دائی جان ناپلئون/پزشکزاد

دائی جان ناپلئون
ایرج پزشکزاد
انتشارات صفی علیشاه
کتاب در مورد یکی از خانواده های اشراف و به قولی شازده ها می باشد . این خانواده اشرافی در یک باغ بزرگ در کنار هم زندگی می کنند و رفتار و حرکاتشان به نوعی نمایشگر قشرهای مختلفی از جامعه می باشد . افرادی که آنقدر دروغ ها و خیالات خود را تکرار می کنند که خودشان نیز باور می کنند ، مردهای چشم چران ، عاشق های قلابی ، افراد خود بزرگ بین و جاه طلب ، مردم طماع و ... . دائی جان ناپلئون بزرگ خانواده است که یکی از ارتشی های جزء است اما آن قدر از نبردهای خود با انگلیسی ها و کشتن قشون آنها سخن گفته که باورش شده انگلیس به دنبال اوست . به دلیل علاقه شدید این دائی به ناپلئون او را دائی جان ناپلئون می نامند . خواهر زاده دائی جان ناپلئون که راوی داستان نیز هست عاشق لیلی دختر دایی خود می باشد اما دائی جان با شوهر خواهر خود روابط خوبی ندارد و می خواهد لیلی را به پوری پسر برادرش بدهد . راوی به کمک یکی از افراد فامیل به نام اسد سعی در بهبود اوضاع دارد اما دائی جان و شوهر خواهرش دائم سر قضیه اشرافیت خانواده و انگلیس و ناپلئون دعوا دارند و ....
کتاب فوق العاده ای بود . بسیار بسیار دوستش داشتم . محیط چنین خانواده ای را بسیار زیبا درآورده . چه تکیه کلام های قشنگی استفاده کرده و ماجراهای مختلف این قدر زیبا و با لحن گفتار رئال و جذابی وارد ماجرای اصلی می شوند که آدم را جذب خودشون می کنند . شخصیت پردازی ها حرف نداره . این قضیه هم که همه چیز رو می گفتن زیر سر انگلیسی هاست واقعا باحال بود . کتاب طولانی هست اما واقعا به خوندنش می ارزه . به عقیده من یکی از کتاب های بسیار خوبی ایرانی هست که تا به حال خوندم . اعتراف می کنم که وسط داستان هم که بودم ، رفتم تهش را خوندم ببینم این دو تا بهم می رسن یا نه !
ظاهرا آقای پزشکزاد این داستان را در سوئیس نوشتن و به عنوان داستان پاورقی در مجله چاپ می کردند که به دلیل استقبال شدید مردم به صورت کتاب درش می یارن و بعدها آقای ناصر تقوایی هم یک مجموعه تلویزیونی از روی اون می سازند و شخصیت دائی جان ناپلئون بسیار در ایران به شهرت می رسد .
قسمت های زیبایی از کتاب
نمی خواستم دستم را بشویم مبادا بوی او برود .
- خدایا ! اولا مرا ببخش که با پول دزدی شمع روشن می کنم . ثانیا به من کمک کن که این اختلاف بین آقا جان و دائی جان را حل کنم یا خودت حلش کن .
ولی اطمینان داشتم که خدا بین این دو تا راه حل اگر بخواهد کمکی بکند دومی را انتخاب می کند . این را می دانستم فقط راه حل اول را برای تعارف گفته بودم .
توي اين وبلاگ مي خوام خلاصه كتاب هايي را كه مي خونم بنويسم و همچنين قسمت هاي زيبايي از اون ها را ، تا هم براي خودم بمونه هم اگه كسي دلش خواست استفاده كنه