عصر قهرمان
عصر قهرمان
ماریو وارگاس یوسا
هوشنگ اسدی
انتشارات مهناز
عصر قهرمان دومین اثر یوسا و اولین رمان او محسوب می شود . داستان در مورد مدرسه نظامی لئونسيو پرادو می باشد . این مدرسه یک محیط نظامی و در حقیقت یک سربازخانه است . داستان زندگی پسرها در اموزشگاه نظامی و تحت قوانین سخت گیرانه ارتش موضوع اصلی کتاب است و یوسا نظامیان و زندگی نظامی گری را به سخره گرفته است . در مورد زندگی پسرها در کنار هم ، آزار و اذیت سال بالایی ها و مقررات بی چون و چرای ارتش و سخت گیری زیاد بر روی پسران سرباز سخن گفته شده است .
خود یوسا مدتی دانشجوی این مدرسه بوده و بعد از انتشار داستان نسخه های زیادی از این کتاب را در حیاط این سرباز خانه اتش زدند .
قشنگ بود خیلی خوشم اومد . البته احساس کردم یک مقداری دیگه زیاده روی کرده بود گمون نکنم اوضاع اونقدر فجیع بوده باشه . من از برادرم که پرسیدم می گفت اذیتمون می کردن دوران اموزشی حق اعتراض هم نداری همون اولش می گن بهت ارتش چرا نداره هر چی مافوق بگه باید انجام بدی بدون چرا.
به جز توصیف خیلی قشنگش از اوضاع مدرسه نظامی ، سرنوشت افراد و عکس العملهاشونم خیلی جالب بود. به خصوص جاگوار وقتی اخرش روبرتو رو لو نمی داد می گفت خبرچینی بدترین عیب یک مرده اما اینکار رو واسه دوستش کرد مرام گذاشت قضیه انتقام بوده نه ترس این خیلی موضوع را عوض می کنه . یا وقتی می گه کاری که می کنند ، عقیده ای که راجع به من دارند برام مهم نیست چیزی که اذیتم می کنه اینه که قدرناشناسن . یک لحظه فکر نمی کنن چرا اون خشونت ها را کردم .......
اخ یک پسری هم بود ملقب به برده واقعا سرنوشتش اشک ادمو در می اورد یک پسر ، تک فرزند ، احساساتی و وابسته به مادرش که پدرش به همین خاطر دائم اذیتش می کرد و می خواست ازش یک مرد بسازه . تو اموزشگاه هم همه اذیتش می کردن فقط چون اهل تقلب و دعوا نبود روحیه اش مثل بقیه پسرها خشن نبود . بعد یک روز با یک عالمه بدبختی مرخصی می گرفت که بره دختری که دوست داشت رو ببینه اما پدرش می گفت بعد این همه وقت که اومدی مرخصی باید بمونی خونه پیش خانوده ات ......
قسمت های زیبایی از کتاب
من مثل تو نیستم . اصلا اراده ندارم . می خوام اونو فراموش کنم ، اما تنها کاری که می تونم بکنم اینه که درباره اش فکر کنم .
بدترین چیز در دنیا ترسو بودن است .
تو باید مغزت معیوب باشه که یه نفر وقتی به حد اعلا مجازات شده ، رنجش هم بدی .
وقتی دشمن دستش را بالا می آرود و تسلیم می شود ، سربازی که حس مسئولیت داشته باشد به او شلیک نمی کند . نه فقط بابت دلایل اخلاقی ، بلکه به خاطر دلایل نظامی ، به خاطر اقتصاد . حتی در جنگ هم نباید کسی را بیهوده کشت .
توي اين وبلاگ مي خوام خلاصه كتاب هايي را كه مي خونم بنويسم و همچنين قسمت هاي زيبايي از اون ها را ، تا هم براي خودم بمونه هم اگه كسي دلش خواست استفاده كنه