X
تبلیغات
معرفی کتاب - گل های معرفت/اشمیت

گل های معرفت

 

اریک امانوئل شمیت

سروش حبیبی

 

انتشارات چشمه

گل های معرفت سه داستان کوتاه است از سه مذهب مختلف . راه هایی برای کشف حقیقت و آرامش زندگی . راه هایی که چه ایمان داشته باشیم چه نداشته باشیم بیاموزیم که زندگی را پاس بداریم . بیاموزیم که باید به خوبی اعتقاد داشت و درونی شدن این اعتقاد باعث رشد و کمال ما می شود .

میلارپا : داستان در مذهب بودا جریان دارد . سیمون که در پاریس زندگی می کند متوجه می شود که در سالیان قبل در کالبد مردی به نام سواستیکا در صحرای تبت زندگی می کرده و دشمن میلارپا بوده و برای رسیدن به آرامش باید صدهزار بار داستان میلارپا را تعریف کند . میلارپایی که به آرامش درون دست یافت .

ابراهیم آقا و گل های قرآن : در مذهب اسلام جریان دارد . موسی پسری یهودی است که زندگی سردی دارد و ناامید و خسته است . ابراهیم آقای مسلمان مغازه داری در محل آنهاست که با موسی دوست می شود . ابراهیم آقا به او درس زندگی ، درس مرد شدن و درس مستقل بودن را می دهد . ابراهیم آقا به او قدرت تجربه کردن را می آموزد .

اسکار و بانوی گلی پوش : اینجا بحث مسیحیت و عید نوئل است . اسکار که سرطان دارد در بیمارستان بستری است . او می داند که به زودی خواهد مرد و از ناباوری دیگران دلگیر است . مامی رز پرستار پیر به او می گوید هر روز نامه ای به خدا بنویس و از او هدیه ای معنوی بخواه هم برای خودت هم برای دوستانت .

عالی بود . یکی از بی نظیرترین کتاب های زندگیم بود . به خصوص داستان آخر بغض کردم گریه کردم و آموختم . چه قدر دلم گرفت چه قدر دلم خواست منم به خدا نامه بنویسم چه قدر حس کردم دلم پره .

کتاب های آقای اشمیت حرف ندارن . خوبه بدونید ایشون استاد فلسفه دانشگاه بودند .  

 

قسمت های زیبایی از کتاب

هیچ چیز غم انگیزتر از مشاهده ی تبهکارانی نیست که خود را به خوبی و بدی یکسان وا می سپارند و در هر دو راه به همان آسانی توفیق می یابند . این قهرمانان قدسی دلم را تنگ می کنند .

 

آدم همیشه به داستان هایی که نقل می کند آلوده می شود .

 

مادرم خیلی کار خوبی کرده بود که بعد از تولد من دست پوپول را گرفته و رفته بود چون همین تو سری خوردن با خاطره ی پوپول کار آسانی نبود ، حالا اگر مجبور می بودم مدام با برادری به زرنگی پوپول زندگی هم بکنم چه می شد ؟ خدا نصیب نکند . من از عهده ی این زندگی برنمی آمدم .

 

عشق تو به اون مال خودته . بگذار عشقت را نخواد ، ولی هر کاری که بکنه نمی تونه چیزی رو عوض بکنه . فقط سر خودش بی کلاه می مونه ، همین . بازنده اونه مومو ، چیزی که تو می دی ، تا ابد مال تو می مونه . اما چیزی را که می خوای برای خودت نگه داری برای همیشه از دستش دادی !

 

وقتی می خوای بدونی تو محله ی پولدارا هستی یا وسط گداها ، به زباله هاشون نگاه کن . اگه نه اثری از زباله دیدی نه از سطلش بدون که اهل محل خیلی پولدارن . اگه سطل دیدی اما اثری از زباله نبود مردم پولدارن ولی نه خیلی !اگر زباله ها کنار سطل ها ریخته بود معلومه که مردن نه پولدارن نه گدا . اگر فقط زباله دیدی و اثری از سطل نبود ، مردم فقیرن و اگه مردم توی زباله ها می لولیدن خیلی گدان .

 

ما خیلی تفریح می کردیم . چشمهای مرا می بست و به اماکن عبادت می برد و من از بوی محل مذهب حاکم در ان مکان را حدس می زدم .
" اینجا بوی شمع می یاد حتما کلیسای کاتولیکه "
"درست گفتی سنت آنتوانه "
" اینجا بوی کندر می یاد ، باید کلیسای ارتدکس باشه . "
"درست گفتی ، سنت سوفیاست "
" اینجا بوی پا می یاد ، حتما مسجده . عجب بوی تندی !"

 

وقتی وارد شدیم گفتم : " عجب دانسینگی !"
" اینجا تکیه است . دانسینگ نیست . یک جور دیره ، مومو ! کفشات رو در آر . "
و آنجا بود که اولین بار دیدم آدم ها می چرخند . درویش ها خرقه های گشاد و نرم و سنگین به تن داشتند و صدای دف در فضا می پیچید و درویش ها فرفره می شدند .

 

مامی رز من احساس می کنم مردم برای خودشون یک بیمارستان دیگه غیر از این یکی اختراع کردن . پیش خودشون خیال می کنن که مردم فقط برای خوب شدن میان بیمارستان . در صورتی که بعضی ها هم می یان بیمارستان که بمیرن .

 

"خدا چرا می گذاره که ما ناخوش بشیم . یا بدجنسه یا زیاد عرضه مرضه نداره . "
"اسکار ، ناخوشی مثل مرگ یک جور واقعیته . مجازات که نیست . "

 

هر روز دنیا را به چشمی نگاه کن که انگاری بار اول است که چشم باز کرده ای !

+ نوشته شده در جمعه دوم بهمن 1388ساعت 21:50 توسط فرانک |