وقتی سموم بر تن یک ساق می وزید/حمزوی

وقتی سموم بر تن یک ساق می وزید
خسرو حمزوی
انتشارات روشنگران و مطالعات زنان
سال نشر : 1371
مانی پس از سال ها به نزد ایل و خاندانش بازگشته مادربزرگی که به نوعی رییس قبیله است اموالی که در دست اوست موقفه سنت خاندان و وکالت عجیب و غریب و آن و نوه ها و نتیجه هایی درگیر با داستان ها دروغ ها و در پی دست یافتن به سهم خود .
کتاب قشنگیه قلمش و فضاسازیش عالیه یعنی پر جملات قشنگ که اگه یادداشت نکردم تنها دلیلش شلوغی های دم عید بود فضاشم رئال هست اما با یک سری خیال پردازی قشنگ شده به نظرم باید معروف تر این حرف ها می شد اما راستش هی ردپایی از قصه ها فضاهای داستانای دیگه رو روش حس می کنید که ضعف اصلیشه .
اینم آخرین کتابی که از آقای حمزوی معرفی می کنم و دیگه همین جا پرونده معرفیشون را می بندم . امیدوارم آثارشون را بخونید و لذت ببرید .
قسمت های زیبایی از کتاب
آدم وقتی کسی را که سال ها دوست داره نمی بینه وقتی اونو می بینه انگار سال ها پیش خودش را می بینه . خودش در آن آدم دست نخورده مونده پیر نشده زیر و رو نشده همان است که بوده .
آدم تو این دنیا همه چیز را می تونه درست کنه ولی آدم را کاری نمی تونه بکنه .
آدمیزاد هر چه دارد تصدق سر همین هراس و عشق و یاس و امید و غم و غصه اش است .
توي اين وبلاگ مي خوام خلاصه كتاب هايي را كه مي خونم بنويسم و همچنين قسمت هاي زيبايي از اون ها را ، تا هم براي خودم بمونه هم اگه كسي دلش خواست استفاده كنه