همنوايي شبانه ي اركستر چوبها



رضا قاسمي

انتشارات اختران
راوي داستان مهاجري ايرانيست كه در طبقه ششم ساختمان يك مرد فرانسوي زندگي مي كند . در طبقه ششم تعداد ديگري از ايرانيان با خلق و خوي متفاوت نيز ساكن مي باشند . راوي ما در 14 سالگي در پي حادثه اي از سايه اش جدا شده است و ديگر قادر نيست صورت خود را در اينه ببيند او تنها قيافه كودكي خود را به ياد دارد . داستان يك فضاي ماليخوليايي دارد . بعضي قسمت ها زندگي پس از مرگ راوي و بعضي ماجراهاي زمان زندگي اوست و ارتباطش با ساير ساكنان ان طبقه كه هر كدام رفتار غريبي دارند .
راوي داستان يك نويسنده است كه قبلا رماني نوشته و اكنون مي بيند رمان در حال تحقق يافتن است او تصميم مي گيرد با پاكنويس كردن رمان حادثه ها را عوض نمايد اما بين فدا كردن زندگي خود و اثر ادبيش ترديد دارد.....
به نظرم رمان ساختار قوي اي داشت . خوب نوشته شده بود

 

برنده جايزه بهترين رمان اول سال 1380 بنياد گلشيري
برنده بهترين رمان سال 1380 منتقدين مطبوعات
رمان تحسين شده سال 80 جايزه مهرگان ادب

 

قسمت هاي زيبايي از داستان

 

او می دانست که بهترین شیوه برای به دام اوردن زنان این است که هیچ شیوه ای به کار نبندد .

 

-راست است که آتش می خورند و نمی سوزند ؟ برق به خودشان وصل می کنند و آسیب نمی بینند ؟
-راست است .
- شما هم این کارها را می کنید ؟
- من نمی توانم .
-چطور؟
- آنها با اعتقاد به من این کارها را می کنند . من با اعتقاد به چه کسی بکنم؟

 

منظره ویرانی آدمها غم انگیزترین منظره دنیاست . ببینی کسی که مثل طاووس می رفته ، حالا مرغ نحیفی است ، پرش ریخته . ببینی کسی خود را ملکه ای می پنداشته و تو را بنده ی زرخرید ، حالا منتظر گوشه چشمی است به او بکنی

 

 

سعی کن چیزی را دوست بداری . فرقی هم نمی کند چه چیز: خدا ، زن ، موسیقی ، حتی مشروب یا تریاک . ولی یک چیز را دوست بدار!

 

 

من و او انقدر با هم تفاوت داشتیم که شبیه هم شده بودیم .

 

 

این طور بارم اورده بودند که بترسم . از همه چیز . از بزرگتر مبادا بهش بربخورد ، از کوچک تر مبادا دلش بشکند ، از دوست مبادا برنجد و تنهایم بگذارد ، از دشمن که مبادا برآشوبد و به سراغم بیاید .