X
تبلیغات
معرفی کتاب - چهل سالگی /طباطبایی

چهل سالگی

 

ناهید طباطبایی

 

نشر چشمه

آلاله تا چند ماه دیگر پا به چهل سالگی می گذارد و اکنون در کنار همسر بسیار منطقی و مهربانش فرهاد و دختر شاد و سرحالش شقایق زندگی می کند . او مسئول برنامه ریزی کنسرت رهبر ارکستری است که قرار است از اروپا به ایران بیاید ولی این فرد کسی نیست به جز عشق دوران جوانی آلاله . آمدن عشق دوران جوانی به همراه دلهره ها و ترس و نزدیک شدن دوران پیری آلاله را گیج کرده و فرهاد و شقایق به او کمک می کنند ...

از روی این کتاب فیلمی هم با بازی خانم لیلا حاتمی و آقای فروتن ساخته شده که از نظر من اقتباس موفق و بسیار زیبایی هست .

کتاب فوق العاده زیبایی بود و دوستش داشتم آرام با احساس رمانتیک و گرم و دلنشین خیلی واقعی خیلی بی پروا و خیلی خیلی عاشقانه . ساده بود ساده بود ولی به دل می نشست .

چیزی که باعث می شه این کتاب را دوست داشته باشم شخصیت فرهاد کتاب هست یک مرد با یک دنیا مهربانی و شدیدا منطقی مردی که توی بدترین شرایط بدون تردید به همسرش اعتماد داره پشتش را خالی نمی کنه و به خاطر اون هر فداکاری ای را می کنه مردی که مهربونه و به عشقش آرامش می ده دوستش دارم چون منو یاد همسرم می اندازه . قبل از خوندن این کتاب فیلمش را دیده بودم یادم نمی یاد اون موقع پسری که عاشقش هستم همسرم شده بود یا نه ولی یادم هست بعد از دیدن این فیلم بهش گفتم چه قدر این فیلم را دوست داشتم و چه قدر منو یاد اون انداخته و چه قدر الان بیشتر از همیشه قدرشو می دونم . از همین جا واسه همه دخترا و خانم های خوبی که وبلاگم را دنبال می کنند آرزو می کنم همسفری کنارشون باشه که تکیه گاهشون باشه و بهشون خوشبخیت و آرامش بده و واسه همه پسرها آرزو می کنم که چنین همسفر فوق العاده ای برای همسرانشون باشن و یک دنیا ممنونم از همسر بی نظیرم که این قدر خوشبختی و آرامش به من می ده .

پ ن : می خواستم کتاب های آقای فصیح رو ادامه بدم ولی خوب ، کتاب خانه به دلیل آلودگی هوا تعطیل بود و مجبور شدم سراغ کتاب های نخونده خودم برم

 

قسمت های زیبایی از کتاب

حوصله ی اداره را نداشت . دلش می خواست روی برگ های خیس قدم بزند . هیچ وقت حوصله ی اداره را نداشت .

 

فرهاد کف دستش را باز کرد و روی صندلی گذاشت . آلاله آرام دست در دست او نهاد . دستش سرد بود و این را از گرمای دست فرهاد فهمید . فرهاد دست او را به لب برد .

 

آدم باید به تعداد کسانی که می شناسد ماسک داشته باشد .

 

آدم وقتی جوان است به پیری جور دیگری فکر می کند . فکر می کند پیری یک حالت عجیب و غریبی است که به اندازه صدها کیلومتر و صدها سال از آدم دور است . اما وقتی به آن می رسد می بیند که هنوز همان دخترک پانزده ساله است که موهایش سفید شده ، دور چشمهایش چین افتاده ، پاهایش ضعف می رود و دیگر نمی تواند پله ها را سه تا یکی کند .

 

همه ی ما در جوانی عاشق بوده ایم ، عشق هایی که یکی یکی رفتند و تکه ای از دل ما را با خود بردند .

 

همه ی جوان ها بالاخره یک روز عاشق می شوند ولی همه ی زندگی به همان عشق اول ختم نمی شود . معمولا آدم با عشق اولش ازدواج نمی کند ، حتی گاهی با او حرف هم نمی زند ، اما احساس قشنگی است که همیشه خاطرات آدم را شیرین می کند .

 

عشق های دوران جوانی همین ستاره ها هستند و تو هر وقت به ستاره ها نگاه کنی ، می فهمی که یک جایی ، یک جایی از دنیا یک کسی هست که وقتی به تو فکر می کند ته قلبش گرم می شود .

 

-          الان دلت می خواست به جای فرهاد ، هرمز بود ؟
آلاله فکر کرد و بعد گفت :
- راستش نه ، چون آن وقت مثل یک جفت آدم بودیم که پایمان روی زمین نیست . بیشتر از آن به هم شبیه بودیم که بتوانیم با هم زندگی کنیم . من به کسی احتیاج داشتم که بتوانم بهش تکیه کنم و پدرت بهترین متکای دنیاست .  

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم آذر 1389ساعت 0:24 توسط فرانک |