قصه ي هشتاد و چهار

 

به انتخاب مصطفي مستور

 

انتشارات سروش

 كتاب مجموعه اي از داستان هاي كوتاه است كه آقاي مستور در سال 84 با توجه به سليقه شخصي خودشون انتخاب كردن و در اين مجموعه آوردن . مجموعه اي بدي هم نيست برخي از داستانهاش خيلي خوبن برخي معمولي ....

 

بالابر- ميترا الياتي : گفت و گوي يك كارگر پير و يك كارگر جوان در بالابر در مورد آينده و آرزو و . ... معمولي بود به نظرم

فصل دوم رمان بي وتن – رضا امير خاني : خوب كلا كه من اصلا از اين رمان بي وتن خوشم نيومده بود

بچه ها – علي خدايي : يك خانواده 4 نفره كه پسر بزگشان به اردو رفته و وقايع ساده زندگي . خوشم نيومد . ظاهرا عوض شدن لحن بچه ها و كارهاشون تو آخر داستان نقطه اوج هست اما من كه هيچ حس اوجي نداشتم

دستمال توالت هاي بيمارستان مركزي از شهرام شفيعي : دو معشوق بعد از پانزده سال در آسانسور بيمارستان يكديگر را ملاقات مي كنند و داستان با شيوه گفتم گفت جلو مي رود . اين عالي بود خيلي خوب حس عاشقانه را منتقل مي كرد . خيلي دوستش داشتم

LD از كيارنگ علايي : گفت و گوي عادي يك زوج قبل از خواب . اينم عالي بود خيلي جالب زايش و سكون و عادي شدن زندگي را كنار هم نشون داده بود

گو ساله ي سرگردان از مجيد قيصري : بلندترين داستان اين مجموعه بود و روايتي از زمان جنگ . بد نبود

مردي كه تا پيشاني در اندوه فرو رفت از مصطفي مستور : يك جور متن احساسي نمي دونم چطور بيانش كنم اما كلا از حالت روياوار نوشته هاي آقاي مستور خوشم مي ياد . اين هم خيلي داستان خوبي بود

 

 قسمت هاي زيبايي از كتاب

 به اسامي خيابان ها فكر مي كنم . حسن عدد اين است كه با انقلاب و جنگ و اختلاس و خيانت و ... لازم نيست رنگ بياوري و پاكش كني .

 

 در اين پانزده سال روزي نبود كه دست كم چند ثانيه اي به او فكر نكنم . دقيقا همان جور كه يك مرد در شبانه روز چند ثانيه اي به شوره ي سرش فكر مي كند .

 

 ما دو سال عاشق بوديم .... پونزده سال همديگر رو نديديم و حالا فرصت داريم تا طبقه ي آخر با هم حرف بزنيم .... مساله فقط همينه .

 

 جدا شدن از تو تلاشم را در همه جنبه ها بيشتر كرد . تبديل به يه حيوون موفق شدم .

 

 زندگي همينه .

گفت : زندگي ..... تلخي زندگي در اينه كه راحت تر از هر چيزي در موردش مي شه گفت همينه .

 

 گفت تو و سنگ كليه ات يك مدت توسط من اداره مي شيد . اين برات جذاب نيست؟

گفتم : بعد تو هر دو رو مي ندازي دور .

گفت : پونزده سال پيش ما با هم ديگه همين كار رو كرديم .

 

 

 اون قدر رفتم بالا كه ديگه يادم رفت يه زماني فكر مي كردم بالا رفتن لذت داره

 

 

همه ي ترس من از اين حقارت بود . از محاط شدن در كسي كه پاياني نداشت .

 

همان جا بود كه با بي رحمي نقطه را گذاشتم و دور شد . انگار مشقي نيمه تمام . يا سيبي كال . يا عشقي بي قاف . بي شين . بي نقطه .