مورچه هایی که پدرم را خوردند

 

علی قانع

 

انتشارات ققنوس

کتاب یک مجموعه داستان کوتاه هستش . چون خیلی اسمش را شنیده بودم و واقعا اسم هیجان انگیزی هم داشت رفتم سراغش .

مورچه هایی که پدرم را خوردند : پدر پس از سال ها از زندان آزاد شده و پسر به سراغش رفته . پدر سرطان پوست دارد سرطانی که شبیه ردی از مورچه ها بر بدن اوست . منو یاد داستان پسری که نامش سو بود از سیلور اشتاین می اندازه همون موضوع هست دقیقا ولی با این حال بسیار دلنشینه .
گوزن ها... : پسری که در آلمان بزرگ شده هوای وطن دارد و می خواهد بازگردد و اطرافیان سعی در منصرف کردنش دارند .
48 ساعت هوای عاشقی ... : یک رابطه اینترنتی و یک ملاقات عاشقانه . یکی مقیم ایران یکی مقیم آلمان .
جان شیشه ای ... : دکتری که مجنون شده و در گورستان می گردد .
پنج روایت از قتل پروین : مرد متاهلی با زنی بیوه رابطه دارد و به انواع و اقسام پایان های این رابطه می اندیشد .
بلوغ : مرد همسایه به جنگ می رود و شهید می شود و همسایه سعی در آرام کردن زن جوانش آذر دارد .
فقط مریضی مادر ... : مادر پیر فراموشی گرفته و تنها یکی از فرزندان احساس حق شناسی و مسئولیت می کند .
آرامش خانوادگی... : مرد نیمه شب حس می کند زلزله شده و خانواده را به حیاط می برد .
قدغن : زن فرزندی در شکم دارد و تردید و دودلی بر زندگی اش سایه افکنده .

کتاب قشنگی بود نمی گم خیلی عالی بود ولی خوب بود . من از اسم کتاب تصورم این بود که با یک مجموعه پست مردن رو به رو می شم ولی نه کاملا رئال نویس هست که فقط با ایهام و تشبیه و رفت و آمد زمانی ، فضای داستان ها را شاعرانه کرده . این سبکی هست که من خودم خیلی می پسندم البته توی این سبک به یک حالت عالی نرسیده بود ولی خوب ، بد نبود . یکی دیگه از نکات جالبش تنوع و تفاوت زیاد موضوعات داستان ها بود . خوشم اومد .

کتاب برنده جایزه ادبی ایرانی و برنده مقام رتبه دوم پنجمين دوره جايزه ادبي اصفهان شده . آقای قانع فارغ‌التحصیل رشته مهندسی نساجی و مترجمی زبان و ادبیات انگلیسی است و این کتاب را هم به همسرش تقدیم نموده .

 

قسمت های زیبایی از کتاب

اگه زن و مردی توی تمام سال های زندگیشون تنها یک عشق بازی خوب داشته باشند و لذت واقعی را به هم بچشونند ، محاله تا آخر عمر دست از سر هم بردارند . حالا هر مشکلی که پیش بیاد .

 

اون لحظه دلم می خواست بغلت می گرفتم و می بوسیدمت . اما زدمت . با تمام قدرت . واسه اینکه قرار بر این شده بود که تنها بمونی و به تنهایی مرد بشی . اینو خودت نخواسته بودی ، تصمیمش را من و مادرت گرفتیم . چاره ای هم نداشتیم . دیگه نمی شد همدیگر رو تحمل کرد . می خواستم بعد از آن محکم تر بایستی و بلندتر داد بزنی . می خواستم سیلی اول را خودم زده باشم تا سیلی های بعدی توی مسیر زندگی زیاد اذیت و آزارت نده و دوام بیاری .

 

همه چیز تمام شد . ساعت هایی که خیلی چیزها با خود داشت و در پایان هیچ چیز به جا نگذاشت ، غیر از نوعی حالت انجماد و فراموشی که باید به آن تن بدهی و عادت بکنی .

همیشه لذت نیفتادن اتفاق ماندگارتر است .

 

همیشه همین طور است که رنگ های آبی و سبز و قرمز در ذهن آبی تر و سبزتر و قرمزتر دیده می شوند و فقط سیاه و سفید و خاکستری زنده و مرده شان فرقی ندارد .

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام دی 1389ساعت 10:31 توسط فرانک |

انجیرهای سرخ مزار

 

محمد حسین محمدی

 

انتشارات چشمه

کتاب مجموعه 14 داستان کوتاه از آقای محمدی نویسنده افغان هست و در حقیقت مزار در عنوان کتاب هم به شهر مزار شریف اشاره داره که شهر نویسنده هستش . کتاب فارسی هست ولی از لهجه و کلمات افغانی زیاد توش استفاده شده .

مردگان : مرده هایی که شاهد کشف جنازه شان هستند ! این داستان برنده جایزه اول چهارمین کنگره شعر و قصه جوان ایران و برنده جایزه اول و تندیس نخستین جایزه ادبی اصفهان و جایزه سوم ادبی بهرام صادقی بوده .
عبدل بیتل آمده بود اینجا بمیرد  : پیرمرد منتظر است تا پسرش بیاید و می داند وقتی بیاید کشته خواهد شد . این داستان برنده جایزه اول پنجمین جشنواره سراسری دانشجویان ایران بوده .
بچه ها بیدار نشوند : مردی که در حیاطش جنازه ای می یابد .
الله الله: پسرک افلیجی که درون امام زاده گدایی می کند .
فاتیا : پسرک را نزد پدرش می برند دیگر در جبهه نخواهد بود چون برادرش هم کشته شده !
ما را هم می کشند : دو پسر بچه درون خانه شاهد دستگیری و مرگ پدربزرگشانند .
کنچنی : زنی که در اثر فقر و نداری به راه های خطا کشیده شده .
انجیرهای سرخ مزار : دخترک انجیری را کنده تا برای مادربزرگش ببرد و بمباران است در مزار شریف !
پری دریایی : دخترک اکنون در دست صوفی است راضی نیست و به کودکی و ناز و نوازش پدر فکر می کند .
شب باد و باران: مرد جنازه برادرش را حمل می کند برادری که به جای او به قتل رسیده است .
... و باران می بارید :مادری که فرزندش شهید شده و بعد از ده سال تازه از ماجرا خبر دار شده است .
دشت لیلی : مردانی را اسیر کرده اند و همه را با هم درون ماشین می ریزند به نحوی که از گرما و نبود هوا خفه می شوند . داستان برنده  جایزه اول پنجمین کنگره شعر و قصه جوان ایران شده است .
شب مه : سربازی که دارد از جبهه بر می گردد و سوار ماشینی پر از جنازه است
سگ ها تا صبح می جفند : در مورد سربازی که هم سنگرش مرده تنهاست و سیگار می کشد .

داستان ها همه در حال و هوای جنگ و تاثیرات زندگی در دوران جنگ یا حتی بعد از اون هست . فضا سیاه و غم زده است ولی خیلی خوب تصویر شده . واقعا استعداد نویسندگی داره و از چنین موضوعات یکسان و همانندی داستان های نو بیرون کشیده یعنی با اینکه کل کتاب موضوعاش شبیه به هم هست اصلا براتون یک نواخت یا تکراری نمی شه . قصه ها خیلی هم خوب جمع و جور می شوند با همه اینها دوستش نداشتم دلیلش استفاده بیش از حد از کلمات افغانی بود برخی کلمات که معناش نبود اصلا اخر کتاب و برای بقیه اش هم خوب آدم خسته می شه برای هر جمله بره چک کنه که حالا این یعنی چی ! استفاده اش از کلمات بیش از حد بود و توی ذوق می زد واسه همین به نظرم کتاب متوسطی بود .

این کتاب برنده جایزه صلح افغانستان شده . به هر حال خوندن آثار نویسندگان افغان هم حال و هوای خودشو داره . الان کتاب دیگه ای در دست دارم ولی بعدش حتما سعی می کنم دوباره کتابی از این نویسنده بخونم تاب هتر بشناسمش . به هر حال از این یک کتاب که معلومه استعداد خوبی داره .

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم دی 1389ساعت 20:10 توسط فرانک |

فضيلت هاي ناچيز

 

ناتاليا گينزبورگ

محسن ابراهيم

 

انتشارات هرمس

زمستان در ابروتزو : زن به گذشته نگاه مي كند به زماني كه از زندگي در دهكده رنج مي برده و نمي دانسته بعدها اين دوران را به عنوان بهترين سال هاي خود به ياد خواهد آورد .
كفش هاي پاره : در مورد عدم تمايلش به استفاده از كفش هاي شيك صحبت نموده .
تصوير يك دوست : راجع به چه زاره پاوزه ، نويسنده اي كه خودكشي كرد .
درود و دريغ براي انگلستان : در مورد زندگي در انگلستان و خوبي و بدهاي ان حرف زده .
خانه ي ولپه : در مورد كافه هاي انگليسي .
او و من : از تفاوت ها و شباهت هاي خودش و شوهرش صحبت كرده .
فرزند انسان : تفاوت نسل قبل و بعد از جنگ
حرفه ي من : در مورد نويسندگي و سختي هاي اين كار .
سكوت : در مورد سكوت و اينكه چرا سكوت مي كنيم چرا روابطمون سرده و ....
روابط انساني : يك مرور كلي بر احساسات انسان از اول تا اخر .
فضيلت هاي ناچيز : در رابطه با اينكه چه موارد و چه فضيلت هايي مهم تر هست كه به فرزندان آموزش داده شود و چه فضيلت هايي برتري كمتري دارند .

كتاب به عنوان مجموعه داستان كوتاه معرفي مي شه ولي نوشته هاش اصلا به نظر من داستان نيست فقط حرف زده و اظهار نظر كرده همين در حقيقت مي شه بهش گفت مجموعه اي از مقالات خودموني و نه انچان رسمي . بنابراين به عنوان داستان اصلا كتاب خوبي نيست ولي به عنوان خوندن نظرات و نقدهاي يك نفر چيزاي جالبي نوشته و خوبه .

