آهسته وحشي مي شوم

 

حسن بني عامري

 

انتشارات چشمه

داستان در مورد دختري به نام وحشي يا كويستان است . دختري كه دست چپش را مي فروشد تا يادآور عشقي وحشي و فراموش شده براي دو دوست باشيد ايليا و عارف . كويستان دختري است كه به تئاتر رفته و به سعدي مي گويد دختر اوست و اگرچه سعدي سر باز مي زند ولي بعد اين قنش را قبول مي كند و بعد كويستان رحمش را اجاره مي دهد و بار آخر قرار داد در مورد قطع مچ دست چپش است ياداور عشق دختري كرد...

نسبتا قشنگ بود . نمي دونم راستش چي بگم . كتاب جديدي بود . يك جورايي زبان و نحوه نگارش انگار مهم تر از خود موضوع بود به عبارتي زبان محور بود . كتاب سر راست نبود كه همون اول متوجه بشيد چي مي گه خيلي رفت و امد زباني و پراكنده گويي داشت و همه اين ها به يك طرف زبان زباني نبود كه بخواد داستان تعريف كنه يك جور نثر شاعرانه و در عين حال مملو از لات بازي و اصطلاحات كوچه بازاري ... كتاب خيلي سخت خواني هست و دير پيش مي ره . راستش نمي دونم جديد بودن نثرش و حال و هواي وحشي و عاشقانه اش را دوست داشتم ولي اين سخت خوان بودنش و افراطش توي اين كار برام جالب نبود .

 

قسمت هاي زيبايي از كتاب

كار من عادت دادن طرفم است به عادت هايي كه خودم دارم .

 

اگر نقشه كش ترين آدم روي زمين هم باشي آخرش يكي پيدا مي شود مي آيد كارت را مي لنگاند تا ثابت شود همه چيز دست تو نيست و ... يكي ديگر هم هست كه نقشه ي اصلي را او دارد مي كشد .

 

رسم روستامان شمشير و مردمش اين است كه عزيز كرده ي دم مرگ و مرده اش حتي گم و گور مي شود همان شب تا عزيز كرده هاي زنده اش اميدوار بمانند يك روز ممكن است برگردد پيش شان بماند براي هميشه.

 

زنده ماندن بهاش گاهي آن قدر سنگين است كه مجبور مي شوي پشت كني به هر اصلي كه حتي خودت بناش را گذاشته اي .

 

جادوگر نيستي ولي هستي . خدا نيستي ولي هستي . عاشق نيستي ولي هستي .قدر اين جادوگري و خدايي و عاشقي را بدان ...

 

سرخي لبت گوجه فرنگي /جونم عزيزم چه قذه قشنگي
داداشت سفيده تو چرا سياهي / سياها مثل تو نميرند الهي