سووشون

 

سیمین دانشور

 

انتشارات خوارزمی

یوسف و زری زن و شوهر نسبتا ثروتمندی در فارس هستند ولی یوسف از اربابان سخت گیر و طمع کار نیست و از آنانی است که رعیت را همچون خانواده خود می پندارد و از چاپلوسی نفرت دارد . داستان در دهه 20 و در زمان سلطه انگلیس بر ایران جریان دارد . آن زمان که پیشرفت تنها در تملق گفتن بیگانه است و فریاد حق را در نطفه خفه می کنند و یوسف از آنهاست که فریاد می زند .

در کمال شرمندگی اعتراف می کنم این کتاب را هنوز نخونده بودم . قسمت هاییش را توی ادبیات دبیرستان داشتیم و این جمله که یوسف می گفت شلخته درو کنید تا به خوشه چینان نیز برسد همیشه در یادم بوده ولی خوب طول کشید تا خوندمش . خیلی قشنگ بود و بسیار خوشم اومد . اولش یک جورایی کتاب معمولی هست مرد ثروتمندی که از قشر فقیر دفاع می کنه فقط جالبش به بیان ساده و روان داستان هست و نقطه قوت دیگه طراحی شخصیت ها زیباست از اون مدل سیاه سفیدهایی نیست که حال آدم را بد کنه اگه سیاه سفید هم هست قشنگ و دلنشین تصویر شده ولی اوج داستان ، آنچه که داستان را برای من شدید دلنشین می کنه پایان کتاب هست این که چطور این داستان را تمام می کنه چور با داستان قتل سیاوش و مراسم عزاداری سووشون ربطش می ده فوق العاده است . توصیف سووشون و نحوه اتمام داستان خیلی زیباست .

 

قسمت های زیبایی از کتاب

دوست داشتن که عیب نیست بابا جان . دوست داشتن دل آدم را روشن می کند . اما کینه و نفرت دل آدم را سیاه می کند . اگر از حالا دلت به محبت انس گرفت ، بزرگ هم که شدی آماده دوست داشتن چیزهای خوب و زیبای دنیا هستی . دل آدم عین یک باغچه پر از غنچه است ، اگر با محبت غنچه ها را آب دادی باز می شوند ، اگر نفرت ورزیدی غنچه ها پلاسیده می شوند .

 

بچه وقتی خاطره پیدا کرد و توانست گذشته را به یاد بیاورد دیگر بچه نیست . هر چند این گذشته فقط چند ساعت پیش باشد .

 

در هر جنگی هر دو طرف بازنده است .

 

گریه نکن خواهرم ، در خانه ات درختی خواهد رویید و درخت هایی در شهرت و بسیار درخت در سرزمینت .
و باد پیغام هر درختی را به درخت دیگر خواهد رسانید و درخت ها از باد خواهند پرسید : در راه که می آمدی سحر را ندیدی!