پي پي روي عرشه كشتي

 

آستريد ليندگرن

افسانه صفوي

 

انتشارات هرمس

پي پي يك سال در دهكده به زندگي مي پردازد و ماجراهاي زيادي مي آفريند . او زندگيش را به كمك چمدان پر از طلايي كه پدرش براي او باقي گذاشته مي گذراند و سعي مي كند با اين پول ها اوقات مفرحي را براي خود و ساير بچه ها مهيا كند . در اين كتاب پدر پي پي از جزيره آدم خوارها باز مي گردد تا پي پي را با خود به ان جزيره ببرد و او شاهزاده خانم آدم خوارها خواهد شد و ....

خيلي بامزه است خوشم اومد .

خانم ليندگرن سوئي هستند . او در سال 1978 جايزه صلح نمايشگاه كتاب آلمان را دريافت كرد و در سال 1958 نيز برنده نشان ادبي هانس كريستين اندرسن شد كه مهم ترين جايزه ي ادبي كودكان هست .

 

قسمت هاي زيبايي از كتاب

- سرخ ؟ چشم هاي من ؟ تو به اين مي گي سرخ ؟تو بايد زماني كه من و پدرم در باتاويا بوديم ، اونجا بودي . تو باتاويا مردي بود كه اون قدر چشمهاش سرخ بود كه افسر پليس اجازه نمي داد  به خيابون بره .
تامي پرسيد :  چرا ؟
پي پي گفت : براي اين كه مردم فكر مي كردن اون چراغ قرمزه و هر وقت به خيابون ميومد ، اتومبيل ها ترمز مي كردن و راه بندون مي شد .

 

به سمت گيشه فروش بلیط رفت و با حالت عالمانه اي پرسيد :اگه من قول بدم فقط با يك چشم نگاه كنم ، آيا اجازه مي دين با نصف قيمت وارد بشم ؟
ولي بليط فروش هرگز چنين حرف هايي را نمي شنيد .

 

پدر پي پي يك ميله ي آهني برداشت و آن را طوري از وسط خم كرد طوري كه آدم فكر مي كرد آن ميله را از خمير درست كرده اند. پي پي هم يك ميله ديگر برداشت و دقيقا همان كار را انجام داد . بعد گفت : وقتي كه توي گهواره بودم ، براي اين كه وقت بگذره ، بايد با يك همچين چيزهايي سر خودمو گرم مي كردم .

 

منظره اي كه از پشت چشمان اشك آلود به آن نگاه مي كني ، هميشه كمي تيره و تار به نظر مي رسد .