خانم گينزبرگ زن فعالي بوده . مدتي سردبير يك روزنامه بوده و حتي زماني هم نماينده مجلس بوده است . توی فیلم انجیل به روایت متی هم بازیگری نموده .

 

قسمت هاي زيبايي از كتاب

مي گفت نمي تاوند دوستاني را كه درو هستند دوست بدارد . نمي خواست از دوري شان رنج ببرد و آنان را فورا از ذهنش بيرون مي داد .

 

موسيقي بسيار نزديك به دنياي من بود و دنياي من ، چه كسي مي داند چرا آن را نپذيرفت .

 

چيزهايي هست كه درمان نمي شود و سال ها خواهد گذشت اما هرگز درمان نخواهيم شد . شايد دوباره چراغي روي ميز داشته باشيم و گلداني گل و عكس هاي عزيزانمان را . اما ديگر اين چيزها را باور نداريم . چون كه يك بار مجبور شديم ناگهان تركشان كنيم .

 

كسي كه يك بار رنج كشيده است ، تجربه درد را هرگز فراموش نمي كند . كسي كه ويراني خانه ها را ديده است به وضوح كامل مي داند كه گلدان هاي گل ، تابلوها و ديوارهاي سپيد ، اشيايي ناپايدارند . خوب مي داند خانه از چه چيز ساخته شده است . يك خانه از آجر و گچ ساخته شده است و مي تواند فرور ريزد . يك خانه خيلي محكم نيست .

 

زن ها در رابطه با فرزندانشان چيزهايي را مي دانند كه يك مرد هرگز نمي تواند بداند .

 

خدا گفته است هم نوعت را همان قدر كه خودت را دوست مي داري ، دوست بدار . اين به نظرمان عجيب است . خدا چيز عجيبي گفته است . به انسان چيز غيرقابل انجامي را تحميل كرده است .

 

ما ساكت بوده ايم ، به خاطر اعتراض و از سر خشم . ساكت بوده ايم تا به والدينمان بفهمانيم كه كلمات سنگين آنان ديگر به درد ما نمي خورد . ما كلمات ديگري در كيسه داشتيم . ساكت بوديم ، لبريز از اعتماد به كلمات تازه ي خودمان . آن كلمات تازه مان را مي بايست خرج كساني مي كرديم كه آنها را مي فهميدند . از سكوت مان سرشار بوديم . اكنون از آن شرمساريم و اندوهگين و كم ارزشي آن را مي فهميم .

 

بزرگيم چون بر شانه ها ، حضور صامت آدم هاي مرده اي را داريم و از آنان قضاوتي درباره ي رفتار فعلي مان مي خواهيم . و از آنان براي گذشته ي مصدوم ، طلب بخشايش مي كينم . مي خواهيم از گذشته مان بسياري از كلمات بي رحمانه مان را بزداييم ، بسياري از حركات بي رحمانه اي را كه انجام داده ايم ، با اينكه از مرگ مي ترسيديم . 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم دی 1389ساعت 13:34 توسط فرانک |

میشل عزیز

 

ناتالیا گینزبورگ

بهمن فرزانه

 

انتشارات جاویدان

بیشتر قسمت های کتاب ، نامه هایی هست که افراد مختلف برای میشل عزیزشون نوشتند . میشل تنها پسر خانواده و عزیزکرده پدر است که مدتی درگیر قضایای سیاسی بوده و اکنون کشور را ترک کرده ، دوست صمیمی اش ، مادرش ، خواهرش و دختری که با او رابطه داشته برایش نامه می نویسند و از زندگی خود می گویند و او نیز گاهی جواب های کوتاه می دهد . افراد داستان برای یکدیگر نیز نامه های ارسال می نمایند .

زبان ساده و روانی داشت که مسلما ترجمه خوب آقای فرزانه هم به خوشخوانی کتاب کمک بزرگی کرده . خوشم اومد به نظرم کتاب ساده و دوست داشتنی ای بود . چیز زیادی برای گفتن نداشت ولی همون چیزای ساده را خوب بیان کرده بود و جالب بود که بدون درگیر شدن با شخصیت اصلی باهاش رابطه برقرار می کردید و از شرایطش باخبر می شدید . آقای فرزانه واقعا مترجم توانایی هست و خانم گینزبورگ هم از نویسندگان مشهور ایتالیایی هستند . کتاب با نام میکله عزیز هم توی بازار هست .

 

قسمت های زیبایی از کتاب

در مرحله ای از زندگی ندامت های خودمان را مثل بیسکویت در فنجان قهوه خود فرو می کنیم .

 

وقتی به مو فرفری گفتم که اطاق های اینجا با موکت فرش شده دلم می خواست او به من حسادت کند . از این که مدام به من دلسوزی کند خسته شده بودم . آدم حوصله اش سر می رود که مردم دائم به حالش دلسوزی کنند .

 

انسان فقط خاطرات خوش را دوست ندارد . در مرحله ای از زندگی متوجه می شویم که خود خاطرات را دوست داریم .

 

برای تربیت کردن کسی اول باید از خودمان رضایت و اطمینان داشته باشیم .

 

آدم می تاوند عاشق هر کسی بشود . حتی عاشق کسی که مضحک و عجیب و غم انگیز باشد .

 

همه ما در خراب کردن زندگی خود متخصص هستیم . خودمان را به وضعی می کشانیم که هیچ کس نمی تواند راهی پیش پایمان بگذارد . آن وقت نه راه پس داریم نه راه پیش .

 

هر چه قدر سن بالاتر می رود ، صبر و تحمل نیز بیشتر می شود . تنها سرچشمه ای که در بشر بیشتر می شود . بقیه ، خشک می شوند .

 

با شناختن مردم همیشه یک کمی دلمان برایشان می سوزد . برای همین است که با بیگانگان راحت تر هستیم . چون هنوز آن لحظه دلسوزی و تنفر شروع نشده است .

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم دی 1389ساعت 21:10 توسط فرانک |

دو دنیا

 

گلی ترقی

 

انتشارات نیلوفر

کتاب مجموعه 7 داستان کوتاه و در حقیقت جلد دوم خاطره های پراکنده محسوب می شود .

اولین روز : خانم ترقی در بیمارستان هست و به او می گویند نوشتن حالش را بهتر می کند و او به صورت کلی خاطراتش را مرور می کند همون خاطرات و شخصیت های کتاب خاطره های پراکنده . چیز خاص یا جدیدی نیست .
خانم ها : از دو خواهری که مهمانشان بودند می گوید . خانم گرگه که رو راست است ولی به همه طعنه می زند و خنام ناز با کلی ادا و اطوار که شوهرش شبیه غلام اوست .
آن سوی دیوار : از کودکی خود می گوید زمانی که به کلاس پیانو می رفته و در خانه فامیل مادری از شکاف دیوار وقایع خانه همسایه را دنبال می کرده . گیتی خانم زنی که ظاهرا آدم درستی نیست .
گل های شیراز : از خودش می گوید زمانی که به کلاس رقص می رفته و دوستان کلاس رقص و عاشقی گل مریم و پرویز .
فرشته ها : داستان آقای ر که زهن فرانسوی و دخترش سوفی را ترک می کند تا با یکی از فامیل های خانم ترقی ازدواج کند .
پدر : همان داستان پدر کتاب خاطرات پراکنده ولی با جزئیات و توضیحات بیشتر .
آخرین روز : اینم یک جور خاتمه و پایان دوران بیمارستان هستش .

کتاب خوبی بود گرم و صمیمی و دل نشین . جور قشنگی از خاطراتش می گه و آدم باهاشون همراه می شه تکه تکه هایی از یک زندگی که ادم را با خودش می بره . قشنگ بود دوستش داشتم .دو داستان گل های شیراز و ان سوی دیوار در دوره سوم جایزه هوشنگ گلشیری به عنوان داستان های برگزیده انتخاب شدند .

اینم بد نیست بگیم که خانم ترقی مدتی مدرس دانشگاه تهران بوده .

 

قسمت های زیبایی از کتاب

برای من هم چادر نمازی گلدار دوخته و وادارم می کند پا به پای او نماز بخوانم . من نمازهایم را جمع می کنم و مال سه چهار روز را با هم می خوانم . گاهی وقت ها که عجله دارم جر می زنم و رکعت ها را کوتاه می کنم و سر و ته قضیه را هم می آورم .

 

گیتی خانم از تمام آنها بهتر است چون بدجنس و دروغگو نیست . همین است که هست ، خوب یا بد . نمی ترسد و به حرف های پشت سرش اهمیت نمی دهد .

 

به آتش افروز و نامزدش نگاه می کنم و از خودم می پرسم که چگونه می شود غریبه ای را دوست داشت و همراه او به سوی سرنوشتی ناشناخته رفت ؟

 

اولین بار است که بستنی آلبالویی به تهران و سر پل رسیده و مزه ی این بستنی با تمام مزه هایی که تا کنون چشیده ام فرق دارد . چیزی است مثل مزه ی اولین عشق ، اولین نمره ی بیست ، اولین سیگار یواشکی .

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم دی 1389ساعت 6:21 توسط فرانک |

خاطره های پراکنده

 

گلی ترقی

 

انتشارات نیلوفر

خاطره های پراکنده مجموعه 8 تا داستان کوتاه هست که 6 تاش به نوعی خاطرات خود خانم ترقی می باشد .

