بيوتن


رضا اميرخاني

 

انتشارات علم

سال نشر 1387



ارميا پسري خفن مسلمان و بسيجي مي باشد كه بر سر مزار دوست خود سهراب متوجه آرميتا دختري از فرنگ آمده مي شود و با همان نگاه متوجه مي شود دلش مي خواهد با او ازدواج كند و از قضا آرميتاي از فرنگ آمده نيز به همين صورت . داستان از جايي شروع مي شود كه ارميا براي زندگي به آمريكا و پيش آرميتا مي رود و الان تقابل فرهنگ آمريكا و ارميا را داريم . نويسنده هم تمام سعي خود را در خوشمزگي و مدرن نويسي و از اين جور مسائل نموده است و شما اگر همه نيرويتان را هم به كار ببريد نخواهيد توانست كار را شعاري تر از ايني كه هست بكنيد .
يك افتضاح كامل بود اين كتاب به نظر من . تنها چيزي كه خوشم مي يومد خوش بودن همسايه هاي ساختمان بود كه يك جوري منو ياد خوشي و هرهر كركر اعضاي ساختمان خودمان مي انداخت .