نفرین شدگان/گلشیری

نفرین شدگان
سیامک گلشیری
انتشارات نگاه
در داستان شاهد زندگی های دو نفره زیادی هستیم ، زندگی هایی که فراز و نشیب های مختلفی را پشت سر گذاشته اند و بعد از سختی ها به دنبال آرامش هستند . بهزاد فوق لیسانس ادبیات دارد و در به در دنبال کار می گردد . او سال ها قبل عاشق دختری به اسم رویا بوده ، رویا روزی بی دلیل او را رها کرده و به آلمان می رود و بعد هم ازدواج می کند . اکنون رویا بازگشته و می خواهد دوباره با بهزاد باشد . بهرام دوست بهزاد نیز نویسنده مشهوری است که ازدواج ناموفقی داشته و اکنون با هاله سعی در ایجاد تجربه ای جدید دارد . داستان سه فصل داره که فصل دوم که طولانی ترین قسمت داستان نیز هست سفر شخصیت های داستان به اصفهان است و کلا اونجا آقای گلشیری توضیح مفصلی در مورد تاریخ اصفهان ، جاهای دینی این شهر ، رستوران ها ، مراکز خرید و خیابانوهاشون می دن . کلا چون خیلی از اصفهان حرف زده بود و خوب گفته بود پس کتاب فوق العاده ای هست :دی اما کشتمون بس که دائم توی چهارباغ قدم زدن این آدم های داستان . تازه خیلی هم باحال بود که یک عالمه طرفای خونه ما می یومدن هر چند به خودش نمی رسیدن تا دم خاقانی هم اومدن ها اما خوب نکردن یک ذره جلوتر بیان به یک کورس هم نمی کشید :دی
کتاب جذاب بود . نمی تونستین زمین بذاریدش . خیلی سر راست و مستقیم هم حرف زده بود اما اون خصوصیت می نیمالیستی سیامک گلشیری به نظرم توش کمرنگ شده بود و قسمت های قابل حذف داشت . توی داستان هم خیلی از سبک مورد علاقه اش یعنی مینیمال و ساده صحبت کرده بود و سبک های پیچیده رو نکوهش کرده بود . در کل کتاب متوسطی بود .
عکس العمل بهزاد خیلی احمقانه بود . واقعا اگه عاشق کسی باشید ولتون کنه و بره ازدواج کنه بعد برگرده و حتی دلیلی هم نگه حاضرید برگرید طرفش ؟ خوب البته اگه عاشقش باشید حتما بر می گردین بدیه کار اینجاست !!!! اما این که خود طرف با پر رویی و ادعا برگرده و انتظار دوست داشته شدن هم داشته باشه قابل تحمل نیست ..... آخر داستان خوب بود . واکنش رویا کاملا مناسب شخصیتش بود .
این رمان ، نامزد دریافت جایزه مهرگان برای بهترین رمان سال ۱۳۸۱ و نامزد دریافت جایزه اصفهان برای بهترین رمان سال ۱۳۸۱ بوده .
قسمت های زیبایی از کتاب
آدم باید مدتی استراحت کند تا بهبود پیدا کند و قوای از دست رفته را بازیابد . ولی وقتی بدانی که طرف مدام می آید در خانه و آن تلفن لعنتی هم که مدام زنگ می زند ، خود اوست ، بیشتر بیمار می شوی . یا باید شهامتش را داشته باشی که گوشی را برداری و هر چه از دهانت در آمد ، نثارش کنی و یا تسلیم شوی و برگردی سراغش .
تو خونه ها که می رم ، می بینم فقط به تجملات رسیده ن . مبل اون چنانی و فرش اون چنانی و هزارتا دنگ و فنگ دیگه . ولی وقتی از خونه می ری بیرون ، می بینی همه جا تیره س.
این جا هیچ وقت ، هیچی عوض نمی شه . مدام بدتر می شه که بهتر نمی شه .
می دونی باید از کجا فهمید یه فیلم بده یا خوب ؟
از کجا ؟
اگه هیچ وقت از ذهنت پاک نشد ، بدون خوبه . حالا هر کوفتی می خواد باشه .
چهل ستون هم می رین ؟
آره.
پل خواجو چی ؟
ممکنه بریم .
بدون من دلت می آد بری این جاها ؟
نه ،چون وقتی می رم اون جاها ، همه ش یاد تو می افتم .
توي اين وبلاگ مي خوام خلاصه كتاب هايي را كه مي خونم بنويسم و همچنين قسمت هاي زيبايي از اون ها را ، تا هم براي خودم بمونه هم اگه كسي دلش خواست استفاده كنه