اتوبوس شمیران : خاطره ای مربوط به زمان کودکی وقتی که دختر کوچکی بوده و همیشه با راننده اتوبوسی به نام عزیز آقا به منزل بر می گشته .
دوست کوچک : از زمانی می گوید که مدرسه می رفته و دوستی داشته که با هم پیوند خواهری می بندند تا زمانی که دوست سومی از راه می رسد و دل گلی ترقی از غم فشرده می شود . بچه گانه بود غمش ولی واقعا دلم رو سوزوند .
خانه ی مادر بزرگ : از خانه مادربزرگ و عروسی دختر دایی اش می گوید از فضای آن زمان از خرید لباس و ...
پدر : خانم ترقی در این داستان از زندگی و مرگ پدرش گفته پدری که به همه حقوق  می داده و دفتری داشته که جریمه های همه را یادداشت می کرده تا اخر ماه از حقوقشان کم کند و خانم ترقی که همیشه بدهکار می شده .
خدمتکار : این داستان به بعد از انقلاب اشاره دارد زمانی که خدمتکارهای قبلی خانه را ترک کرده اند و آنها به دنبال همدمی برای مادر هستند .
مادام گرگه : داستان در زمان اقامت آنها در پاریش و همسایه بداخلاقشان است .
خانه ای در آسمان : داستان در مورد زنی است که پسرش همه زندگی را فروخته و به فرنگ رفته مادر بین خانه دختر و پسرش در رفت و آمد است و در هیچ کدام جایی ندارد .
عادت های غریب آقای الف در غربت : اینم در مورد مردی هست که وطن را ترک کرده .

خیلی قشنگ بود واقعا نثرش شیوا و روان بود اتفاقات و فضا را خوب تعریف می کرد و تصور کامل و زیبایی را ایجاد می نمود . از داستان آخری خوشم نیومد هم موضوعش دیگه تکراری بود هم به دلم نچسبید و با بی میلی فقط ورق می زدم ولی بقیه اش واقعا زیبا بود آدم را می برد به دنیای خودش به دنیای پولدارهایی که بد هم نبودند که با بقیه ارتباط داشتند .

خانم ترقی برای ادامه تحصیل به آمریکا می ره و لیسانس فلسفه می گیره ولی اونجا را برای زندگی دوست نداشته و دوباره به ایران بر می گرده . هر چند بعدها دوباره به خارج سفر می کنه .

 

قسمت های زیبایی از کتاب

کاش می توانستم باهاش حرف بزنم . کاش هنوز یک بچه کوچولو بودم و توی بغلش جا می شدم . می بینم که بزرگ شدن کار سختی است و دلم می گیرد .

 

روزهای هفته هر کدام شکل و رنگ و بوی خودشان را دارند . شنبه بدترکیب و تلخ و موذی است و شبیه به دختر ترشیده ی توبا خانم است : دراز ، لاغر ، با چشم های ریز بدجنس . یک شنبه ساده و خر است و برای خودش الکی آن وسط می چرخد . دوشنبه شکل آقای حشمت الممالک است : متین ، موقر ، با کت و شلوار خاکستری و عصا . سه شنبه خجالتی و آرام است و رنگش سبز روشن یا زرد لیمویی است . چهارشنبه خل است . چاق و چله و بگو بخند است . بوی عدس پلوی خوشمزه ی حسن آقا را می دهد . پنجشنبه بهشت است و جمعه دو قسمت دارد : صبح تا ظهرش زنده و پر جنب و جوش است . مثل پدر ، پر از کار و ورزش و پول و سلامتی . رو به غروب ، سنگین و دلگیر می شود ، پر از دلهره های پراکنده و غصه های بی دلیل و یک جور احساس گناه و دل درد از پرخوری ظهر ...

 

مادر نمی فهمد که ناخوشی دایی یا مرگ فلانی دل هیچ کدام از ما را نمی سوزاند . برعکس خوشحال هم می شویم چون مادربزرگ حلوا می پزد و بزرگ ترها وقتی غمگین و غصه دارند ، ترسو و مهربان می شوند .

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم دی 1389ساعت 22:30 توسط فرانک |

خواب زمستانی

 

گلی ترقی

 

انتشارات نیلوفر

خواب زمستانی اولین رمان گلی ترقی هست که دفعات زیادی هم تجدید چاپ شده . رمان در مورد پیرمردی است که تنها مانده و به روزهای قدیم و دوستان نزدیکش فکر می کند . آنها در جوانی 7 نفر دوست صمیمی بوده اند و به مرور از هم دور افتاده اند . پیرمرد اکنون تکه هایی از سرنوشت هر یک را به یاد می آورد . آقای هاشمی نقاش و همسر ریزه میزه اش شیرین . آقای انوری و مهدوی که همیشه باهمند تا زمانی که طلعت خانم وارد زندگی مهدوی می شود . آقای جلیلی که دچار جنون می شود . آقای حیدری که به نوعی سردسته است و در اثر حصبه فوت می کند . عزیزی که فرزندش در خارج ازدواج می کند و او را چشم به راه می گذارد و احمدی راوی . خوب این شد هفت تا ولی یک عسکری هم هست که مادر مریضی داره گمونم 7 تا از زمان کودکی بودند و حیدری بعد بهشون اضافه می شه !

داستان قشنگ بود خوب نوشته شده و فضای مقطع و غیر پیوسته هم هم خون با ذهن یک پیرمرد و راوی دچار فراموشی پیری است کتاب خوبیه ولی به نظر من می شده خیلی بهتر از این هم باشه . به نظرم جای کار بیشتری داشته بعضی قسمت ها باید واضح تر بیان می شده تا داستان بلیغ تر بشه مثلا قضیه هویت راوی و ماجراهاش شفاف تر باشه و به داستان بقیه هم کمی بیشتر پرداخته بشه ولی در کل کتاب نسبتا خوبیه .

خانم ترقی همسر هژیر داریوش سینماگر و منتقد سینمایی بوده و از ایشون دو فرزند هم داره هر چند بعد از مدتی از هم جدا می شوند.

 

قسمت های زیبایی از کتاب

عزیزی یک روز پرسید :می خوای از سر شروع کنی ؟
دیدم نه ، واقعا نه . از سر شروع کنم که چه شود ؟که چه کار کنم ؟ مگر این که بدانم راه دیگری هم هست ، که می دونم نیست . اقلا برای من نیست . اگر هزار بار دیگر شروع کنم باز به همین جا می رسم .

 

آدمیزاد فراموشکاره . وقتی درد داره ، قیل و داد می کنه ، داد می کشه و بعد یادش می ره . درد که همیشه درد نمی مونه . یا درمون می شه یا آدم بهش انس می گیره .

 

آدم یه خرده می ده یه خرده می گیره . یه کم موافقه یه کم مخالف . یه خرده هست یه خرده نیست . زندگی یه جور معامله است .

 

چه غریب است انتظار چیزی را نکشیدن ، هیچ چیز . دنیا خالی خالی شده ، از مکان ، از زمان ، از من .

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم دی 1389ساعت 20:25 توسط فرانک |

جایی دیگر

 

گلی ترقی

 

انتشارات نیلوفر

جایی دیگر یک مجموعه داستانی با شش داستان کوتاه از خانم ترقی هست .

بازی نا تمام : زن هنگام بازگشت از فرانسه در فرودگاه زنی را می بیند که چره ای آشنا دارد و به یاد می آورد او آزاده درخشان دختر ورزشکار و محبوب دبیرستان است که اکنون در مقابل گذشت زمان شکست خورده است . قشنگ بود . هیچ وقت توی مدرسه من ، کسی که ورزشش خوب بود مشهور نمی شد ولی خوب کاپیتان والیبالمون را یادمه . دختر شیطونی بود .

اناربانو و پسرهایش : زن راهی فرانسه است و مسافر کناری او زنی پیر از اهالی یزد به نام انار بانو است . انار بانو که سواد درستی ندارد عازم خارج است تا پسرهایش را ببیند . قشنگ بود . موضوعش واقعا بکر و زیبا بود به دلم نشست .

سفر بزرگ امینه : امینه خدمتکاری هندی است که تمام پولش را به هند برای شوهر کلاه بردارش می فرستد . امینه شوهر را خدای مطلقی می داند که امکان ایستادن و مبارزه با او وجود ندارد . قشنگ بود .

درخت گلابی : مرد که نویسنده ای مشهور است پس از سال ها به باغ دوران کودکی آمده تا کتابی بنویسد . درخت گلای باغ میوه نداده و باغبان می خواهد طی مراسمی او را تنبیه کند . خیلی خیلی خوشکل بود دوستش داشتم . آقای مهرجویی از روی این داستان فیلمی هم با همین نام ساختند .

بزرگ بانوی روح من : اینم مردی که در هیاهوی جامعه گیر کرده است . دوسش نداشتم یعنی درکش نکردم نمی دونستم چی می خواد بگه .

جایی دیگر : مردی که همیشه آرام و مظلوم بوده ناگهان کنترل خود بر برخی از کارهایش را از دست می دهد حرکات عجیب غریبی می می کند و باعث تعجب همسر و فامیلانش می شود . گویی تمام آنچه در درون پنهان کرده و مانع بروزش بوده اکنون در حال خودنمایی است . بد نبود .

کتاب خوبی بود . خوب این قدر دوست خوبم از خانم ترقی تعریف کرد و تند تند کتابش را خوند و اومد برای ما هم گفت تا منم طاقت نیوردم و رفتم سراغش . نثر کتاب گیراست خیلی روان و زیبا پیش می ره . نثر رئال و ساده ولی قوی و محکم و موضوعات برخی از داستانهاش هم واقعا بکره ولی عیب عمده اش به نظر من طولانی بودن قصه هاست زیاده گویی هایی که اصلا مناسب داستان کوتاه نیست . داستان کوتاه هاش در حقیقت رمان های کوتاه هستند . مثلا جایی دیگر خودش بیش از 100 صفحه داستانه گمونم . توی داستانهاش اناربانو و درخت گلابی را بیشتر از همه دوست داشتم . من خوشم اومد نثرش به دلم نشست ولی خوب زیادی رئال هست اگه طرفدار نوشته های پست مدرن و رئالیسم جادوئی و اینا هستید شاید زیاد بهتون نچسبه .

