گزیده ی داستان ها /فصیح
گزیده ی داستان ها
اسماعیل فصیح
انتشارات البرز
کتاب مجموعه 25 داستان کوتاه از آقای فصیح هست که داستان های تولد , عشق ، شهرک ، عقد ، خواب و کابوس در کتاب عقد آمده اند .
یک زندگی خاک شده : در مورد خود ارباب حسن و زندگی او .
سایه های کمرنگ در چشمان پیرزن : در مورد زندگی کوکب خانم همسر ارباب حسن .
لحظه ها : کودکی جلال در کنار پدرش
تابوت بچه : جلال از دوست دوران کودکی مسعود می گوید که در یک حادثه کشته می شود .
ساندویچ و آبجو و سعدی : جلال از جریان ناصر تجدد برای رفتن به آمریکا می گوید .
خاله توری : جلال برای تعطیلات نزد خاله مادرش رفته .
صعود : جلال در آمریکا همراه برادرش به کوهنوردی می رود .
هدیه عشق : در مورد وضع حمل آنابل زن جلال می گوید .
تنهایی آخر : جلال بعد از مرگ آنابل به یک می خانه رفته .
غمگین ، غمگین ، جغد سیاه دو سر : در مورد برگشت جلال به تهران بعد از مرگ آنابل .
داستان بدبختی نجیب : نجیب کارمند شرکت نفت است که یکی از مدیران به او لج کرده و زندگی اش را فلج می کند .
یک فیلم نامه خیلی ایرانی : قدیر پسرخوانده گل مریم یک فیلم نامه نوشته .
گل مریم : داستان زندگی گل مریم
آخرین سروش : داستان زندگی سروش معلم پیر درخونگاه
آزادی عمو مسعود : پسری که همراه پدرش به زندان به ملاقات عمو رفته .
قصه هلیم و سیا دیوون : پسرک قبل از امتحان برای سیادیوونه هلیم می برد
زیگورات ! زیگورات : در مورد گلنار دختری که مجبور به فروختن خود است و موهای زشتی دارد .
قصه ی رشتی یه و قزوینی یه و ترکه : در مورد جک های ایرانی
میراث یوسف : در مورد زندگی یوسف و اسماعیل کنار هم
اصلا کتاب قشنگ نیست انتظار داستان کوتاه هم نداشته باشید با اون سبک خاص داستان کوتاه که اخیرا بهش عادت کردیم این داستان کوتاه ها همون داستان بلند در حجم کوتاه هستن :دی انگار مثلا واقعه رمان هاش را تکه تکه کرده باشه . همون طور هم که معلومه از خلاصه ها باز اکثرا در مورد خانواده آریان نوشته و همون چیزایی که هزار بار توی بقیه کتاب هاش خونده شده .
قسمت های زیبایی از کتاب
کسی چه می دونه . این نویسنده ها خیلی نخاله ن . هیچ کس نمی دونه چه قدرش زندگی خودشونه و چه قدرش رو ساخته ن .
بعضی ها اصن همین طورن . همیشه یک نفر رو میخوان که وختی صبح از خواب بلند می شن واسه ی خاطر اون از خواب بلند شن و زندگی کنن . راه برن . نفس بکشن . اگه خودشون تنها باشن مدام خودشونو گوشه ی اتاق قایم می کنن که مردم نفهمن اونا بیچاره و تنهان و هیچ کس رو ندارن .
"دوستت دارم . شوهرش را پی در پی بوسید . و آخر سر بدون آنکه هنوز دستش را رها کند ، به چشمان او خیره ثابت ماند و گفت : متشکرم برای همه چیز ... متشکرم برای این همه عشق و خوشحالی که به زندگی من آوردی ...
توي اين وبلاگ مي خوام خلاصه كتاب هايي را كه مي خونم بنويسم و همچنين قسمت هاي زيبايي از اون ها را ، تا هم براي خودم بمونه هم اگه كسي دلش خواست استفاده كنه