اندکی سایه

 

احمد بیگدلی

 

انتشارات خجسته

اندکی سایه اولین رمان آقای بیگدلی است  ایرج و احمد که در بچگی در آغاجاری بزرگ شده اند اکنون بعد از سال ها بهم رسیده اند و دارند آن روزها را مرور می کنند . اعتصاب کارگران شرکت نفت ، روز عاشورا ، تیر اندازی ، زخمی شدن هادی و...

داستان اصلا خط مستقیم نیست صحبت ها و یادهایی پراکنده با نثری بسیار بسیار شاعرانه . همین دیگه صحبت های پر غم و مبهم و پر احساس دو دوست بچگی از یک واقعه ی تلخ .

قشنگ بود . من خوشم اومد و لحن لکلامش به دلم نشست . اولش یک مقادیری گیج کننده بود آدم نمی دونست چی می خواد بگه و این کلاف یونس البته کامل هم برای من باز نشد ولی بعدش داستان ملموس تر و روان تر پیش می رفت و خوش آیندتر بود . به دلم نشست خیلی زیباتر از مجموعه داستانی بود که ازشون خونده بودم .

این کتاب در سال 85 برنده بهترین رمان سال شد .  آقای بیگدلی توی آموزش پرورش کار می کردند و الان هم بازنشسته همین سازمان هستند و گاهی کلاس های فیلم نامه نوسی هم برگزار می کنند . مدتی هم ظاهرا توی پیام نور آموزش خطاطی می دادند .

 

قسمت های زیبایی از کتاب

من یک پازل هستم که هر تکه ، تکه ی دیگری را به خاطر می آورد . اما پاره هایی از من را باد با خودش برده است . مثل سرکار پاسبان رحمتی یا کافه روشن . کدام دست ناجوانمردانه چنین آشفته ام کرده است ؟

 

پنجاه و نه سال گذشته و هنوز کاری نکرده ام . جای پایم بر خاک هیچ سرزمینی نیست .

 

انسان با ترس زاده می شود . ترس حقیقتی انکارناپذیر است . مثل رنگ خون ، مثل سرخی دم غروب ، مثل رگهامان . مثل شمارش قطعی نفس هامان . اما شجاعت نه القای حسی ست که باید در خودت به وجود بیاوری .

 

لااقل برویم قدمی بزنیم . باید بازتاب نور ماه در آب زنده رود دیدنی باشد .
دکتر گفت : آه ، زنده رود .

 

اینجا صادق آباد است . بیشترشان از اقوامم هستند . مرا نبینند بهتره ، سرزده آمده ام و بی خبر می روم . آن رو به رو یاسه چای است . روستایی که همه اهالی اش دائی زاده های من اند . پیش از آنکه پدربزرگم کوچ بکنه به اهواز ، در این آبادی زندگی می کرده .