X
تبلیغات
معرفی کتاب - من او را دوست داشتم/گاوالدا

من او را دوست داشتم

 

آنا گاوالدا

الهام دارچینیان

 

انتشارات قطره

کلوئه زنی است که عاشق شوهرش می باشد و به خاطر او همه کار کرده اما اکنون شوهرش او و دو دختر کوچکش را ترک کرده و همراه با معشوقه اش رفته است . کلوئه نزد پدرشوهرش می رود و پدر شوهر از عشق خود می گوید از زنی که عاشقش شده اما به خاطر خانواده اش از عشق او دست کشیده . کتاب مکالمات کلوئه و پدرشوهرش هست . در این باب که اگر بعد از ازدواج عاشق شدیم ماندن صحیح تر است یا رفتن . پدر شوهر کلوئه معتقده این موضوع به نفع کلوئه هست چون اون دختر خوبیه زنی که از صمیم قلبش عاشق و فداکاره و لیاقتش بیشتر از زندگی در کنار مردی هست که از صمیم قلب عاشقش نیست و می تونه راحت اون رو ترک کنه .

فضای خاصی داره آدم حس نمی کنه یک نویسنده زن آخرش به این نتیجه نزدیک تر بشه که رفتن کار صحیح تری هست . کتاب فوق العاده ای بود بسیار دوستش داشتم و بسیار منو به فکر فرو برد . من معتقدم رابطه یک چیز دو طرفه است یک نفر حق تصمیم گیری نداره . یک نفر به تنهایی نمی تونه رابطه رو تموم کنه باید راجع به مشکل حرف بزنند تا هر دو به یک نتیجه برسن .
خیلی ها عقیده دارند که خانم گاوالدا این کتاب را بر اساس زندگی شخصی خودش نوشته  چون اون خودش هم در حالی که دو فرزند داشته از شوهرش طلاق گرفته و زندگی زناشویی بی ثباتی داشته .

 

قسمت های زیبایی از کتاب

از نبود پدرشوهرم استفاده می کنم تا تلفن همراهم را چک کنم.
نه زنگی ، نه پیامی .
بله هیچ چیز ...
چه احمقم...
چه احمق ...

 

باید یک بار به خاطر همه چیز گریه کرد . آن قدر که اشک ها خشک شوند ، باید این تن اندوهگین را چلاند و بعد دفتر زندگی را ورق زد . به چیز دیگری فکر کرد . باید پاها را حرکت داد و همه چیز را از نو شروع کرد .

 

چه قدر باید بگذرد تا آدمی بوی تن کسی را که دوست داشته از یاد ببرد ؟ و چه قدر باید بگذرد تا بتوان دیگر او را دوست نداشت ؟

 

زندگی همین است ... اراده راسخ تان را در ترک سیگار تحسین می کنید و بعد یک صبح سرد زمستان تصمیم می گیرید چهار کیلومتر پیاده بروید تا یک پاکت سیگار بخرید . مردی را دوست دارید ، از او دو بچه دارید و یک صبح زمستانی ، در می یابید که او خواهد رفت چون زن دیگری را دوست دارد .

 

عادت ندارم گذشته رامرور کنم ، انگار احساس مرگ به من هجوم می آورد ...

 

آدمی همیشه از غم و اندوه کسانی می گوید که می مانند ، اما تا به حال درباره آنان که می روند فکر کرده ای ؟

 

شهامت از آن آنان است که خودشان را یک روز صبح در آینه نگاه می کنند و روشن و صریح این عبارت را به خودشان می گویند ، فقط به خودشان : "آیا من حق اشتباه کردن دارم ؟" فقط همین چند واژه ...
شهامت نگاه کردن به زندگی خود از رو به رو ... و هیچ هماهنگی و سازگاری در آن ندیدن . شهامت همه چیز را شکستن ، همه چیز را زیر و رو کردن ...
به خاطر خودخواهی؟ خودخواهی محض ؟ البته که نه ، نه به خاطر خودخواهی .. پس چه ؟ غریزه بقا ؟ میل به زنده ماندن ؟ روشن بینی ؟ ترس از مرگ؟
شهامت با خود رو به رو شدن . دست کم یک بار در زندگی . رو به رو با خود . تنها خود . همین .
"حق اشتباه" ترکیب بسیار کوچکی از واژه ها ، بخش کوچکی از یک جمله ، اما چه کسی این حق را به تو خواهد داد ؟
چه کسی جز خودت؟

 

او را بیشتر از هر چیزی در این دنیا دوست داشتم . بیش از هر چیزی ... نمی دانستم آدم می تواند تا این حد دوست داشته باشد ...

 

وقتی با او بودم احساس می کردم آدم خوبی هستم ... حتی ساده تر از خوب بودن . انگار تا پیش از آن نمی دانستم می توانم آدم خوبی باشم . آن زن را دوست داشتم . آن ماتیلد لعنتی را ، زنگ صدایش را ، روح و جانش را ، خنده هایش را ، شیوه نگاهش را به زندگی ، یک جور پوچی آدم هایی که زیاد به این سو و آن سو می روند .

 

ترجیح می دهم تو امروز خیلی رنج بکشی تا این که همه عمرت ، همیشه کمی رنج بکشی .

 

زندگی حتی وقتی انکارش می کنی ، حتی وقتی نادیده اش می گیری ، حتی وقتی نمی خواهی اش از تو قوی تر است . از هر چیز دیگری قوی تر است . آدم هایی که از بازداشتگاه های اجباری برگشته اند دوباره زاد و ولد کردند . مردان و زنانی که شکنجه دیده بودند ، که مرگ نزدیکانشان و سوخته شدن خانه هاشان را دیده بودند ، دوباره به دنبال اتوبوس ها دویدند ، به پیش بینی هواشناسی با دقت گوش کردند و دخترهایشان را شوهر دادند . باور کردنی نیست اما همین گونه است . زندگی از هر چیز دیگری قوی تر است .

 

به خودمان فشار می آوریم با قدرت حرف می زنیم که چه ؟ و چرا ؟ و بعدش چه ؟ الان سیلوی که پل به خاطرش در گوشه اتاق مرد چه شده است ؟ الان چه حال و روزی دارد ؟

 

و آن جا بود که درهم شکستم . اصلا انتظارش را نداشتم مثل ابر بهار گریه کردم . من ... این بچه ، پسر من بود . من باید پلوورش را بر می داشتم و کلاهش را سرش می کردم . بله من باید این کارها را می کردم . می دانستم ماتیلد دروغ می گوید . کور که نبودم ! خوب می دانستم دروغ می گوید . چرا این طور دروغ می گفت ؟! چرا دروغ گفته بود ؟ آدم حق ندارد چنین دروغ هایی بگوید !... به هق هق افتاده بودم . دلم می خواست به او بگویم ...
صندلی اش را عقب کشید ، گفت : تنهایت می گذارم ، من گریه هایم را کرده ام . بسیار گریه کرده ام .

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم بهمن 1388ساعت 18:21 توسط فرانک |