مهمانی تلخ

 

سیامک گلشیری

 

انتشارات مروارید

رامین ارژنگ که استاد دانشگاه است روزی در اتوبان منتظر ماشین است که یکی از شاگردان قدیمش به نام تورج را می بیند . تورج از دانشگاه اخراج شده  بوده و یکی از عاملان اخراج نیز استاد ارژنگ بوده است . تورج توضیح می دهد که گذشته ها را فراموش کرده و اکنون زندگی خوب و مرفهی دارد و با دختر زیبایی به نام شیرین نیز ازدواج کرده و با اصرار از استاد می خواهد که همراه با همسرش فریماه آن شب را به باغ تورج و شیرین بروند .
 یک داستان دلهره آور . از اون کتاب هایی که نمی شه زمینش گذاشت و آدم دائم منتظره که ببینه بعدش چی می شه . یک جورایی ترسناک شاید بشه گفت . به نظرم لحن بیانش خوب بود . خوب جلو می رفت و آدم باهاش همگام می شد . حس دلهره را هم خیلی خوب منتقل می کرد . در کل به خوندش می ارزه . تو دسته کتاب هایی با موضوعات ترس و دلهره به عقیده من کتاب مناسبی بود . هر چند که برداشت من این بود آره تورج یک مقادیری مشکل داشت اما تقصیر استاد بود که کار به اونجاهای باریک کشید و قصد اولیه تورج ، جنایت نبود . خلاصه اخلاق استاده هم مشکل دار بود . فقط یک چیز رو اعصابم بود ف تورج و شیرین خیلی پولدار بودند بعد آلبوم عروسیشون عرس و داماد جلوی یک تور سفید بودند یا قاطی مهمونها . آخه این عکس ها مال 600 سال پیشه . آلبوم عروسی الان که آتلیه ای هست . یا مثلا یک باغ خیلی بزرگ که یکی از معروفترین باغ ها برای عروسی بود را می گفت شبی یک میلیون . آخ یک میلیون که پولی نیست واسه چنین باغی . اینو بگم کتابی که من خوندم چاپ سال 88 هست اما چاپ چهارم کتابه . نمی دونم کتاب توی چه سالی نوشته شده اما خوب مطمئنم آلبوم عروسی به اون شکل مال حداقل 15 سال پیشه . یا مثلا دانشگاه را می گه پشت نیمکت می نشستن !!!! و برای چاییشون توی باغ ماست و چیپس و شکلات می برن . خوب وقتی می گه ماست و چیپس و شکلات توی باغ به عنوان مزه ، آدم یاد چای و جوجه نمی افته اصولا!!! اما در کل خوب بود خوشم اومد .
لگوی انتشارات مروارید هم روی اعصابمه . عکس یک پرنده است و هر وقت می بینمش حس می کنم باید این لگوی نشر ققنوس باشه نه مروارید!!!
آقای گلشیری اصفهانی هستند و فوق لیسانس زبان و ادبیات آلمانی دارند .

 

قسمت های زیبایی از کتاب

نمی خوام بگ از اون عشق های آسمونی یه ، چون دیگه حالم از اون عشق ها به هم می خوره . ولی همدیگه رو دوست داریم . به همین راحتی . حداقلش اینه که وقتی کنار همیم ، دل مون نمی خواد از هم جدا شیم .

 

. می کشتمش . جدی می گم . یه لحظاتی هست که آدم ها می تونن تبدیل بشن به کثیف ترین موجودات . من اون موقع یه همچین حالی پیدا کرده بودم . هر کاری می تونستم بکنم . جدی می گم . واقعا می تونستم اون چاقوی به اون بزرگی را تا دسته فرو کنم تو اون بدن کثیفش .