روزهای برمه/اورول

روزهای برمه
جرج اورول
پروین قاضی
انتشارات کتاب آفرین
روزهای برمه به بررسی زندگی در یکی از شهرهای کوچک برمه در زمانی که این منطقه مستعمره انگلیس بوده می پردازد . در این شهر کوچک تعدادی انگلیسی مهاجر زندگی می کنند . افرادی که غرور زیادی نسبت به نژاد خود و تعصب بالایی در برتری نسبت به هندوها دارند . این افراد هر روز در مکان عمومی به نام باشگاه در کنار یکدیگر جمع می شوند و به بحث و گفت و گو می پردازند. از سوی دیگر شهر دارای جمعیت زیادی از بومی هاست که نادان و بی سواد بوده و احترامی خدا مانند برای سفیدپوستان قائلند .
فلوری سفید پوستی است که از منش انگلیسی ها متنفر است ، از ظلمی که به برمه ای ها روا می دارند آگاه است و فرهنگ شرقی را می ستاید اما در عمل جرات حرف زدن و دفاع از دوستان محلی خود را ندارد. در این بین که فلوری بین بی سر و صدا بودن و حمایت از یک دکتر محلی مردد است ، دختری به اسم الیزابت نیز که در پی یافتن شوهری پولدار است وارد این شهر می شود و با اینکه فلوری هیچ هماهنگی فکری با او ندارد عاشقش شده و این امر ، اوضاع را برایش بغرنج تر می کند و ....
خوب بود ، بد نبود . راستش یک مقادیری داستانش و صحنه سازی هاش برام تکراری بود انگار خیلی از این فیلم ها دیدیم که زمان استعمار انگلیس را نشون می ده . کتابش روان و خوشخوان بود اگه برش دارید خیلی باعلاقه پیش می رید اما راستش در حد بقیه کتاب های اورول نبود یک جورایی سطحی بود و اخرش هم بد تموم می شد به خصوص که من خیلی بدم می یاد آخر داستان توی 3 صفحه بیان بگن بر سر بقیه افراد قراره چی بیاد و اورول توی این کتاب دقیقا همین کار رو کرده!!!! با این حال فضا سازی داستان خیلی طبیعی و خوب بود و شما تصور بسیار خوبی از محیط داستان داشتید . وقتی کتاب را می خوندم اما یک حس انزجاری نسبت به برمه ای ها داشتم به نظرم روش زندگیشون خیلی عقب مونده و بدوی بود نمی دونم مثلا اروپایی هایی که می یان ایران هم به نظرشون ما همین قدر عقبیم ؟!!!!
اورول این کتاب را بر اساس تجربیات زندگیش توی برمه نوشته و برای اولین بار از نام جرج اورول استفاده نموده . در حقیقت نام اصلی این نویسنده اريك آرتور بلر است که خودش این نام را شایسته افتخار نمی دانسته و نام هنری دیگری برگزیده است . اورول در دبیرستان های خیلی خوب انگلیس تحصیل می کرده اما بعد از دبیرستان به دانشگاه نمی ره بلکه مستقیم راهی پلیس برمه می شه .
قسمت های زیبایی از کتاب
وقتی که پوست آدم سیاه باشد هر سوء ظنی برای اثبات جرم او دلیل و مدرک است .
زیبایی هنگامی زیباست که در لذتش با دیگران شریک باشی که اگر شریک نبودی آن همه زیبایی بیهوده و بی معنی است !
کلاغ های سبز را موقعی که زنده هستند کسی نمی تواند ببیند . آنها در مرتفع ترین نقاط درخت زندگی می کنند و هرگز به زمین نمی آیند ، مگر آنکه بخواهند آب بنوشند . موقعی که کسی آنها را با تیر می زند اگر فورا کشته نشوند خودشان را به درختی آویزان می کنند تا بمیرند و این کار انقدر طول می کشد تا شکارچی خسته شود و برود . از اینکه حتی جسدشان به دست قاتلشان بیفتد نفرت دارند !
اگر جوان بودی و فکر آینده را هم نمی کردی ، زندگی واقعا خوش می گذشت.
در هنگام تنهایی و خستگی بهترین کار زندگی کردن با کتاب است .
مصیبت تحصیل کرده ها این است که هنگامی مغزشان رشد می کند که به شیوه مبتذل و غلطی از زندگی خو گرفته اند و عادات روزمره مثل خوره به جانشان افتاده است و آنچنان در قید و بند گرفتار آمده اند که ابتذال چهره خویش را نمی بینند ، آیینه را گم کرده اند !
همیشه آدم موقعی اعتبار کسب می کند و امتیاز می گیرد که در آن لحظه دیگران قدرت و یا امکان انجام کاری که او بدان دست زده نداشته اند .
به نظر ساده می رسد که بتوانی حرف بزنی ! ولی در واقع کار بسیار مشکلی است ! آنچه می گوییم حرف نیست ! ردیف قرار دادن یک مشت اصوات بی معنی است !
بسیار مشکل است که ببینی تنها چیز با ارزش زندگیت یا حداقل چیزی که گمان می کنی با ارزش است ، به آسانی از دستت برود و برای نگه داشتنش هیچ کاری از دستت ساخته نیست .
مصیبت در لحظات اول کشنده نیست . ضربه آنچنان شدید است که نمی توانی درست درک کنی چه بر تو گذشته است . اما زمان! زمان که می گذر تازه می فهمی که بر سرت چه آمده است . زخم به جای التیام گسترش می یابد و همه روح و قلبت را در تسخیر خود می گیرد .
به فرض تا آخر عمر تنها می ماند و شریکی پیدا نمی کرد ، تحمل آن بسیار آسان تر بود تا شب و روز با کسی سر و کار داشته باشد که حتی یکی از هزاران حرف او را نمی فهمد .
اغلب آدم ها همیشه همین طورند . اگر کسی را پذیرفتند همه عیوبش را حسن می بینند و کوچکترین انتقادی بر شخص مورد پسند ایشان وارد نیست و اگر از کسی نفرت پیدا کردند از همه خصلت های نیکوی او چشم پوشی می کنند و عیوب او را بزرگ می نمایانند . در هیچ موردی حد وسط ندارند .
همیشه هنگامی که ماجرایی را فقط در فکر و خیال مجسم می کنی ، جزئیات بیشتری به ضمیرت می آید و گاه آنقدر دقیق که پس از مدتی گمان می بری همه چیز واقعیت داشته است .
حسادت احساس وحشتناکی است . به هیچ یک از رنج ها شبیه نیست زیرا در آن هیچ گونه تعالی یا حتی غم واقعی وجود ندارد . فقط رنج می دهد و بس . نفرت انگیز است !
بدترین چیزها هم بالاخره پایانی دارند !
در عشق های بشری گاه تواضع و از خودگذشتگی بیش از حدی وجود دارد که وحشتناک و تباه کننده است . اگر بشود به ان عشق گفت که عشق تباه نمی کند ، بلکه تعالی می بخشد . چیزی این چنین به لجن کشیده شده فقط خواستن دل است و بس!
توي اين وبلاگ مي خوام خلاصه كتاب هايي را كه مي خونم بنويسم و همچنين قسمت هاي زيبايي از اون ها را ، تا هم براي خودم بمونه هم اگه كسي دلش خواست استفاده كنه