لکه های ته فنجان قهوه

 

رضا ارژنگ

 

انتشارات افق

خانواده هورمزد 3 بچه هستند بهرام پسر روشنفکر و روزنامه نگار خانواده که با نگار ازدواج کرده هر چند به یاد عشق قدیمی اش مریم است . بهروز که با دوست دخترش آیدا در مورد بچه در راه مشکل دارند و بیتا دختری حساس و زیبا که زندگی اش با فرامرز مانند روزهای اول عاشقانه نیست . داستان هول و حوش دغدغه ها و روش های متفاوت زندگی این سه زوج هست .

قشنگ بود دوسش داشتم یادم می یاد قبلن به چشمم خورده بود جز نامزدهای یک مسابقه ادبی بود این کتاب و برای همین رفتم سراغش با نویسنده اش آشنایی نداشتم ظاهرا که اولین کتابشه هر چند سابقه کار مطبوعاتی داره . نثرش خیلی روان هست و البته چیز خاصی نیست اما مدل روایتش جذابه . راوی همیشه دانای کل هست اما تقریبا هر دو صفحه یک فصل جدید هست و راوی در مورد یکی از شخصیت ها و تفکراتش حرف می زنه که این موضوع جذاب می کنه کتاب را و آدم دلش می خواد با متن بره . فضا و آدم ها را هم خوب دراورده اما آخر کتاب تو ذوق می زنه خیلی تابلو سعی کرده متفاوت باشه .

 

قسمت های زیبایی از کتاب

وقتی در برابر یک امر تامعقول قرار می گیریم ، معقول عمل کردن خیلی مشکل است .

 

آدم روی پل درست به اندازه ی پلی که آدم رویش ایستاده تنهاست .

 

آنچه ابتدا ضروری به نظر می رسد ، همیشه هم ضروری نیست .

 

وقتی به خاطره ای در ذهن دیگری تبدیل می شوی ، وقتی دیگری به خاطره ای در ذهن تو بدل شده است ، آیا به مرزهای عشق نزدیک نشده ایم ؟ آیا عشق ناتوانی ما در فراموش کردن خاطره ای دور نیست ؟

 

یک امکان از دست رفته همیشه دردناک است .

 

چرا همیشه کسی که دوستش داری بیش از دیگران آزارت می دهد ؟

 

تنهایی یعنی این که پس از نیمه شب در خیابان ها قدم بزنی ، بدون آنکه کسی در خانه منتظرت باشد .