زنبق دره

 

انوره دو بالزاك

امير اسماعيلي

 

انتشارات بهاره

داستان به جز 5 صفحه آخر در واقع يك نامه طولاني هست كه شخصي به نام فيليكس به خانم كنتس ناتالي دوموتريل مي نويسد و بنا بر خواسته او گذشته اش را بيان مي كند . او در خانواده تقريبا سرشناسي به دنيا امده بوده ولي فرزند ناخواسته و مورد بي مهري خانواده بوده تا زماني كه به يك مهماني مي ره خانم كنتس ناتالي را مي بينه و عاشق اون مي شه هر چند بعدها مي فهمه اين زن داراي شوهر و فرزند است و ....

خيلي خوب تونسته يك مادر فداكار را با تمام دغدغه هاش نشون بده . اون بعد حيواني كه نهايتا بر احساسات معنوي غلبه مي كنه و اون بردباري كه در وجو انسان هست تا بتونه گناه عزيزانشون تماشا كنه چون مي دونه اين گناه راضيشون مي كنه . نمي دونم اگه الان كتاب را بخونم چه حسي دارم اما موقعي كه خوندمش يعني سال ها قبل خيلي زياد دوسش داشتم .

 

قسمت هاي زيبايي از كتاب

گاهي ما كساني را به خاك مي سپاريم اما برخي آن قدر براي ما گرامي بوده اند كه خاطراتشان با طپش قلب ما پيوسته و هر نفسي كه مي كشيم به آنها مي انديشيم و اين تناسخ ظريف ، عشق آن ها و وجود آن ها را در ما زنده نگه مي دارد .

 

آرزوهاي واقعي مانند گل هاي زيبايي است كه هر گاه در زمين سخت تري روييده باشد تماشايي تر و لذت بخش تر است .