داستان بزرگ بانوی من به فرانسه ترجمه شده و عنوان بهترین قصه ی سال آن کشور را هم از آن خودش کرده . همچنین سه داستان بزرگ بانوی روح من ، درخت گلابی و اناربانو در سال 1380 توی جایزه گلشیری منتخب و برنده شدند . اگه کتاب را خونددید راجع به داستان بزرگ بانوی روح من کمی می گید؟

خانم ترقی تهرانی هست . توی خانواده مرفهی به دنیا اومده و پدرش هم مدیر مجله ترقی بوده .

 

قسمت های زیبایی از کتاب

انگار نه انگار که باید نشست و کمربندها را بست و به چراغ قرمز و علامت خطر توجه کرد . بیشترین ها اهل توکل اند و به قسمت و سرنوشت اعتقاد دارند . آنچه باید بشود خواهد شد . دستورات ایمنی چیزی را عوض نمی کند .

 

نوشتن مثل نفس کشیدن ، نگاه کردن ، خواستن ، مثل بودن ، به همین سادگی . اتفاقی ضروری ، طبیعی ، ممکن .

 

فکر می کردم فراموشش کرده ام و خبر نداشتم که چه نزدیک به من ، ته چشم هایم ، توی روده هایم ، پشت پلک های همچنان عاشقم ، خوابیده است .

 

چشم هایم را می بوسد – چشم های خیس و داغ و گریانم را – و من می دانم که بوسیدن چشم دوری می آورد و دلم سخت می گیرد .

 

عشق منتظر آدم ها نمی ماند و خط بطلان روی آن ها که حساب گر و ترسو و جاه طلب اند می کشد .

 

ملک آذر هنگام بحث تند تند حرف می زند و هوش زنانه اش تیز است . می تواند موضوع را بپیچاند و می داند خودش را چگونه تبرئه کند .  صدایش را به موقع بالا و پایین می برد ، به موقع حمله می کند و به موقع عقب می نشیند . امیرعلی توان مبارزه یا حوصله ی مخالفت با او را ندارد و تسلیم می شود .  

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم دی 1389ساعت 6:46 توسط فرانک |

جمعه بيست و هشتم روي صندلي لهستاني

 

غزال زرگر اميني

 

انتشارات ققنوس

اسم اين كتاب را زياد شنيده بودم و واسه همينم توي ذهنم بود كه بخونمش . نمي دونم چرا ولي هميشه توي ذهنم موضوع كتاب راجع به گروگان گيري و چيزهايي از اين قبيل بود .

صندلي لهستاني هم صندلي چوبي است که در برخی قسمت هاش چوب خم شده به کار رفته كه چون اولين بار توي ايران توسط لهستاني ها ساخته شد به اين اسم معروف شده .

جمعه بيست و هشتم روي صندلي لهستاني : داستاني در مورد دختري كه عاشق استادش است و عشقي كه به يك نقشه تبديل مي شود . نمي دونم چي شد درك نمي كنم دليل اتفاق آخر داستان چي بود و چي رو مي خواست نشون بده .

زن سمندر يا زينت ؟ : زينت همسر سمندر است ، سرايه دار يكي از برج هاي شمال شهر تهران . زينت از روي كليد آپارتمان هاي ديگر كليد ساخته و شب هايي كه نباشند به خانه هاي آنها مي رود . قشنگ بود . موضوع جالبي داشت . چه خوبه آدم بتونه بره توي خونه هاي مختلف بگرده ها سرگرم كننده است .
شيفت شب : مرد كه شيفت شب آژانس دارد براي خواب به خانه برگشته كه مردي زنگ مي زند تا سوالي جدولي از او بكند . جالب بود .
صداي استخوان : فردا عقد مهتاب است و همه وسائل مهيا شده ولي همان روز عصر پدر مهتاب مي ميرد ولي مهتاب نمي خواهد عروسي اش به هم بخورد . اصلا و اصلا داستانش ربطي نداشت ها ولي همين كه اسم عروس مهتاب بود منو ياد داستان ديشب مهتاب عروسي كرد انداخت .
نشانه گذار : مرد كارش نشانه گذاري درخت هايي است كه بايد قطع شوند ولي شب در جنگل گير افتاده . بد نبود .
شيريني پزي مانوك  : ژانت دختركي است كه در يك شيريني فروشي كار مي كند و صالح پسر مسلمان كتاب فروشي رو به رويي عاشق او مي شود .
من و گربه و ساحره : پسرك عادت دارد با گربه اش در زيرزمين بازي كند ولي روزي سر و كله چيزي شبيه به يك روح پيدا مي شود . پسر او را ساحره مي نامد .
نيمروزي برفي در دو هزار و ششصد و بيست و پنج سال بعد : دانشمندان سعي دارند كلمات گفته شده در دو هزار سال قبل را بيابند . چه قدر يك زماني بحث اين پژوهش داغ بود .

كتاب متوسطي بود انتظار چيز بهتري داشتم نه چيز خارق العاده اي داشت كه تحسين برانگيز باشه نه چيزي اون قدر بد كه بگيد به خوندنش نمي ارزيد . به هر حال اگه مجموعه داستان فارسي بخواهيد بخونيد چيزهاي بهتري هم پيدا مي شه .

 

قسمت زيبايي از كتاب

رضا پرسيد : شما ديشب توي خونه ي ما چي كار داشتين ؟ انگار مي خواست با اين سوال فاصله ي ذهني را از بين ببرد . زينت گفت : اومدم دزدي .

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم دی 1389ساعت 8:21 توسط فرانک |

تابستان پیش از تاریکی

 

دوریس می لسینگ

الهه مرعشی

 

انتشارات مروارید

کیت مادر چهار بچه و همسر پزشکی موفق است . کیت نمونه ای از مادر و همسری فداکار است . زنی که خانه دار و باسلیقه است ، خوب لباس می پوشد ، مدیریت خانه را بر عهده دارد و .... روزی کیت به این موضوع دقت می کند که اختیار زندگی اش در دستش نبوده  و مسیر او را دیگران کنترل کرده اند اینکه همیشه به شوهر و فرزندانش سرویس دهی کرده و از زندگی اجتماعی و فعال خود غافل شده ، ... همان روز و همزمان با فرا رسیدن تابستان فرصت یک کار به عنوان مترجم برای او مهیا می شود و بدینت ترتیب کیت راهی شناخت خویشتن بدون مرزها و غالبهای قبلی می شود ...

دوستش نداشتم . موضوع کتاب خیلی جالبه به دغدغه های فکری یک زن میان سال خانه دار می پردازه و فکر کنم اینها دغدغه هایی باشه که برای هر خانمی پیش بیاد موضوع حرف نداره بکر و تازه ست و خیلی اجتماعی دیدگاه روان شناسیش هم خوبه ولی واقعا بدون جذابیت بود و سخت خوان یعنی من که با بی علاقگی تمام 50 صفحه اول را خوندم و بعد از اون هم اگه جالب شد دیگه اون قدر علاقه من ته کشیده بود که توجه زیادی به کتاب نکنم و فقط بخونم تا ببینم آخر قصه چی می شه . دو تا کتاب قبلی خانم لسینگ گرم و جذاب بودند شاید مشکل از مترجم هست !

در مورد خانم لسینگ خوبه بدونید که پدرش توی جنگ جهانی اول یک پاش را از دست می ده بعد در بانک شاهی کار گیر می یاره و در کرمانشاه مستقر می شه . خانم لسینگ هم تا 5 سالگی اونجا بوده و بعد به آفریقا می ره . خیلی هم زود ترک تحصیل می کنه و پرستار بچه می شه . ولی بعد به رمان نویسی روی می یاره . اون یازدهمین زنی هست که جایزه نوبل گرفته و آکادمی نوبل هنگام اهدای این جایزه به وی درباره او گفته است" لسینگ حماسه‌سرای تجربه زنانه است."

  

قسمت های زیبایی از کتاب

کار عبثی است که آدم شدت آسیب و بحران های ناشی از حوادث شخصی را با رویدادهای عمومی و سراسری مقایسه کند .

 

حتی به رغم درد و رنج فراوانی که می کشیم ، باز هم به اندازه ی کافی نمی توانیم تجربه ی لازم را کسب کنیم و هر چه بیشتر می آموزیم ، بیشتر به نادانی خود پی می بریم ....

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم دی 1389ساعت 17:5 توسط فرانک |

فرزند پنجم

 

دوریس می لسینگ

مهدی غبرائی

 

انتشارات ثالث

هریت و دیوید زن و شوهر جوانی هستند که معتقدند باید با طبیعت همگون بود و شاد زندگی کرد آنها با سختی تلاش می کنند تا خانه بزرگی بخرند و تصمیم دارند که صاحب 8 بچه شاد و زیبا بشوند . آنها می خواهند در تمام تعطیلات خانواده را در این خانه مهمان کنند و اصلا و اصلا به حرف سایرین در مورد مخارج این زندگی و هزینه تعلیم و تربیت بچه ها فکر نمی کنند . سه بچه اول لوک ، هلن و جین با سرخوشی وارد زندگی می شوند و بعد بچه چهارم پل نیز از راه می رسد . آنها تصمیم دارند تا چند سال بچه دار نشوند ولی مهمان ناخوانده وارد زندگی شده . بن فرزند پنجم که از همان دوران جنینی غیرعادی بودن را به معرض نمایش می گذارد و تهدید برای سعادت خانوادگی است .

خیلی قشنگ و در عین حال خیلی ترسناک بود . داستان بسیار روان و زیبا و از نظر فلسفی و ادبی قوی نوشته شده ولی اون قدر غمگین ترسناک و تاثیرگذار هست که واقعا پیش نهاد می کنم نخونیدش . اصلا یک جور غم و اضطراب شدید آدم را می گیره . واقعا به یک چیز آروم به یک فضا و روزهای آروم برای تحمل این کتاب احتیاج دارم .

