رازي در كوچه ها

 

فريبا وفي

 

انتشارات مركز

عبو روزهاي آخر عمر خود را مي گذراند و دخترش حميرا از تهران به ملاقات او آمده . حميرا با ديدن خانه دوران كودكي و پدر پيرش به ياد روزهاي گذشته مي افتد . به ياد محله فقير و همسايه هاي مختلفشان ، به ياد عبو كه سخت گير بود ، به ياد مادرش ماهرخ كه هميشه زحمت مي كشيد و سپر بلاي بچه ها بود ، ماهرخ كه مي خواست زندگي بچه هايش مثل او نشود ، آذر دختر شيطان و زبلي كه هيچ پناهي نداشت ...
لحنش روان هست و كتاب بسيار خوشخواني نيز مي باشد . اما خيلي ساده است هيچ قشنگيه خاصي از لحاظ ادبي نداره حتي رفت و برگشت هاي زمانيش خيلي ساده است با اين وجود فضا رو خوب در آورده . شخصيت هاي داستان با توجه به حجم قصه خوب پرداخته شده اند . در كل متوسط بود اما يك حس خاصي به آدم مي داد . يك حس دلسوزي عميق واسه يك نسل خاصي از زناي ايران مثلا مامان بزرگامون ، بيچاره ها هيچي از خوشي زندگي را لمس نكردن ف همه اش زير يك سايه مرد سالاري بزرگ بودن .
اين كتاب آخرين كتاب خانم وفي هست .  

 

انتشارات مركز

بينايي همه چشم ها به يك اندازه نيست . يكي كم از دنيا مي بيند و يكي زياد . دنيا هم در برابر نگاه آدم ها به يكسان عرضه نمي شود .

 

بعضي آوارها ديده نمي شوند ولي حقيقت دارند . ماهرخ زير آوار حرف هاي عبو دست و پا مي زد و نمي توانست تكان بخورد .

 

مسعود وقت خواب متكاي اضافه بغل مي كرد . عزيز هميشه پايش را بغل مي كرد . بغل ها توي خانه ما تنگ بود و به آغوش تبديل نمي شد .