خمره

 

 هوشنگ مرادی کرمانی

 

 انتشارات معین

 

آقای صمدی در یک روستای دورافتاده معلم مدرسه است و هر 5 کلاس را در همان مدرسه به تنهایی اداره می کند . روزی خمره سفالی مدرسه که بچه ها موقع تشنگی از درون آن آب می خورند می شکند و ماجراهای زیادی برای تهیه خمره جدید و حل کردن مشکل رفع تشنگی بچه ها پیش می آید .

یک داستان با فضای محلی و توصیفهای روان . کتابی شدیدا خوشخوان و داستانی بسیار قشنگ . خیلی خوشم اومد لحنش کاملا صمیمی هست کاملا خودتون را توی فضای روستا احساس می کنید و فضای روستا و فقر مردم آنجا کاملا توسط نویسنده درک شده و بعد بسیار خوب انتقال داده شده . دوستش داشتم در کل .

باید اعتراف کنم که امروز کلاس آموزشی 8 ساعته بودم و استاد محترم  3 ساعت بیشتر درس نداد و بقیه اش هم ما بیکار بودیم که یا باید همونجا بیکار می موندیم یا بر می گشتیم سر کار و در نتیجه این شد که مطالعه کتاب خمره به برگشتن به اداره ترجیح داده شد :دی

 کتاب برنده جوایز زیادی بوده که عبارتند از : لوح زرین جایزه هیئت داوران بزرگسال و مرغک طلایی جایزه داوران خردسال جشنواره کتاب کودک و نوجوان ( کانون پروروش فکری کودکان و نوجوانان)- جایزه کتاب سال هیات داوران مجله سروش نوجوان- دیپلم افتخاری شورای کودک- کتاب سال 1994 وزارت فرهنگ و هنر اتریش- معرفی ویژه کتاب منتخب 1994 آلمان- دیپلم افتخار CPN هلند – دیپلم افتخار جایزه خوزه مارتی-کاستاریکا- جایزه کبرای آبی کشور سویس

از روی کتاب یک اقتباس سینمایی هم به کارگردانی ابراهیم فروزش تهیه شده که جایزه پلنگ طلایی جشنواره لوکارنو را برده . فیلمش را دیدم ولی اصلا یادم نیست که خوشم اومد یا نه

 

 قسمت های زیبایی از کتاب

موقعی که انجیرها می رسد ، شغال شب می آید توی باغ تا شکمی از عزا درآورد . باد که به درخت ها می خورد ، انجیرهای رسیده می ریزد . می افتد توی علف ها و تلپ صدا می کند . شغال توی تاریکی با شنیدن صدای انجیرها خوشحال می رود سراغشان . برشان می دارد و می خورد . ذوق می کند و به دنبال صدای افتادن انجیرهای بعدی می دود و زیر لب می گوید:

تلپ تلپ جون دلم                                               کجا افتادی ورت دارم؟

همین جوری می دود و تا صبح برای انجیرها شعر می خواند . هوا که روشن می شود می فهمد که الان سر و کله صاحب باغ با بیل یا چماق پیدا می شود . می ترسد و می خواهد از انجیرها دل بکند اما طمع ولش نمی کند . از آن به بعد با ترس دنبال صداها می دود و می خواند :

تلپ تلپ مرگ سیاه                                                صاحب بدجنست می آد

 

 آقای مدیر!از من دلگیر نشوید. از مردم این آبادی هم چیزی به دل نگیرید . اینها مردم ساده و مهربانی هستند . اما حیف حرفهایی می زنند و جگر آدمیزاد را می سوزانند . شما کارتان را بکنید و واگذارشان کنید به خدا . اگر شنیدید که می گویند "اقای مدیر خیلی خوب است ولی از خمره شانس نمی آورد ، تا به حال سه تا خمره توی مدرسه اش شکسته که تو این آبادی سابقه ندارد " به دل نگیرید . اگر شنیدید که می گویند :"آقای خمره شکن" ناراحت نشوید . گوشتان به این حرفها بدهکار نباشد . به هر حال هر کسی از چیزی شانس نمی آورد . خود من توی زندگی ام از درخت هلو شانس نداشتم . خدا می داند چه قدر دلم می خواست درختی مثل درخت هلوی محمدصادق همسایه مان داشته باشم که نصیبم نشد . از شما چه پنهان که ده تا درخت هلو جلوی خانه ام کاشته ام یکی شان ثمر نداد . یا خشک شدند یا میوه هاشان همین جور نرسیده کال کال ریخت . شما هم از خمره شانس ندارید . بعضی ها هم از کفش بخت و اقبال ندارند ، مثل عیال من . پنجاه سال با من زندگی کرد برایش هشت جفت کفش خریدم که همه شان بد از کار درآمدند و پایش را زدند .

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 0:12 توسط فرانک |