خانم لسینگ در سال ۲۰۰۷ برنده جایزه نوبل شد و مسن ترین برنده این جایزه هم محسوب می شه

+ نوشته شده در شنبه هجدهم دی 1389ساعت 0:5 توسط فرانک |

چال مورچه

 

دوریس می لسینگ

ضیاء الدین طباطبایی

 

انتشارات سوره مهر

چال مورچه یک داستان 100 صفحه ای از خانم لسینگ است . داستان در مورد دوستی دو پسر بچه یکی سفید پوست به نام تامی و یکی دو رگه به نام دیرک است . آقای مکین تاش مرد بسیار ثروتمندی است که در آفریقا به دنبال طلا می گردد . او معدن بزرگی دارد و سیاه پوستان را با حقوق کم در معدن به کار وا می دارد . پدر و مادر تامی مشاوران او و تنها ساکنان سفید آن معدن هستند . اریک نیز در اصل پسر خود مکین تاش است که بنا بر رسوم و عرف جامعه مکین تاش او را پس زده ....

کتاب خوبی بود البته نه اون قدر زیاد . خیلی خوب و روان نوشته شده و توصیفات زیبا و به جایی هم داره . محیط رو خوب توصیف کرده . موضوعش شدید تکراری هست هر چند از یک سری مسائل کلیشه ای این جور داستان ها پرهیز کرده و تقابل رفتاری دو تا پسر بچه رو هم دور از کلیشه و زیبا درآورده . عملکرد مکین تاش هم زیاد ملموس و قابل قبول نیست . نظرم اینه کتاب با قلمی خوب ولی بدون خلاقیت نوشته شده .

خانم دوریس لسینگ انگلیسی هستند ولی متولد ایرانند . ایشون توی آفریقا بزرگ شدند و به همین جهت اشراف خوبی به محیط اونجا دارند و توی داستانهاشون زیاد به این مسائل می پردازند .

 

قسمت های زیبایی از کتاب

دردی کشید که قبل از آن هرگز چنان دردی نکشیده بود . قطره های اشک مدام روی صورتش جاری شد و آرزو کرد ای کاش او هم می توانست بمیرد .

 

به روایتی در روز رستاخیز به طور بی طرفانه ای مرده های سیاه ، سفید ، برنزه و زرد در یک گردهم آیی شاد از گورهایشان بیرون می آیند و یکی از لذت های این گردهم آیی این است که تمام کسانی که در طول تمام دوران زندگی شان در یک جریب یا خیابان با هم می زیسته اند با شناسایی دیرباورانه ای به همدیگر نگاه می کنند و می گویند : آیا تو این شکلی بوده ای ؟

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم دی 1389ساعت 17:58 توسط فرانک |

سی امین حکایت سیتا

 

رضا مختاری

 

انتشارات چشمه

این کتاب هم مثل قبلی یکی از مجموعه داستان کوتاه های چاپ شده توسط نشر چشمه است .

قطار یا خدا پدر مسیح نبود ، اما پدر مسیح خدای مسیح بود : یک جورایی بیشتر شبیه شعر سپید هست . شعر سپیدی که کتاب را به دختری ارمنی به نام رامینا تقدیم می کند .
تیرانا در شبی که انگو نداشت : داستانی شکل گرفته با کمک شخصیت های واقعی مردی که در حال کور شدن است و به سمت تیران می رود .
یک نفر آن دورها می دود : چندین روایت از سوی افراد مختلف در مورد مرگ یک نفر . روایت های اصلا با هم هماهنگ نیستند .
ن و دیواری از چوب و علف کشیده به دور شهر : داستانی از اصفهان و آذر . اینو بگم که ماه آذر ماه مهمی برای اصفهان است و در حقیقت شهر اصفهان در ماه آذر بنا نهاده شده و این ماه را ماه تولد شهر می دونند .
سی امین حکایت سیتا : اینم چند اپیزود مختلف اکثرا مرتبط با دختری به نام سیتا .
برف : زمستان و مرد درون حیاط و مشاهده پارو کردن برف ها ...
دزدمونا خوشبخت می شود : دزدمونا از نمایش نامه شکسپیر فرار کرده .

فوق العاده کتاب خاص و عجبیه . اصلا توی یک حال و هوای دیگه است . من که خوشم نیومد و باهاش ارتباط برقرار نکردم . دیگه بیش از حد به پست مدرنیسم و رئالیسم جادویی نزدیک شده شاید .... چی بگم من بیشتر جاها اصلا منظورشو متوجه نمی شدم ... سبک نوشتار هم خیلی خاصه اکثرا اپیزودهای کوتاه مثلا همون سی امین حکایت سیتا اگه یکی خوند به منم بگه دقیقا چی می شه این اپیزودها چی رو می خوان بگن ؟!!!! شاید من خوب باهاش ارتباط برقرار نکردم ولی نظرم اینه کتاب خوبی نیست و نویسنده اون قدر به خاص نویسی توجه کرده که اصلا دلچسبی و بامعنا بودن کتاب فدا شده . فقط بعضی جاها لحن رمانتیک قشنگی گرفته مثل جاهایی که سیتا را در اصفهان وصف می کنه .

تنها نکته مثبت کتاب اینه که نویسنده اش اصفهانیه و به اصفهان هم زیاد اشاره می کنه :دی

 

قسمت های زیبایی از کتاب

فقط و فقط یک بار به من نگاه کرد و من نفهمیدم پیش از آن نگاه چه طور و بعد از آن نگاه چرا ....

 

سیتا بود . من بودم . پا زدیم . دور شدیم . مرد توی بلندگو : قایق شماره ی بیست و یک برگرد ! قایق شماره ی بیست و یک برنگشت . دوباره بلندتر داد زد : قایق شماره ی بیست و یک برگرد ! دوباره قایق شماره ی بیست و یک برنگشت . رفتیم از پل شهرستان هم رد شدیم . رفتیم تا گاوخونی . می گویند خودت را انداخته ای در گاوخونی . انداخته ای ؟

 

تقدیم به چتر تو سیتا ! که من و تو از زنده رود که خشک شده بود گذشتیم ، روی نیمکت های پارک ساعی با لیوان چای در دست انگشت کشیدیم ، یکی خشک بود نشستیم .

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم دی 1389ساعت 6:34 توسط فرانک |

چيزي در همين حدود

 

به روژ ئاكره اي

 

انتشارات چشمه

كتاب مجموعه 5 داستان از آقاي ئاكره اي هست كه توسط نشر چشمه چاپ شده . خيلي دلم مي خواست كتاب را بخونم و اعتراف مي كنم علاوه بر ناشر و نقدهاي خونده شده ، اسم نويسنده هم محرك مهمي بود . در حقيقت ايشون از كردهاي عراق هستند كه به ايران پناهنده شدند و اسمشون هم به همين دليل زياد ملموس نيست .

دريچه : پدر به ديدن دخترش آمده ولي درب خانه روي دخترك قفل است و آنها از پشت در با هم صحبت مي كنند . خيلي زيبا برقراري اين رابطه نشون داده شده . پدر و دختر همديگه رو دوست دارند ولي طرز بيان و ارتباطشون با هم واقعا ضعيف و در حد همون دريچه است .

خانه نخل ها : چند جوان براي بازسازي مناطق جنگ زده به جنوب رفته اند .

عصر يك شنبه : مرد از همسرش جدا شده و در اخر هفته پسرش نزد او و دوستش آمده تا با آنها باشد .

آينه ي شكسته : زن و مردي كه زماني يكديگر را مي خواسته اند اكنون تلفني صحبت مي كنند .

مرغابي ها : پسرك از اروپا بازگشته و به سلماني قديم رفته است .

كتاب بدي نيست متوسطه يا شايد بشه گفت نسبتا خوب . داستان ها برش هايي از زندگي هستند يعني از اون تيپ داستان هاي واقعه گرا نيستند بلكه صحنه هاي عادي زندگي فقط توصيف شدند كه البته توصيفات رئال و زيبايي و تا حدودي رمانتيك هم هست . صحنه ها هم بيشتر صحنه هاي ارتباط افراد با هم هستند هر چند جدايي و طلاق توي بيشتر رابطه ها موج مي زنه . در ضمن كتاب نامزد دريافت جايزه گلشيري هم بود .

 

قسمت های زیبایی از کتاب

فكر مي كنم سكوت توي گوشي تلفن سنگين ترين سكوت هاست .

 

" مي رن ... خيلي ها مي رن ...! بعضي هام ...." و سكه اي گذاشت كف دستم :" بر مي گردن . "

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم دی 1389ساعت 8:32 توسط فرانک |

مونالیزای منتشر

 

شاهرخ مرزوقی (  گیوا )

 

انتشارات ققنوس

قیونلوها خاندانی هستند که در سال های متوالی از زمان قاجار تا کنون زندگی می کرده اند و دارای بیماری موروثی هستند که اگر عاشق شوند دیوانه هم می شود . داستان فصل های مختلفی داره و هر فصل داستان جنون یکی از افراد فامیل است و اینم بگم در کنار مسائل عاشقانه تغییر تحولات مهم سیاسی و جامع بر حاکمه را توی دوره های مختلف مرور می کنیم .

خوب این قدر هر جا توی نت می رفتم اسم این کتاب را می شنیدم که تصمیم گرفتم حتما بخوننمش . کتاب قشنگی بود . زبان داستان زیباست و خیلی قشنگ از زبان سخت قجری به زبان ساده امروزی حرکت می کنه . اتفاقات هر دوره زمانی را هم خوب درآورده و کل ایده خلاقانه و ناب هست . اسامی انتخابی کتاب هم با سلیقه و مطابق روز و احوال هستند . در ضمن توی این روزها که اکثر تازه های کتاب ایرانی داستان کوتاه هستند واقعا رمان جلب توجه می کنه !

