مون بزرگ/فرنیه
مون بزرگ
آلن فرنیه
مهدی سحابی
انتشارات مرکز
فرانسوا همراه پدر و مادر آموزگارش در دهکده ای زندگی می کند . روزی خانمی با پسرش آگوستن مون به مدرسه آنها می آید تا پسرش را برای زندگی و آموزش به آنها بسپارد . مون که به زودی به مون بزرگ معروف می شود پسری اهل ریسک و نترس است . او شبی راه خانه را گم می کند و به طرز حیرت آوری در یک جشن ، دختری بسیار زیبا به نام ایوون را ملاقات می کند . وقتی مون به خانه باز می گردد دیگر نمی تواند محل جشن را به یاد بیاورد و با کوشش زیادی در پی ملاقات دوباره با دختر و رسیدن به آرزوهایش می باشد . مون بزرگ برای رسیدن به خوشبختی ای که یک شب آن را تجربه کرده حاضر است هر کاری بکند ...
من نپسندیدمش . ترجمه آقای سحابی مثل همیشه عالی بود و نکته قوت دیگه داستان در هم تنیده شدن بسیار ماهرانه صحنه های رئال با فضاهای افسانه ای و فانتزی بود اما در کل به نظرم عامیانه بود موضوعش را نپسندیدم . از نظر من بیشتر هدفش نشون دادن این بود که چه جور توی جوانی خودمون را به آب و آتش می زنیم تا به خواسته هامون برسیم و دیگه اینکه فضا و شرایط روی خواسته هامون خیلی اثر دارن خوشبختی را شاید بیش از یک بار نشه تجربه اش کرد که کلا من چون با هر دو تز مخالفم داستان به دلم ننشست .
این را هم بگم که منتقدان معتقدند که این اثر بسیار پر معنا و خوب هست و اگر مرگ به آقای فورنیه مهلت می داد او به نویسنده بزرگی تبدیل می شد . آقای فرنیه که فرانسوی بودند در سال 1914 در جنگ جهانی اول کشته می شوند و جنازه ایشون هم هیچ گاه پیدا نمی شه . کتاب مون بزرگ که در سال 1913 منتشر می شه و شهرت فوق العاده زیادی برای آلن فرنیه به بار می یاره تنها اثر او محسوب می گردد .
قسمت های زیبایی از کتاب
به هر حال در این دنیا کسانی هم پیدا می شوند که آدم را ببخشند .
بی آنکه خودم بخواهم منتظر گذشتن کالسکه بعدی می ماندم : منتظر صدای زنگوله و طنین پاهای اسب روی آسفالت ... و این ماجرا همچنان ادامه داشت : شهر خلوت ، عشق از دست رفته ، شب بی پایان ، تابستان ، تب ...
اگر معلم بودم به بچه ها یاد می دادم که عاقل باشند ، عاقل به آن معنی که خودم می دانم . کاری نمی کردم که دلشان بخواهد همه ی دنیا را بگردند ، آن طور که بدون شک شما ، آقای سورل ، موقعی که معلم بشوید خواهید کرد . من برعکس به بچه ها یاد می دادم که خوشبختی را در همان نزدیکی خودشان و در چیزهایی جستجو کنند که ظاهرشان به خوشبختی نمی ماند ...
آنجا خوابیده است . دیگر نه تب دارد و نه دست و پا می زند . دیگر چهره اش کبود نمی شود . دیگر انتظار نمی کشد ... دیگر هیچ چیز نیست جز سکوت ، و چهره ی سخت و بی جان و سفیدی میان هاله ای از پنبه ، پیشانی مرده ای با دسته ای موی زبر و سخت .
منی که امروز را هدر داده ام به چه حقی می توانم فردا را بخواهم ؟
این شب که دلم می خواست بی هیچ ماجرایی بگذرد به نحو عجیبی بر من سنگینی می کند . زمان می گذرد و این روزی که دلم می خواست از مدتها پیش به پایان رسیده باشد کم کم به آخر می رسد .
توي اين وبلاگ مي خوام خلاصه كتاب هايي را كه مي خونم بنويسم و همچنين قسمت هاي زيبايي از اون ها را ، تا هم براي خودم بمونه هم اگه كسي دلش خواست استفاده كنه