شاخ

 

پیمان هوشمندزاده

 

انتشارات چشمه

داستان در مورد دو سرباز ایرانی است که در زمان بعد از جنگ در یکی از نقاط مرزی ایران و عراق ، دوران سربازی خود را سپری می کنند . یکی از سربازها راوی داستان و دیگری دوست او سیا است . مرغ و خروسی نیز همراه آن ها در بیابان زندگی می کنند و درختی نیز در دوردست پیداست که راوی و سیا تصمیم دارند روزی به کنار آن بروند .

تصویرهای داستان خیلی گویاست و خیلی راحت توی ذهنتون تجسم پیدا می کنند ولی دیالوگ ها را من اصلا دوست نداشتم خیلی بریده بریده و نامفهوم هستند . اون قدر هم جوندار نیستند یعنی نمی تونند تیپ شخصیت واضحی از سیا و یا راوی ایجاد کنند . به طوری که با وجود این که کل داستان فقط در مورد این دو فرد هست ، باز هم چیز زیادی از روحیاتشون دستگیرمون نمی شه . حضور مرغ و خروس ولی فضایی نمادین و بسیار زیبا دارد . زبان داستان عامیانه و کوچه بازاری است  ، من از اصطلاحاتش هم زیاد خوشم نیومد .

کتاب نامزد دریافت جایزه روزی روزگاری می باشد .

کتاب بدی نبود ، خوب بود ولی من ها کردن رو بیشتر دوست داشتم . به هر حال وقتی شنیدم پیمان هوشمندزاده یک کتاب جدید نوشته بسی شاد شدم و چه قدر فروشنده بیچاره رو هم اذیت کردم تا یک جلد باقی مونده رو با زحمت از پشت ویترینش دربیاره بده من . بازم می گم فضا را خوب درآورده بود ، دوستی ، سردرگمی ، پریشانی ، تنهایی و یک نواختی زندگی سربازها ، قوی تصویر شده ولی خوب دیالوگ ها خیلی ضعیفن و فضای صاف و بدون پیچش داستان هم باعث می شه این نکته بیشتر توی چشم بزنه .

آقای هوشمندزاده عکاس هستند و تصویر روی جلد هم کار خودشون می باشد .

 

قسمت زیبایی از داستان

سوزن را از گوشه ی لب دختره بیرون کشیدم و از سوراخ بالایی رد کردم . اگر یک کم جا به جا بود ، دنده دنده می شد . ولی شانسم زده بود و درست روی خط می رفتم . آن هم روی خط لب که از همه مهم تر بود .
سیا گفت : عجب لبی داره !
گفتم : مگه چشمش بده ؟
گفت : نه ولله . چشمشم خوبه .