 

قسمت های زیبایی از کتاب

بیخود فرار می کنی ! بیخود فرار می کنی ... آن قدر دنبالم می آید تا جیغ بکشم و او هم پس پس برود . گوش های دیوارها و آجرهای عمارت ، به جیغ های نیمه شبانه ام رام شده اند  . اما من هنوز می ترسم . انگار تا به ابد ، انگار ...

 

تلخی ماجرا درست همین جاست . این که دردی مخصوص به خودت داشته باشی و حتی نتوانی به دیگران ابراز کنی این رنجی که می کشی از کجاست و چیست ؟

 

همه دارن دروغ می گن . می خوان گولم بزنن که خیال خودشون را باور کنم . اما مگه می شه کار دلت رو بدی دست حرف این و اون .

 

وقت هایی هست که تا یک چیزهایی را با چشم و گوش لمس نکنی ، باور نمی کنی چنین اتفاقاتی هم ممکن است رخ بدهند !

 

نگاهت که قهوه ای تر از قهوه ای است
حتی اگر نبودن تر از نبودن باشی
نمی گذارد باور کنم کنارم نیستی ...

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم دی 1389ساعت 23:15 توسط فرانک |

مردی که ساکسیفون شد

 

سارا آهوری

 

انتشارات کاروان

کتاب مجموعه 19 داستان کوتاه از خانم آهوری است . داستان ها همه خیلی کوتاه و اکثرا 4 صفحه ای هستند و شاید واسه همین اشاره کوتاه به موضوع هر کدوم جالب نباشه ولی به طوری کلی می تونم بگم همه قصه ها سورئال و پست مردن هستند . فضای اتفاقات کاملا تخیلی و در عین حال وهم انگیزه . یک جوری انگار بین کابوس و واقعیت گیر کردید . واقعیتی که هر لحظه به رویا تبدیل می شه . مجموعه خیلی جدیدی هست . من خیلی خوشم اومد . خوندنش تجربه هیجان انگیزیه . من توی کتابای ایرانی با چیز مشابهی برخورد نداشتم چیزی که تا این اندازه توی سبک سورئال پیش رفته باشه و از فضاهای توهم انگیز استفاده کرده باشه .

کتاب را لیلی عزیز معرفی کرده بود و از معرفی لیلی و عنوان کتاب خیلی وسوسه شدم که هر چه سریع تر بخونمش .

 

قسمت های زیبایی از کتاب

سکوت پر رنگ ترین و با ارزش ترین بخش زندگی ام بود . از نگاه همه بیزار بودم . چون می دانستم گاهی چشم ها بی پرده حرف می زنند . به همین دلیل هرگز در چشم کسی نگاه نمی کردم مبادا رازم فاش شود .

 

جاده برایم جذاب است و اطراف را با ولع نگاه می کنم ولی بعد از کمی ثانیه ها را می شمارم تا به مقصد برسم .

 

از دفتر خاطرات متنفرم . ثبت خاطرات کار احمقانه ای است . چون می خواهیم چیزهای گذرا را ثابت کنیم . اتفاق های هر روز مختص همان روز است .

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم دی 1389ساعت 23:52 توسط فرانک |

داستان جاويد

 

اسماعيل فصيح

 

انتشارات نو

جاويد پسركي زرتشتي از اطراف يزد است كه پدرش تاجر مي باشد . اتفاق در دهه ابتدايي 1300 اتفاق مي افتد . پدر و مادر و خواهر كوچك جاويد راهي تهران مي شوند ولي باز نمي گردند و جاويد كه پسركي 15 ساله است به همراه عمويش راهي تهران مي شود . عموي وي در راه فوت مي كند و جاويد تنها به تهران پا مي گذارد و به سراغ خانه ي ملك آرا فردي كه پدرش براي او جنس مي آورده مي رود و مصيبت ها و اتفاقات زندگي وي از همين جا شروع مي شود . بلاهايي كه اهل اين خانواده بر پسرك تحميل مي كنند .

اول كتاب نوشته شده كه اين كتاب با اقتباس از وقايع حقيقي نوشته شده . خوب راستش قرار بود ديگه بي خيال كتاب هاي آقاي فصيح بشم ولي چون همه جا عنوان مي شد كه اين كتاب جز مهم ترين آثارشون هست گفتم بخونمش و الان كه يك مقاديري بين خوندن آثار ايشون فاصله افتاده بود گفتم فرصت خوبيه سراغش برم . كتاب بدي نبود حداقل متفاوت بود از بقيه كتابهاشون . چيز خاصي نداشت كه بخواد خيلي برجسته اش كنه ولي چيزي كه تو ذوق بزنه هم نداشت . روالش معمول بود و البته بگم خودم موقع خوندنش استرس زيادي داشتم شايد همين امر خودش مانعي تو برقراري ارتباط با كتاب بوده .

توي كتاب هاي آقاي فصيح فرار فروهر را بيشتر پسنديدم و در مرحله بعد هم دل كور ، داستان جاويد و ثريا در اغما هستند .

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم دی 1389ساعت 7:34 توسط فرانک |

در زمان ما

 

ارنست همینگوی

شاهین بازیل

 

انتشارات افق

این کتاب اولبن اثر چاپ شده از همینگوی بزرگ برنده جایزه نوبل ادبیات هستش . سال ها قبل توی ایران ترجمه شده بود و امسال که دوباره از سوی انتشارات افق منتشر شد خیلی دوست داشتم سراغش برم . کتاب مجموعه داستان کوتاه است 13 تا داستان یک صفحه ای تحت عناوین داستان شماره 1 ، داستان شماره 2 و ... یک داستان یک صفحه ای دیگه با نام نماینده ی سیاسی که خوب موضوع داستان یک صفحه ای قابل تعریف نیست ولی بیشتر در مورد جنگ و یا گاوبازی بودند . 4 تا داستان دیگه اش با نام های اردوگاه سرخ پوستان ، دکتر و همسرش ، پایان یک رابطه و گربه زیر باران را قبل توی گزیده داستان هاش خونده بودم و بقیه داستان ها به شرح زیر بود .

مشت زن حرفه ای : نیک توی راه توی جنگل یکی از مشت زنان حرفه ای سابق را می بینه که حالا دیوونه شده .
داستان خیلی کوتاه : مرد و زنی که عاشق هم هستند و تصمیم ازدواج دارند و یکی از آنها برای پول جمع کردن به آمریکا بر می گردد و دیگری در ایتالیا می ماند .
انقلابی :پسرکی مجارستانی که طرفدار حذب کمونیست و در حال سفر در ایتالیاست .
آقا و خانم الیوت : زن و مردی که تا قبل از ازدواج رابطه ای نداشته اند و اکنون دلشان بچه می خواهد .
صید غیرمجاز: زن و مرد جوانی همراه با مردی مست در فصل غیر مجاز رهسپار ماهی گیری می شوند .
برف سراسری : داستانی در مورد اسکی نیک و دوستش در زمستان .
پدرم : پسرک از خاطرات پدر سوارکارش می گوید .
رودخانه ی بزرگ با دو قلب : یک گزارش کامل از ماهی گیری توسط نیک !

کتاب متوسطی بود من زیاد دوستش نداشتم . داستان پدرم خیلی قشنگ بود و به دلم نشست . بقیه رئال و خوب نوشته شده ولی زیادی بی موضوع بودن به مذاقم خوش نمی یاد مثلا فکر کنید داستان فقط شرح یک روز عصر یا یک ماهی گیری نمی گم بد بود ولی اونق رد هم به دلم ننشست .

 

قسمت های زیبایی از کتاب

تو این دنیا باید خیلی چیزها را تحمل کنی .

 

نمی دانم چرا وقتی بعضی ها دهان باز می کنند تا همه چیز طرف را از او نگیرند دست از سرش بر نمی دارند .

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم دی 1389ساعت 18:0 توسط فرانک |

جامه دران

 

ناهید طباطبایی

 

انتشارات خجسته

این کتاب هم دوباره مجموعه داستان کوتاه از خانم طباطبایی هست .

از یاد رفته در باد : دخترک به یاد مادرش است آرمن جان دختری روسی که به ایران پناه اورده و با پسرس مسلمان ازدواج کرد .
همایون ( راز و نیاز ، جامه دران ، چکاوک ) : پدر شیرین فوت کرده و او فهمیده برادری به نام حسین دارد . سه قسمت از زبان شیرین ، مادر شیرین و مادر حسین بیان می شود .

جدول کلمات متقاطع : پیرمردی که عاشق همسرش است و همیشه به او شک داشته و اکنون در پیری با دوستانش جدول حل می کند.
مراسم ختم آقای ... : یک جور نگاه به دیدگاه افراد مختلف در یک مجلس ختم .
دوچرخه ی دکتر : دکتر برای خودش دوچرخه خریده و به یاد دوران کودکی است که آرزویش دوچرخه بود .
شهر چرخ و فلک : دو رفتگر شهربازی تصمیم می گیرند هنگام تعطیلی سوار چرخ و فلک شوند .
کبوترهای سفید : نوه پیش مادربزرگ است و مادربزرگ از کبوترهای سفید صحبت می کند .

 قشنگ بود من که دوست داشتم کتاب رو . موضوعاتش خیلی جدید و جالبن و خیلی هم خوب و استادانه نوشته شده اند . چه قدر دلم یک شهربازی مخصوص چرخ و فلک می خواد چه چیز قشنگی می شه ! دوچرخه ی دکتر هم زیبا و غمین نوشته شده . کلا زیبا هستند و ظاهرا از روی داستان همایون هم قراره فیلمی ساخته بشه و کلا خود خانم طباطبایی گفته بدش نمی یاد تو زمینه فیلم نامه نویسی هم خودش را محک بزنه .

