مرگ بازی

مرگ بازی
پدرام رضایی زاده
انتشارات چشمه
کتاب مجموعه ای از چند داستان کوتاه است :
فانفار : دوران جنگ
دفترچه کوچک خاطرات من : مرگ
سیگار نیم سوخته ی روی دیوار: یاداوری عزیزان از دست رفته
خورشید گرفتگی : ادم ربایی از زبان یک کودک
ماه امشب در می زند : عشقولانه
آخرین بار کی آرزوی مرگش را داشته ای ؟ : اختلاف دختر و پدر
یک روز آفتابی برای جغد : اهدای خون
در خیابان برف می بارد یا وقتی آسمان ابری است ، اگر در خیابان برف نبارد پس کجا ؟ : زمان جنگ و انقلاب و ...
مرگ بازی : به یاد عزیزان غایب
فوق العاده بود خیلی دوسش داشتم فکرشم نمی کردم قبل از خوندن که این قدر زیبا باشه .... به نظرم نسل جدید نویسنده های کشور خیلی خوبن حیف تعداد کاراشون خیلی کمه و نمی شه اونجور به عنوان نویسنده پایدار ازشون یاد کرد .... امیدوارم بازم شاهد کارهایی از اقای رضایی زاده باشیم چون فوق العاده قدرت نویسندگی بالایی داشتن و مجموعه کم حجم ، روان ، زیبا و شگفت انگیزی را ارائه کردن
عاشق داستان ماه امشب در می زند ، مرگ بازی و آخرین بار کی ارزوی مرگش را داشتی بودم . دفترچه کوچک خاطرات من و یک روز آفتابی برای جغد هم خیلی باحال بودند . سیگار نیم سوخته ی روی دیوار ، فانفار و خورشید گرفتگی هم بسیار زیبا تصویر شدند . فقط از در خیابان برف می بارد یا وقتی آسمان ابری است ، اگر در خیابان برف نبارد پس کجا ؟ خوشم نیومد .
خلاصه شدیدا در حال ذوق هستم که یک مجموعه داستان کوتاه فارسی با این سطح بالا یافت نموده ام .
قسمت های زیبایی از کتاب
همیشه از جایی آغاز می شود که انتظارش را نداری . یک مرتبه به خودت می آیی و می بینی وسط خاطره ای افتاده ای که تمام روزهای گذشته خواسته ای فراموشش کنی . هر چه با خودت تکرار کنی که همه چیز تمام شده و دلیلی برای یادآوردنش وجود ندارد ، باز یک روز با بهانه ای حتی کوچک ، خودش را از گوشه ی ذهنت بیرون می کشد و هجوم می اورد به گذر دقیقه های آن روزت .
قصه ی عجیبی است که من هنوز خود را نبخشیده باشم که چرا ان شب با تو نیامدم و حسرت روزهایی را دنبالم بکشم که هرگز بر نمی گردند تا کسی بخواهد اشتباهی را جبران کند و تو هنوز مثل همه ی این روزها ، نباشی و نیامده باشی هنوز .
امشب دلم می خواست تمام کوچه های دروس را تا بالای احتشامیه – خلاف جهت آب جوی ها – قدم بزنم و یک نفر برایم تعریف کند که چطور "قیاس" می تواند مفهوم پیدا کند در یک دنیای افلاطونی و فکر کنم به کلمه دل تنگی که در هیچ زبانی معادل فارسی را ندارد و قشنگ ترین اتفاق بد دنیاست .
می گفتند نبودنش را که قبول کنی تمام است ، همه چیز می شود همان طور که تو دوست داری ، بی کم و کاست . بعد دیدم که نه ، یعنی خیال می کردم که قبولش کرده ام ، خیال می کردم که همه چیز خوب است و هیچ چیز و هیچ کس کم نیست . از بچه ها که جدا می شدم ، آخرین صفحه ی کتاب را که ورق می زدم ، آخرین لیوان را که خالی می کردم ، همان لحظه ای که خودم را می انداختم روی تخت و خیره می شدم به یکی از کنج های تاریک اتاق ، یادم می افتاد که چیزی کم است و شاید هم کسی و بعد می فهمیدم که تمام این روزها خیال می کردم که .....
وقتی کسی نداند که کجا و چطور همه چیز تمام شده و نداند که برای کدام سنگ تکه تکه شده باید اشک بریزد ، وقتی خاطره ای نمانده باشد که شب و روز تکرار شود و به یادت بیاورد همه چیز را ، نبودن دیگر معنا ندارد ، مثل انتظار و اشتیاق دیدن و حرف زدن با سنگی شکسته .
توي اين وبلاگ مي خوام خلاصه كتاب هايي را كه مي خونم بنويسم و همچنين قسمت هاي زيبايي از اون ها را ، تا هم براي خودم بمونه هم اگه كسي دلش خواست استفاده كنه