روح

 

گی دوموپاسان

لادن میرمحمد صادقی

 

انتشارات روشنگران و مطالعات زنان

کتاب مجموعه ای از داستان های کوتاه موپاسان هست که بیشتر مربوط به روح و چیزهای تخیلی و خرافات و این جور چیزاست . از بین داستان ها مادموازل کوکوت را قبلا معرفی کردم و بقیه به این شرحند :

پدر ژوداس : دو یهودی که هم خانه شده اند و مردم موافقشان نیستند .
روح : قرار است مرد به خانه دوستش برود و از اتاق همسر مرحوم وی نامه هایی را بیاورد .
او ؟ : مرد می خواهد ازدواج کند چون از تنهایی می ترسد .
خواب آور : مرد در مورد آمار خودکشی مقاله ای می خواند و رویایی می بیند .
کسی چه می داند : روزی اسباب مرد انگار پا دارند از خانه او فرار می کنند .
تنهایی : دو مرد راه می روند و یکی می گوید که انسان ها از تنهایی فراری اند اما تنهایی در پیشان است .
گیسوان : مرد درون گنجه دسته ای مو پیدا می کند .  
تیک عصبی : مرد و دخترش برای آب درمانی آمده اند و مرد علت تیک عصبی اش را توضیح می دهد .
پیاده روی : مرد هیچ گاه نتوانسته ازدواج کند چون شرایط مالی اش خوب نیست .
خوف : مرد می گوید حیف شده که خرافات از بین رفته و دیگر ترس های قدیم را حس نمی کنیم .
گور : مرد به سراغ گور معشوقه اش رفته تا او را دربیاورد .
دیوانه ؟ : مرد قدرت مغناطیسی خاصی دارد .
طلاق : زن تقاضای طلاق دارد زیرا شوهرش روحیات خاصی دارد .
مسافرخانه : قرار است دو مرد زمستان را در کلبه ای بالای کوه بگذرانند .
شب : مرد عاشق شب گردی است تا زمانی که اتفاق عجیبی برایش رخ می دهد .
موجود مریخی : مرد اطلاعات زیادی از فضا دارد و باهوش تر از انسان هاست .

بد نبود . سبک داستان ها و قلمش همون هست اما به اندازه قبلی ها به دلم ننشست حالا یکی از دلایل شاید این باشه داستان کوتاه دیگه زیاد ازش خوندم و برام یک نواخت شد لحنش اما دلیل مهم تر اینه که به نظرم موضوع جالبی برای گرد هم آوردن نبوده و یک جوری خسته می کنه آدم را . شنیدن داستان هایی با این موضوعات بین داستان های دیگه خوشاینده اما وقتی همه اش همین موضوع را مورد بحث قرار می ده از جذابیتش کم می کنه برای آدم .

موپاسان نوشته های زیادی داره ولی جالبه بدونید 43 هم بیشتر زندگی نکرده !

 

قسمت های زیبایی از کتاب

در هشتاد و دو سالگی انسان مجبور نیست در مقابل خطراتی که پرورده ی ذهنش است ، عاقلانه رفتار کند .

 

به یکدیگر علاقه مندیم ، گویی مانند زنجیر به هم متصل و نزدیک ایم و بازوانمان برای در آغوش کشیدن یکدیگر باز است اما نمی توانیم به عمق وجود هم دست یابیم .

 

می گویند دیوارهای خانه چیزی از انسان هایی که در آن زندگی کرده اند در خود حفظ می کند ، چیزی از رفتارشان ، حرکات و گفت و گوهایشان . خانه هایی که انسان های خوشبخت در آن زندگی می کنند نشاط انگیزتر از خانه های افراد نگون بخت است .

 

به هر چه بیش از حد عشق بورزیم سرانجام موجب نابودیمان می شود .