نه تر و نه خشك

 

هوشنگ مرادي كرماني

 

انتشارات معين

داستانش مال بچه هاست اما خيلي لطيف و قشنگ بود . من كه خيلي دوستش داشتم . يك افسانه كوتاه بچه گانه .
پرنده كوچك و خاكستري عاشق دختر زيبا و خجالتي سلطان مي شود و به خواستگاري او مي رود . سلطان مي گويد اگر مي خواهي با دخترم ازدواج كني بايد چوبي بياوري كه نه تر باشد و نه خشك و نه كج باشد و نه صاف . پرنده به دنبال چوب مي رود و به پرنده " نه تر و نه خشك" مشهور مي شود .

 

قسمت هاي زيبايي از كتاب

من پيش از ديدن او تنها بودم . خجالتي بودم . غمگين بودم . اما دلم مال خودم بود . مي دانستم چه كنم . با دردهاي خودم مي ساختم . اما حالا عاشق شدم . عشق مرا گرم كرد . از تنهايي در آورد . اما غم عشق با همه ي شيريني ، سخت جانم را آزار مي دهد .

 

اگر در هر نقطه از طبيعت عميق شويم ، كم كم چيزهاي درشت كه زودتر به چشم مي آيند ، محو مي شوند . چيزهاي تازه اي مي بينيم ، دنياي كوچكمان بزرگ و بزرگ تر مي شود . آفريدگار ، جهان را اين گونه ساخته است .

 

تو مرا اسير كردي . وقتي به قصه ات گوش مي دادم ، وقتي اسير قصه ات شدم ، برايم زندان ساختي . حالا اين جا زندان است . قفس است .

 

وقتي قصه اي گفته مي شود ، باد مي ايستد  ، گياهان از قد كشيدن دست مي كشند و پرندگان سير كردن جوجه هايشان را از ياد مي برند .

 

تا عاشق نشوي ، رهايي . وقتي عاشق شدي گرفتاري . تا عاشق نشدي آرزو نداري . آدم بي آرزو مرده است و وقتي آرزومند شدي ، دربندي ، اسيري .

 

هر چيز در مخالفش زنده است . روشني در برابر تاريكي روشن است و اگر تاريكي نباشد پس روشنايي نيست .