تونل/ساباتو
تونل
ارنستو ساباتو
مصطفی مفیدی
انتشارات نیلوفر
داستان کتاب در مورد اعترافات نقاشی معروف به نام خوان پابلو کاستل در مورد قتل زنی به نام ماریا ایریبارنه است . در حقیقت کتاب با این جمله آغاز می شود : کافی است بگویم من خوآن پابلو کاستل هستم . نقاشی که ماریا ایربیارنه را کشت . آغازی شدیدا تکان دهنده . از جمله آغاز هایی که واقعا زیبا بود و همیشه یاد انسان می ماند . ماریا به دیدن یکی از نمایشگاه های کاستل می رود و در آنجا به موضوعی توجه خاصی نشان می دهد که هیچ شخص دیگری متوجه دلیل احساسی آن نشده است . همین امر باعث شیفتگی کاستل و عشق آنها می شود . کاستل تا حد مازوخیستی خودآزار است و دائما در مورد ماریا شک می کند . فرضیه می دهد . حسادت می کند و ماریا نیز هیچ عمل معقولی برای کاهش این حالات نمی کند و .......
به صورت فوق العاده ای در باب روان شناسی حالات کاستل شک و ظن او سناریو بافی اش تخیلاتش عشقش پشیمانی اش و ..... وارد شده است . بسیار زیباست . همه چیز شدیدا طبیعی تصویر شده و خیلی موشکافانه احساسات کاستل را بررسی نموده است. شدید لذت بردم . خیلی کتاب محشری بود. کتاب به صورت مونولوگ پیش می ره اما جذابیت خاصی داره و خواننده را خسته نمی کند که شاید یکی از دلایل مهمش کم حجم بودن اثر و همین طور شروع غافلگیر کننده آن باشد .
ساباتو اهل آرژانتین هست . کتاب تونل او توجه زیادی را به خود جلب نمود و مثلا کامو درباره کتاب گفته : تلخی و تندی شور و حرارت آن را می ستایم و گراهام گیرین نیز گفته که به خاطر تحلیل روان شناختی اش عمیقا آن را ستایش می کنم .فلسفه کتاب را نیز مبتنی بر فلسفه اگزيستانسياليسم می دانند.
قسمت های زیبایی از کتاب
عبارت روزگار خوش گذشته به آن معنی نیست که اتفاقات بد در گذشته کمتر رخ می دادند فقط معنی اش این است که خوشبختانه مردم به آسانی آن اتفاقات را از یاد برده اند .
مردم مرا به خنده می اندازند وقتی درباره فروتنی انیشتاین یا کسی مثل او صحبت می کنند . پاسخ من به آنها این است که وقتی مشهور باشی فروتنی برایت آسان است . یعنی آسان است که خود را فروتن نشان دهی .
من هیچ وقت نتوانسته ام یک رمان روسی را تا آخر بخوانم . خیلی کسالت اورند . آدم فکر می کند هزاران شخصیت در رمان هستند و در پایان مشخص می شود که فقط ۴ یا ۵ نفرند . آیا کلافه کننده نیست که تازه با مردی به نام آلکساندر آشنا شده باشید که یکهو او را ساشا و بعد ساشکا و بالاخره ساشنکا بنامند و یک دفعه نام پرتصنعی مثل آلکساندر آلکساندروویچ بونین و بعد از آن هم فقط آلکساندرو ویچ بخوانند . و هنوز نفهمیده اید کجا هستید که دوباره پرتتان می کنند یک جای دیگر . این کار پایانی ندارد . هر شخصیتی برای خودش یک خانواده تمام و کمال است .
احساس می کنم دارم تاوانی را می پردازم . تاوان قانع نبودن به آن بخش از ماریا که مرا موقتا از تنهایی نجات می داد .
توي اين وبلاگ مي خوام خلاصه كتاب هايي را كه مي خونم بنويسم و همچنين قسمت هاي زيبايي از اون ها را ، تا هم براي خودم بمونه هم اگه كسي دلش خواست استفاده كنه