 

قسمت های زیبایی از کتاب

یک چیز قدیمی هست که می آید و می رود ، یک چیز خیلی کهنه و خیلی عزیز مثل اولین کفشی که تو با آن راه افتادی .

 

گاهی زندگی از هر خوابی زیباتر است .

 

درست کردن صبحانه کاری بود که از اول ازدواج ، آقای سمیعی انجام می داد . از همان فردای شب عروسیشان ، وقتی آقای سمیعی دیده بود که صفیه چه قدر خواب را دوست دارد و چه قدر در خواب زیباست ، این کار را به عهده گرفته بود .

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم دی 1389ساعت 8:1 توسط فرانک |

بانو و جوانی خویش

 

ناهید طباطبایی

 

نشر توسط خود مولف

کتاب مجموعه 6 داستان کوتاه از خانم طباطبایی هست که اولین اثر ایشون هم محسوب می شه و توی مرحله اول توسط خودشون چاپ می شود.

بختک : زنی که کابوس می بیند و احساس می کند بختکی روی او افتاده .
بانو و جوانی خویش : پیرزنی که زمانی دختر جوانی بوده که زن مردی خیانتکار شده و اکنون به فکر انتقام است .
گمشده : پیرزنی در جستجوی خاطرات جوانی خود .
زندانی کوچک : مردی که یکی از پاهایش ناتوان و فلج است .
موسم گل : پیرزن ثروت مندی که در خانه سالمندان زندگی می کند و هم اتاقی او نوه دار شده .
جوراب ها : زنی که جوراب هایش دائم گم می شوند .

کتاب متوسطی بود . موضوعاتش را دوست داشتم به خصوص موضوع جوراب برام بامزه بود چون من خودم هم شدیدا به جوراب حساسم حتی یادمه توی زمان لیسانس دوستی داشتم که براش خواستگاری اومده بود که جوراب سبز پاش بود و بعد اومده بود و می گفت همون موقع با خودم گفتم اگه فرانک چنین صحنه یا را می دید چی کار می کرد ! کلا موضعاتش خیلی خوبند و جالب ، خوب و روان هم نوشته ولی خوب جمعش نکرده تاکید زیاد داره مثلا توی داستان بانو و جوانی اش متوجهیم بانو داره دروغ می گه اصلا لازم نیست خودش مستقیم هم آخر داستان بگه این موضوع را . به همین خاطر کمی توی ذوق می زنه .

در ضمن خانم طباطبایی تهران به دنیا اومدند ولی بزرگ شده جنوب هستند و در رشته ادبیات دراماتیک و نمایش نامه نویسی هم تحصیل کردند .

 

قسمت های زیبایی از کتاب

دختر برای آدم می ماند ، پسر می رود . دختر می ماند و یک پسر هم به خانه اضافه می کند .

 

به نظر من جورلب هر کس با شخصیت او هماهنگی دارد . جوراب های مادرم همیشه تمیز و مرتب هستند ، بدون در رفتگی . مادرم زن مرتبی است . او می گوید من شلخته هستم و برای همین است که جوراب ها در به در می شوند ، مادرم از هر فرصتی استفاده می کند تا به من بگوید که چه قدر شلخته ام . جوراب های من معمولا به پایم چین می خورند . پدرم همیشه جوراب سفید می پوشد . دختر عمه ام که بسیار پرحرف است جوراب خالدار می پوشد . زن همسایه ی تازه به دوران رسیده ی ما جوراب نگین دار می پوشد و پاهای شوهرم همیشه از سفتی کش جوراب خط می افتد . برادرم عاشق جوراب حوله ای است .

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم دی 1389ساعت 20:1 توسط فرانک |

ركسانا نيستم اگر ...

 

ناهيد طباطبايي

 

انتشارات چشمه

كتاب چهل سالگي را كه از خانم طباطبايي خوندم خيلي دوست داشتم و تصميم گرفتن دو تا سه تا كتاب ديگه از ايشون بخونم . اول هم رفتم سراغ آخرين اثر منتشر شدشون كه در دسترسم بود . اين كتاب مجموعه 8 داستان كوتاه است .

مرا ببوس  : مردي كه همسرش او را ترك كرده و اكنون شاهد قصه عشق پيرزن همسايه است .
بهار دلنشين : دختري كه در زمان مجردي بسيار محدود بوده اكنون دختر خودش را به كلاس آواز مي برد .
پارميداي من كوش ؟ : پسر زن هميشه از او گله دارد كه شاد نيست و زن درون اتاق دارد به آهنگ رقص گوش مي دهد .
زندان سكندر : دختركي كه در پايين بناي تاريخي زندان سكند صنايع دستي مي فروشد .
سودي و فافا : صحبت هاي يك دختر خاله و پسرخاله و ياد ايام قديم و پدر مادرها
ركسانا نيستم اگر : پدر ركسانا عاشق منشي شركتش است و ركسانا مي خواهد اين رابطه را خاتمه دهد .
كلاه گيس : آقاي صباغ مدير كچل اداره عاشق يكي از زنان كچل بخش مي شود .
كجا را گفته اند : پسركي شهرستاني كه اكنون كتابش چاپ شده است .

كتاب قشنگي بود نمي خوام بگم خيلي خوب بود ولي خوب دوسش داشتم در مجموع . كجا را گفته اند كليشه اش تو ذوق مي زد ولي مرا ببوس و بهار دلنشين را دوست داشتم . كلا به خوندنش مي ارزه . خانم طباطبايي متولد تهرانند و داور خيلي از جشنوراه هاي ادبي كشور هم هستند .

 

قسمت هاي زيبايي از كتاب

شهاب در واقع از پيري بدش مي آمد . از پيري و زشتي و تنهايي و مزاحم بودن . از اين كه آدم نوتند كارهاي خودش را بكند و مجبور شود به نوه اش بگويد : "الهيي قربانت بروم ، صداي تلويزيون را بلند كن. "

 

تو نمونه ي كامل يك انقلابي ديروزي هستي . يك پازل به هم ريخته كه هيچ كس نمي تواند درستش كند .

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم دی 1389ساعت 12:55 توسط فرانک |

انگار گفته بودی لیلی

 

سپیده شاملو

 

انتشارات مرکز

داستان گفت و گوهای درونی شقایق با همسر مرحومش علی است و یک بخش نیز گفت و گوی مستانه خواهر علی با شراره . داستان با جمله عجیب و کوبنده : " بمب ها از آسمان ریختند روی خانه همسایه . تو از ایوان پرت شدی و مردی . " شروع می شه و ما متوجه می شیم شراره سال ها پیش همسرش را از دست داده و با پسرش سیاوش زندگی می کنه الان به مشهد اومده همون هتلی که ماه عسل اونجا بوده تا برای آخرین بار با علی حرف بزنه و از تصمیماتش بگه . از سوی دیگه مستانه خواهر شوهرش هم این وسط نقش مهمی داره و داستان زندگی اون بعد از علی و دل باختنش به مردی مسئول یک فرقه مذهبی قلابی و رنج هایی که می کشه در داستان نقل می شه .

کتاب قشنگی بود خیلی دوسش داشتم و از خوندنش لذت بردم . هم موضوعش جالب بود هم از اشاره اش به زندگی مستانه از برخی افراد که خودشون چیزی را می گن مریدهایی دارن و در پس پرده جور دیگه ان از اشاره اش به تنهایی شقایق تلاشش و ... خوشم می یومد . اتفاقات به نظرم کلیشه ای نبود و خیلی هم نثر زیبا و گیرایی داشت . آدم دوست نداشت کتاب را زمین بذاره و دیگه توی این کتاب از ایجاد هیجان با جواب ندادن به معما تا چند صفحه انتهایی خبری نبود .اسم کتاب هم خیلی شاعرانه است.

خانم شاملو مدرک کارشناسی انگلیسی دارند و این کتابشون هم برنده جایزه بنیاد گلشیری شده .

 

قسمت های زیبایی از کتاب

گفتی " هیچی نشده . رفته بیرون خرید . رفته سینما . رفته بگرده . تو چرا این قدر لوسی ؟"
همان موقع هم می دانستم دوست داری لوس باشم .

 

اگر آن همه لوس نبودم ، اصلا گریه نمی کردم . چه می دانستم بیخودی اشک خرج می کنم . چه می دانستم بعدها چه قدر آن را کم می آورم .

 

دل مردم را نسوزون ، آه به دل مردم نذار . دلت رو می سوزونن ، آه کار دستت می ده .

 

همیشه از علی حرف می زدی و صد بار و هزار بار خواستگاری ات را تعریف می کردی . ولی مگر علی فقط همان یک صحنه را در این دنیا بازی کرده بود ؟ صحنه خواستگاری آمدن و با تو عاشقی کردن ؟ تو وقتی علی را در ذهن خودت تدوین می کردی ، از قیچی خوب کار کشیده ای .

 

وصل بود به من . توی تن من بود . آمد که بیرون ، از هم جدا شدیم . اما دوباره وصل شد . سینه من را کشید توی دهانش و از من زندگی کرد . شیر را که ازش گرفتم ، انگار او را از خودم گرفتم . روز به روز بندی پاره می شد .

+ نوشته شده در دوشنبه ششم دی 1389ساعت 18:24 توسط فرانک |

تنهایی پرهیاهو

 

بهومیل هرابال

پرویز دوائی

 

انتشارات آبی

کتاب در حقیقت تک گویی های آقای هانتا با خود می باشد . هانتا مردی است که در کار پرس کردن کاغذ باطله است . او در زیرزمین کثیف و پر از موش کاغذهای باطله را درون دستگاه می ریزد ولی هر بار درون کاغذها به دنبال کتاب های ناب و زیباست و بدین ترتیب باسواد و با تفکر شده است . او با دید فلسفه گرایش به کار خود به محیط پیرامون و .... نگاه کرده و ما را با خود همراه می سازد .

