X
تبلیغات
معرفی کتاب - روزینیا ، قایق من

روزینیا ، قایق من

 

  ژوزه مائورو ده واسکونسلوس

قاسم صنعوی

 

 انتشارات راه مانا

 زه اوروکو سفیدپوستی است که زندگی شهری را رها کرده و در میان سرخ پوستان در جنگل زندگی می کند . او قایقی به نام روزینیا دارد که با او حرف می زند و درد دل می کند و همه ساکنان ان محل از این موضوع باخبرند تا گذر دکتر سفیدپوستی مهربان که در پی معالجه مجانی افراد است به ان اطراف می افتد .........

فوق العاده قشنگ بود .... حس بردین زه اوروکو از ندگی و هم نشینیش با یک قایق ..... حس دید آدمها به رویاهای دیگرون حتی اگه بی ازار باشه .... چطور می شه این قدر بی رحم بود که حتی باورهای افراد را از اونها گرفت ....... اون حس تنهایی توی جنگل دردی که با خودش حمل می کرد ...... فوق العاده قشنگ بود ... خیلی خیلی کتاب بی نظیریه حتما پیش نهاد می کنم بخونیدش ... کسایی که درخت زیبای من از این نویسنده را خوندن و دوست داشتن از این کتاب هم خوششون می یاد هر چند به نظر من به قشنگی اون نیست اما باز هم فوق العاده است

توی کتاب حکایت های زیبایی هم از جنگل و حیوانات و .... هست که خیلی قشنگ و عمیق اند

 

 قسمت های زیبایی از کتاب

 مردم می گفتند که ماهی های گوشتخوار برای آب لگد مال شده احترام قائلند و آب لگد مال شده این جا و آن جا وجود داشت . دکتر نگاه می کرد و نگاه می کرد ، به هر سو که نظر می افکند آب برایش یکسان بود . خوشبختانه ماهی ها به اندازه ی او نادان نبودند .

 

 

 خداوندا، پروردگارا!

ترا برای همه چیز سپاس می گزارم!

سپاس برای آنکه مرا لانید زیبایی آفریدی!

سپاس برای آنکه گذاشتی سرخ پوستان مرا کشف کنند!

سپاس برای آنکه سرخ پوستان از من قایقی زیبا ساختند!

سپاس برای تمام شب های زیبا و غروب هایی که داشتم و دیگر نخواهم دید!

سپاس برای آنکه مرا چنان آفریدی که در برابر بادهای بزرگ رود مقاومت کنم !

سپاس برای آنکه رود آراگوایا زیباترین رود جهان بوده است!

سپاس برای آنکه به من تنها دو صاحب داده ای : کوروماره که با تمام وجود به او خدمت کردم و زه اوروکو که با تمام وجود دوستش داشته ام !

سپاس برای شکیبایی و صبری که اجازه داد لحظه های بزرگ اندوه را تحمل کنم!

سپاس برای همه چیز و یک چیز دیگر : برای آنکه اجازه داده ای ان چنان که همواره دوست داشته ام در کنار کسی که پیوسته دوستش داشته ام زندگی را بدرود گویم !

سپاس خدای من زیرا زندگی با وجود همه ی غمها باز هم زیباست!

 

 

 بالاخره به قول خود عمل کرده بود ، این کار را با سوزاندن زندگی خودش انجام داده بود .

دیگر کاری برایش نمانده بود جز اینکه راه عزیمت در پیش گیرد . زیرا اکنون دیگر به هیچ چیز اطمینان نداشت .

 

 دیگه هیچ وقت بر نمی گردی؟

آدم همیشه بر می گردد . حتی آبی که جانورها می خورند برمیگردد . من چرا برنگردم؟

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 0:1 توسط فرانک |