کیلومتر 11 جاده قدیم ارومیه به سلماس

 

حامد حبیبی

 

انتشارات چشمه

سال نشر : 1396

از آقای حبیبی قبلا فقط مجموعه داستان کوتاه تعریف کردم و این کتاب در حقیقت اولین رمان ایشون هست . بسیار زیاد هم شبیه همون داستان کوتاهشون نوشته شده با همون قلم و حال و هوا . اصلا موضوع خاصی هم نداره آدم های اهل ادبیات و نوشتنی که دور هم جمعن و راوی هرزگاهی یک روز و یکی از این خاطرات را یادش می یاد تمام چیزهای خوبی که بهشون پشت پا زده می شه ....

من خوشم نیومد چون اخرشم نمی تونستم جمع و جور کنم فضای اصلی قبل شکستن چی بوده آدم های قصه چه احساساتی داشتن و چرا اصلا این مدلی این قدر استعاری بنویسم البته جمله نویسیشو خوشم می یاد ولی کلیتش نه .

 

قسمت های زیبایی از کتاب

همه مثل پارکومترند ، برای این که بتوانی کنارشان بمانی باید مدام هزینه اش را بریزی توی حلق شان .

 

وقتی صد و پنجاه میلیون سال از کاری گذشته باشد می توان تحملش کرد . کسی برای دایناسورها ناله نمی کند و اشک تمساح نمی ریزد .

 

بعضی شب ها که فکر می کنی چه شبی خواهد شد هیچ شبی نخواهد شد ، انگار هیچ شبی از سرت نگذشته باشد ، بعضی وقت ها که انتظار شبی مثل باقی شب ها را داری ، چهارشاخ می مانی از خوابی که کائنات برایت دیده اند .

 

بار اولی که رفته بود به قدری برایش چیزهای خوب داشت که نمی خواست آن ها را به گند بکشد . بار دوم همیشه چیزی کم دارد .

 

زن ها توی دو چیز کوتاه نمی آیند یکی رانندگی یکی هم باقی چیزها .