حکایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه

 

مصطفی مستور

 

انتشارات چشمه

کتاب مجموعه 6 داستان کوتاه است .

مردی که تا پیشانی در اندوه فرو رفت : مردی که به عشقی فکر می کند که رهایش کرده .

چند روایت معتبر درباره ی اندوه : زنی که با شوهرش در رستوران نشسته و در مورد عشقشان و صداقتشان صحبت می کنند .

چند روایت درباره ی کشتن : حکایت مردی که دو پسرش را کشته و حکایت الیاس که به این داستان گوش می دهد .

سوفیا : بچه های محل که پشت تلفن خود را سوفیا معرفی می کنند تا با مرد بیوه ای دوست شوند .

چند روایت معتبر درباره ی خداوند : مردی که همسرش ترکش کرده و مادرش بیمار است .

حکایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه : امیرماهان و مهراوه به صورت چتی با هم دوست می شوند .

قبلا از آقای مستور دو کتاب معروفشون روی ماه خداوند را ببوس و استخوان خوک را خونده بودم که از روی ماه خداوند را ببوس خوشم اومده بود . نمی خوام بگم نویسنده ای ماهر و قوی هست ولی آهنگ نوشتن جملاتش یک جور شاعرانه و عاشقانه ای هست که من واقعا می پسندم . مثلا از این کتاب خیلی خیلی خوشم اومد اونم فقط واسه لحن آهنگین و رمانتیک آقای مستور . بسیار لحنشون را دوست دارم و دلیل قوت قلمشون هم اینه که دانشجوی دانشگاه صنعتی اصفهان بودند :دی

در ضمن کتاب بسیار پرفروش بوده . اولین بار سال 84 چاپ شده و کتابی که من دارم چاپ 87 هست که چاپ نهم به حساب می یاد . یک چیز دیگه که خیلی تو چشمم می یاد علاقه آقای مستور به اسامی تکراری مهتاب و الیاس و سوفیا هست :دی

 

قسمت های زیبایی از کتاب

من دور خواهم شد و باز فرو خواهم رفت و همه ی زیبایی های فهمیدن هایش را برای کسانی رها خواهم کرد که او را هرگز در نخواهند یافت . نه ، هرگز در نخواهند یافت . حتی ذره ای در نخواهند یافت . و خوب می دانم جز من ، جز این من از نفس افتاده ، هیچ روحی نمی تواند او را آن چنان که هست ، ان چنان که نیازی به تا کردن و کوچک کردن و مچاله کردن اش نباشد ، ادراک کند .

 

سر بالایی هم یک جور سرازیری یه . سرازیری هم یک جور سر بالای یه . بستگی داره تو کجا باشی و از کجاش نگاه کنی .

 

به نظر من که دست های آدم ها قبل و بعد از هر کاری تغییری نمی کند . حتی اگر این کار کشتن کسی باشد .

 

حتی اگر آسمان هم به زمین نیامده باشد ، اما فاصله ی زمین و آسمان بدجوری کم شده است . آن قدر کم که احساس خفگی می کنم .

 

نمی دونم چه شکلی هستی . این طوری هر شکلی که دوست داشته باشم می سازمت . اگه ببینمت دیگه می شی یه نفر . اما حالا صد نفری . هزار نفری . یه میلیون نفری . تا ندیدمت تو هر کسی می تونی باشی که من دوست داشته باشم .

 

حسودی نمی کنم / نقطه / نه ، من هرگز حسودی نمی کنم / نقطه / به پیراهنت / نقطه / یا روسری ات / نقطه / یا حتی آن پپسی که در شب تجلی نوشیدی / من تنها – تا سر حد مرگ – حسودی می کنم به آن کفش های تایوانی پاشنه بلند . نه ، این جا دیگر نقطه نمی خواهد .

 

اوایل کوچک بود . یعنی من این طور فکر می کردم . اما بعد بزرگ و بزرگ تر شد . آن قدر که دیگر نمی شد آن را در غزلی یا قصه ای یا حتی دلی حبس کرد . حجم اش بزرگ تر از دل شد و من همیشه از چیزهایی که حجم شان بزرگ تر از دل می شود ، می ترسم . از چیزهایی که برای نگاه کردن شان – بس که بزرگ اند – باید فاصله بگیرم ، می ترسم . از وقتی فهمیدم ابعاد بزرگی اش را نمی توانم با کلمات اندازه بگیرم یا در " دوستت دارم " خلاصه اش کنم ، به شدت ترسیده ام . از حقارت خودم لجم گرفته است . از ناتوانی و کوچکی روحم . فکر می کردم همیشه کوچک تر از من باقی خواهد ماند . فکر می کردم این من هستم که او را آفریده ام و برای همیشه آفریده ی من باقی خواهد ماند . اما نماند ، به سرعت بزرگ شد . از لای انگشتان من لغزید و گریخت . آن قدر که من مقهور آن شدم . آن قدر که سوعتش از مرزهای "دوست داشتن " فراتر رفت . آن قدر که دیگر از من فرمان نمی برد . آن قدر که حالا می خواهد مرا در خودش محو کند . اکنون من با همه ی توانی که برایم باقی مانده است می گویم " دوستت دارم " تا شاید اندکی از فشار غریبی که بر روحم حس می کنم رها شوم . تا گوی داغ را ، برای لحظه ای هم که شده ، بیندازم روی زمین .