیشه بر باد دهد ، اما غم بریجید از آنچه فکر می کرد آزارنده تر بود و نمی توانست به راحتی از این زن چشم بپوشد .
نمی توان دختری بی گناه را به مرز جنون رساند ، حامله اش کرد ، جسدش را در عمق هشت فوتی زمین دفن کرد و زندگی را به همان شکل سابق ادامه داد . مردی که این کارها را کرده باید مجازات شود . اگر دنیا جزایش را ندهد ، خودش باید خود را مجازات کند .
درست است که نقشه مان حساب شده و دقیق نبود ، اما یک لحظه هم به فکرم نرسید ممکن است وقایع به شکلی دیگر اتفاق بیفتد .
وقتی کسی یک بار جایی رفته باشد ، دلیلی ندارد فکر کنیم غیر ممکن است به آن جا برگردد .
برای این که جلوی خودم را بگیرم باید از حقیقت چشم بپوشم ، و اگر این کار را بکنم تمام چیزهای خوب در من می میرند .
آدم زمانی شروع می کند ، و وقتی قرار است همه چیز تمام شود ، دیگر مهم نیست چه قدر از نقطه ی آغاز دور شده است . فکر می کردم تو می توانی نجاتم دهی ، فکر می کردم می توانم مال تو باشم .
فکرهایی هستند که ذهن را آشفته می کنند ، فکرهایی بسیار زشت و نیرومند که به محض این که به ذهنت خطور کردند نابودت می کنند .
توي اين وبلاگ مي خوام خلاصه كتاب هايي را كه مي خونم بنويسم و همچنين قسمت هاي زيبايي از اون ها را ، تا هم براي خودم بمونه هم اگه كسي دلش خواست استفاده كنه