لاله برافروخت

 

اسماعيل فصيح

 

انتشارات جانان

داستان در سال هاي قبل از انقلاب شروع شده و تا زمان انقلاب ادامه دارد . ناصر آخرين پسر خانواده فقيري در درخونگاه است كه برادران و خواهرش و پدرش در مبارزه بر عليه رژيم كشته شده اند . ناصر رماتيسم قلبي دارد و توانايي زيادي براي مبارزه ندارد . آنها فاميل ثروتمند و وابسته به رژيمي به نام قدسي خانم دارند كه دختر آخرش ميترا مخالف شيوه زندگي طبقه اشراف هست و وقتي 12 ساله است در ختم يكي از برادران ناصر با ناصر كه او هم 12 ساله است آشنا مي شود.

كتاب خيلي بدي بود . خيلي چيزاش كه واقعا كليشه اي و عامه پسند بود و واقعا در حد يك نويسنده حرفه اي نبود . چه قدر اين مطلب تكرار شده دختر يك خانواده ثروت مند كه با شيوه زندگي اونها متفاوته تازه اونم هيچ بررسي ريشه اي اين كار رو نمي كنه اين دختر از همون بچگي بدون عقل و دانش درست با اين شيوه مخالفه . راحت هم مي تونيد حدس بزنيد ملاقات 12 سالگي منجر به ازدواج مي شه . كلا هيچ جا نيومده از موارد ريشه اي يا روان شناسي كمك بگيره فقط رو هوا يك چيزي تعريف كرده  . اوايل داستان لحن قصه گوي آقاي فصيح آدم را مي گيره ولي خوب اونم اين قدر لفتش مي ده كه ديگه آخر كتاب حوصله تون سر مي ره . خيلي از رفتارهاي شخصيت ها غير منطقي و مسخره است . واقعا اين كه ميترا بزنه مادرش را بكشه چون تو زندان فهميده قبل از به دنيا اومدنش مادرش صيغه مردي ديگه بوده خيلي حركت بامزه اي هست ؟!!! نمي دونم كلا كه آقاي فصيح به موضوع بزرگي مثل انقلاب پرداخته ولي خيلي سرسري و سطحي بهش نگاه كرده .

جالبه بدونيد آقاي فصيح خودش بچه درخونگاه بوده و فرزند دهم ارباب حسن كه مغازه خواربار فروشي داشته . يك جوري ارباب حسن درخونگاه توي بقيه داستانهاش شايد وام گرفته از همين خاطرات كودكي خودش باشه .

 

قسمت هاي زيبايي از كتاب

زيبايي مي تواند در سرنوشت يك زن كارهاي عجيب و غريبي بكند .

 

مردم هيچ وقت عوض نمي شن .

 

"ماه نوي اول ماهه ، بايد نيت بكني . "
ميترا گفت : " نيت من ، تويي. "

 

دوست داشتن يه چيزه و تحمل كردن چيز ديگه . آدم بعضي ها را دوست داره اما نمي تونه تحمل كنه ... بعضي ها را هم مي تونه خوب تحمل كنه ، بدون اينكه دوستشون داشته باشه .