پي پي جوراب بلند/لیندگرن

پي پي جوراب بلند
آستريد ليندگرن
افسانه صفوي
انتشارات هرمس
پي پي جوراب بلند دختري 9 ساله با موهاي نارنجي است كه جوراب هاي بلندي مي پوشد . يك لنگه از جوراب هاي او قهوه اي و لنگه ديگر مشكي است . مادر او در كودكي فوت كرده و پدر دريانوردش نيز در آب ها ناپديد شده . پي پي به كلبه اي در دهكده مي رود تا به تنهايي زندگي كند و منتظر پدرش باشد . پي پي بسيار قوي است به طوري كه اسب را با يك دستش بلند مي كند . او همچنين بسيار جسور و بي ادب است و دائما بزرگترها را مسخره مي كند . او در عين حال بسيار مهربان است و اعتقاد دارد پدرش اكنون پادشاه سرزمين آدم خوارها شده .
خوب داستان مال كودكان هست و كم حجم . اما دوستش داشتم خيلي بامزه بود و يك عالمه نقاشي بامزه هم داشت . چه خوبه كه كتاب كودكان تصوير و نوشتار با همه ، چه كيفي مي ده ، فقط يك جوري نمي دونم الگوي بدي نمي شه براي بچه ها اين پي پي عجيب و بي ادب ؟!!!
پي پي مجموعه معروفي از داستان هاي كودكان هست . 4 كتاب اول اين مجموعه از سال 1945 تا 1948 چاپ شدند و 5 جلد بعدي از 1969 تا 1971 . دو جلد نهايي نيز در سال هاي 1979 و 2000 تحرير گشتند .
قسمت هاي زيبايي از كتاب
آنيكا مشتاقانه پرسيد : تو اينجا تنها زندگي مي كني ؟
پي پي جواب داد : معلومه كه نه ! اسب و آقاي نيلسون هم با من زندگي مي كنن.
- آره اما منظور من اينه كه تو پدر و مادر نداري ؟
پي پي با خوشحالي گفت : نه ، ابدا .
آنيكا پرسيد : اما وقتي موقع خواب مي شه ، كي به تو مي گه به رختخواب بري يا كارهاي ديگه شبيه به اين رو كي برات انجام مي ده ؟
پي پي گفت : خودم به خودم مي گم . اول خيلي دوستانه ، بعد اگر هنوز تصميم نگرفته بودم بخوابم ، دوباره با عصبانيت مي گم و اگر باز هم گوش نكردم منتظر يك اردنگي مي شم . فهميدي ؟
روزاي خوش تابستون
تو جنگل و تو تپه
هر چي دلم خواست مي كنم
غصه اصلا نمي خورم .
چلپ چلپ صدا مي ياد .
صداي كفش من مي ياد .
كفشاي من چه خيسه
ژله و دسر تو ديسه
گاوه هنوز تو خوابه
كفش و كلام تو آبه
هر چي تونستم خوردم
دسر تو حلقم بردم
چلپ چلپ صدا مي ياد .
صداي كفش من مي ياد .
پي پي با يك آب پاش سوراخ و كهنه و زنگ زده مشغول آب دادن گلهاي باغچه بود . از آنجا كه آن روز باران مي باريد ، تامي به پي پي گفت به نظر نمي آيد آب دادن به گل ها ضروري باشد .
پي پي هم گفت : آره ، اما اين چيزيه كه تو مي گي ولي من تمام شب تو فكر بودم كه صبح بيدار بشم و گل ها را آب بدم . حالا نمي ذارم اين يك ذره بارون جلومو بگيره .
توي اين وبلاگ مي خوام خلاصه كتاب هايي را كه مي خونم بنويسم و همچنين قسمت هاي زيبايي از اون ها را ، تا هم براي خودم بمونه هم اگه كسي دلش خواست استفاده كنه