خیلی خیلی کتاب قشنگیه . کوتاه است و سریع هم می تونید تمومش کنید دید هانتا به زندگی جالب است و علاقه او به کارش . اصلا جالب به کتاب و نقش اون در زندگی نگاه می کنه .

هرابال نویسنده ای اهل چک هست که دکترای حقوق داره ولی به کارهای غیرمرتبطی مانند کارگری و دست فروشی می پرداخته و مدتی هم در بسته بندی کاغذهای باطله بوده و با همین ترتیب این کتاب را نوشته . او مدت زیادی ممنوع القلم بوده و این کتاب را هم در همون دوران می نویسه .

 

قسمت های زیبایی از کتاب

تفتیش کننده های عقاید و افکر در سراسر جهان ، بیهوده کتاب ها را می سوزانند ، چون اگر کتاب حرفی برای گفتن و ارزشی داشته باشد ، در کار سوختن فقط از آن خنده ای آرام شنیده می شود ، چون که کتاب درست و حسابی به چیزی بالاتر و ورای خود اشاره دارد ...

 

عمل خلاف بی مجازات نمی ماند و تجاوزهای ما مدام روحمان را می آزارد .

 

فکرش را بکن : آدم در سر کارش شیر بنوشد ! در حالی که هر کسی می داند حتی گاو شیرده هم حاضر است از تشنگی بمیرد و لب به یک قطره ی شیر نزند .

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم دی 1389ساعت 20:27 توسط فرانک |

سرخی تو از من

 

سپیده شاملو

 

انتشارات مرکز

لیلا روان شناسی است که تعداد زیادی از بیماران او زنانی هستند که به تن فروشی می پردازند یا در کودکی مورد تجاوز از سوی محارم خود قرار گرفته اند . نگار نیز زن جوانی است که از شوهرش جدا شده و به سختی اجازه ملاقات با فرزندش فرهاد را دارد . نگار نیز در پرورشگاه بزرگ شده و مشکل بزرگی را با خود یک می کشد و لیلا و نگار سر راه هم قرار می گیرند و ماجرای لیلا ، نگار ، فرزانه و متین را داریم . پدرانی که حرمت پدر وفرزندی را می شکنند ، زن و شهرهایی که وفاداری را معنا نمی کنند ...

موضوع کتاب موضوع جالبی هست واقعا درد بزرگی هست که پرداختن بهش شهامت زیادی را هم می طلبه هر چند واقعا اعصاب خردکن هست چطور پدری با سرنوشت بچه خودش بازی می کنه و چه قدر روزنامه ها و سایت های خبر رسانی از این خبرها اشباع است . کتاب خیلی قشنگ تموم می شه نثر قشنگ و جذابی هم داره ولی زیادی طول داده شده روندش وسط داستان خسته کننده و کند هست و یک جوری معمای اصلی ذهنتون را درگیر کرده ولی آخر کتاب معما حل می شه و وسطش یک جوری آدم همش منتظر نتیجه است و بقیه اتفاقات توجهش را جلب نمی کنه. در مجموع می شه گفت کتاب بدی نیست و شاید بشه گفت کتاب خوبیه .

کتاب  جزء سه رمان برتر جایزه روزی روزگاری شده و توی بازار هم فروش خیلی خوبی می کنه و به چنیدن چاپ می رسه من خودم که چاپ چهارمش را خوندم .

 

قسمت های زیبایی از کتاب

می شه خیلی چیزها رو تغییر داد ولی نه توی آدم های دیگه . توی خودمون .

 

تئوری همیشه از هستی عقب تره .

 

من تو رو می شناسم . همیشه بهترین راه مبارزه ت با مردم با همه حتی با من بخشیدن بوده . طوری که طرف احساس پستی بکنه . تحقیر بشه .

 

همیشه توی هر اتفاق بدی یک اتفاق خوب هم هست .

+ نوشته شده در شنبه چهارم دی 1389ساعت 21:25 توسط فرانک |

دریا خواهر است

 

عباس عبدی

 

انتشارات چشمه

مجموعه 14 داستان کوتاه از آقای عبدی که دومین مجموعه داستان کوتاه ایشون هم هست .

کهور کووه ی : مرد منتظر تاکسی است که راننده ای بومی می رسد و تا قشم هم صحبت هستند .
کلپک : یادآوری مارمولکی که در چایی افتاده
عکیل : عکیل باربر قشمی زمانی که ماشین کم بوده
سح لا : جادویی که بادها با آدم ها می کنند و اعتقادات جنوبی
هنگام : صید میگو و انواع میگو
جزر : مردن ماهی در خشکی و مردن ماهی گیر در خشکی !
هامور : ماهی بزرگی که در کمال نابوری به دام افتاده
دور ، دورتر : دلفین هایی که به ماهی ها یاد می دهند از تور فرار کنند
دریا خواهر است : برداشتن جعبه های سیگار از توی آب زمانی که دریا خواهر است یعنی آرام است .
غول : گازوییل ها روی زمین می ریزد و سگ مارد در پی نجات توله هایش است
من هم : مرگ مادر و پسر شاعر که برای قبر او شعر می گوید
انگشت حلقه ی ساناز : دخترکی که انگشتش در پله برقی کنده شده
باران سنگ : زن به شوهرش زنگ زده تا در آخرین ساعات شب با او صحبت کند
نامه به لاک پشت : لاک پشت زادگاه خود را فراموش می کند و مرد نامه ای به فردی از اهالی زادگاهش نوشته

حال و هوای داستان ها باز هم جنوب و قشم را به یاد ما می آره . از این نظر دوستش دارم از این که منو یاد قشم قدیم می اندازه اون موقع که خاکی بود بازار قدیم قشم و اینکه الان با این پاساژهای جدید اصلا با اون موقع قابل مقایسه نیست اینکه بابا همیشه می گفت فروشنده های قشمی از بقیه با انصاف تر و صادق ترند . دلم تنگه تنگ اون روزها اون موقع هایی که با لنج می رفتیم قشم و من و سیامک آتاری می خریدیم و بابا جوان بود و ما بچه بودیم و الان که ما بزرگیم و سرگرم زندگی خودمون و بابا دیگه نیوری جوونیشو نداره .

کتاب متوسطی هست بد نیست به خاطر حال و هوای بومیش ولی خوندنش خالی از لطف نیست به خصوص اگر با جنوب آشنا باشید .برخی داستانهاش واقعا دور هست و من باهاشون ارتباط برقرار نمی کردم ولی بعضی هاش هم خیلی خوب بود  . داستان من هم در حقیقت اشاره ای به ماجرای خود عباس عبدی نویسنده و عباس عبدی عرصه سیاست هست . مشابهت اسمی گاه دردسر سازه

 

قسمت های زیبایی از کتاب

اگر حساب پول درست باشد ، دو نفر همیشه با هم رفیق می مانند .

 

پس مردن اون قدرها هم سخت نیست . همه می میرند . هایده ف مهستی ... فقط حمیرا مونده که لابد ...

+ نوشته شده در جمعه سوم دی 1389ساعت 23:14 توسط فرانک |

قلعه ی پرتقالی

 

عباس عبدی

 

انتشارات چشمه

کتاب مجموعه 10 داستان کوتاه از آقای عبدی هست و اولین کتاب ایشون هم به حساب می یاد .

ماهی : یک متن کوتاه 3 صفحه ای از ماهی و دریا
دم : در مورد بعضی افراد که مثلا دم مار دارند و مار نیم تونه بهشون نیش بزنه یا مثلا دم هزارپا دارند
دست توی عکس : پسری که یاد عشق دوران گذشته افتاده
لارک : شاه میگویی که قرار است خشک شود
قباد : لنج سفیدی که از طوفان وحشتناکی فرار کرده و اکنون در بند طوفانی دیگر است
هر وقت : مرد همراه زنش برای زندگی به جنوب می رود و وارد حال و هوای آنجا می شوند
قلعه ی پرتقالی : مرد در فرودگاه یاد خاطرات جنوب و غرب و ... را زنده می کند
خانه : مرد ساکن جنوب دنبال خانه ای برای سرپناه زن و بچه اش است
موشک : موش بزرگی که وارد خانه شده
مد : شب عید مرد در جزیره در ساختمان نیمه کاره و حیوانی که به دبنال تکه ای نان است

همه داستان ها در جزیره های جنوبی جریان دارند و پر از ماهی و دریا و شرجی هستند . روی موضوع اونقدرها زیاد کار نشده هنر نویسنده بیشتر توی نثر و بازی با ساختار جملات خودشو نمایان کرده . البته توی چند تا داستان اول دیگه به نظرک زیادی به نثر وررفته و یک جورایی کتاب را سخت خوانش کرده ولی داستان های بعدی حالا یا نثر روان تر شده یا من دیگه بهش عادت کرده بودم . کتاب متوسطی بود به نظرم و بگم که نامزد دریافت جایزه گلشیری هم بوده .

 

قسمت های زیبایی از کتاب

فکر کردم به دعوت من به چه زبانی می آیی در جایی که ببوسمت و مویت از روی خال خال و بناگوش پس برود به دستم که در گردنت می گردد امیدوار . ساعت بود روی صبح و ده دقیقه به هشت  .

 

این که از توفان نمی ترسم حرف است . یک لاف گنده !این که بچه ی دریا هستم ، دریا را به چیز تبدیل نمی کند اصلا .

 

دریا به توفانش دریا نیست ، به بزرگی و آب و آبی اش دریاست .

مرگ چیزی نیست جز مردن . اتفاقی که اندکی فقط طول می کشد و بس .

 

فکر می کنی هر وقت دلت خواست می توانی دستت را از پنجره ی اتاقت بیرون کنی و یک تکه از دیروز یا هفته ی پیش یا ده سال قبل از آن را تو مشتت بگیری و بکشی تو ؟

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم دی 1389ساعت 23:38 توسط فرانک |