از ميان شيشه از ميان مه

 

علي خدايي

 

انتشارات آگاه

خانه ي كنار دريا : پيرزن قرار است براي اولين بار با پسر ، عروس و نوه هايش به شمال و به كنار دريا برود .
يك داستان : مردي كه در ساحل نشسته و به بهانه داستان ، خاطراتش را مرور مي كند .
دوربين كوچك نقره اي : پسركي به عنوان عيدي يك دوربين گرفته و منتظر سوژه اي زيبا براي عكس گرفتن است .
از ميان شيشه ، از ميان مه : دو خواهر ارمني كه اكنون پير هستند از دوران جواني و عشق مشتركشان صحبت مي كنند .
نمكي : زني كه همسرش بعد از مدت ها به خانه بازگشته همچنان تنهاست شوهرش كاري به كار او و پسرشان ندارد و زن براي پسرش قصه نمكي را مي گويد .

جاده : زني كه خانه اش كنار جاده است و شوهرش به عشق زني ديگر او را ترك كرده .
دو نامه : دو پيرزن ارمني از داخل و خارج ايران به هم نامه مي نويسند .
بارون بارونه : پيشخدمت هتلي كه عاشق ويگن بوده داستان گذشته اش را مي گويد .
براي خداحافظي : پسري كه مادربزرگش مريض است به دوران گذشته فكر مي كند .
ياد قديم ترها : مينا به شمال آمده و به ياد كودكي و خاطرات پياده روي هاي آن زمان با پدرش است .

داستان ها در اصفهان يا شمال اتفاق مي افتند و توي برخي از داستان ها با شخصيت هاي تكراي و گاهي ارامنه سر و كار داريم . لحن روايت زيباست و يكنواخت اصلا شكستگي زبان نداره . چهارچوب داستان ها قوي هست . كتاب بدي نيست ، به خوندنش مي ارزه . با برخي داستان هاش مثل ياد قديم تر ها و يك داستان زياد ارتباط برقرار نكردم ف بعضي هاش مثل نمكي و براي خداحافظي را دوست داشتم . توي يكي از مصاحبه هاشون چيز جالبي گفته بودند : " «از ميان شيشه، از ميان مه» سال هفتاد چاپ شد و سه هزار تيراژ داشت و هنوز بيش از هزار و پانصد نسخه در انبار ناشر مانده. پس چه كسي اين كتاب را خوانده؟ قيمت كتاب هم نود تومان بوده كه هنوز هم هست! "

نكته ي مهم در مورد آقاي خدايي اينه كه فارغ التحصيل رشته ي علوم آزمايشگاهي از دانشگاه اصفهان هستند و در اصفهان هم در يك آزمايشگاه مشغول به كار مي باشند :دي

 

قسمت هاي زيبايي از كتاب

اين جا گم شده ام در اصفهان . در خانه ام . شب ها در كدام طبقه ي خانه شما را دور خودم جمع مي كردم؟ توي تاريكي ، دستم را بگيريد بچه ها تا به شما نشان بدهم ، اين جا اصفهان من بود . اين جا مارنان بود و اين شير سنگي در كوشك بود كه من بارها سوار آن شدم .

 

 

گفت : ازم عكس مي گيري ؟ گفتم : براي چي عكس هام را خراب كنم . از طوبا دختر اسحاق عكس مي گيرم . خواهرم گفت : از همان ان تركيب عكس بگير .

 

 

بايد به خانه برويم و زندگي را شروع كنيم .