X
تبلیغات
معرفی کتاب

تنور

 

هوشنگ مرادی کرمانی

 

انتشارات معین

کتاب مجموعه ای از داستان های کوتاه آقای کرمانی است . کتاب قشنگیه و به نظرم بهترین مجموعه داستان کوتاه ایشون هست .

تنور : دختری که مادرش برای معالجه به شهر رفته و اکنون او تصمیم دارد در تنور نان بپزد . از روی این داستان فیلمی نیز ساخته شده است .
شیر : بچه ای که مادرش در کودکی مرده و بقیه زنان روستا به او شیر داده اند و اکنون همه او را پسر خود می دانند .
بوی پلو : پسر بچه ای که در کنار دست استاد کار در حال ساختمان سازی است .
حمام : پسر کوچولویی که پدرش فوت کرده و مجبور است به تنهایی به حمام عمومی برود .
جنگل : گیاه کوچکی که در جبهه جنگ روییده است . برنده جایزه ی اول داستان کوتاه در نخستین جشنواره ایران سبز.
رضایت نامه : بچه های روستایی که باید روزهای شنبه همراه با رضایت نامه به مدرسه بروند . از روی داستان ، فیلی نیز ساخته شده است .
اسماعیل شجاع : پسری که از مارها ترس شدیدی دارد .
نقاشی : پسر کوچولویی که توی صفحه های خالی شناسنامه اش نقاشی می کشد .
چهچه بلبل : حبیب پسری است که سعی دارد جوجه بلبل ها را اسیر کند تا بعد آنها را بفروشد .
چکمه : دختر بچه ای با شوق و ذوق یک جفت چکمه نو می خرد اما یک لنگه آن در اتوبوس گم می شود . از روی این داستان ، فیلمی نیز ساخته شده و همچنین داستان برنده لوح تقدیر شورای کتاب کودک نیز شده است .
عکس عروس : پیرزنی موقع رفتن به مشهد عکسی گرفته .
انجبر بهاری: نویسنده ای که عاشق انجیر است .
سنگ اول : مردی که برای اولین بار در یک روستا سنگ قبر می خرد .
سنگ های من : پسر کوچولویی که سنگ جمع می کند .
سنگ روی سنگ : مردم روستایی معتقدند که روی کوه یک شیر سنگی وجود دارد .

همه داستانهاش قشنگن و کلا کتاب دلپذیری هست فقط از داستان های سنگ های من ،انجیر بهاری و بوی پلو خوشم نیومد . تصویر روی جلدش هم با حال و هوای داستان ها هماهنگی خوبی داره .

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1388ساعت 11:39 توسط فرانک |

نه تر و نه خشك

 

هوشنگ مرادي كرماني

 

انتشارات معين

داستانش مال بچه هاست اما خيلي لطيف و قشنگ بود . من كه خيلي دوستش داشتم . يك افسانه كوتاه بچه گانه .
پرنده كوچك و خاكستري عاشق دختر زيبا و خجالتي سلطان مي شود و به خواستگاري او مي رود . سلطان مي گويد اگر مي خواهي با دخترم ازدواج كني بايد چوبي بياوري كه نه تر باشد و نه خشك و نه كج باشد و نه صاف . پرنده به دنبال چوب مي رود و به پرنده " نه تر و نه خشك" مشهور مي شود .

 

قسمت هاي زيبايي از كتاب

من پيش از ديدن او تنها بودم . خجالتي بودم . غمگين بودم . اما دلم مال خودم بود . مي دانستم چه كنم . با دردهاي خودم مي ساختم . اما حالا عاشق شدم . عشق مرا گرم كرد . از تنهايي در آورد . اما غم عشق با همه ي شيريني ، سخت جانم را آزار مي دهد .

 

اگر در هر نقطه از طبيعت عميق شويم ، كم كم چيزهاي درشت كه زودتر به چشم مي آيند ، محو مي شوند . چيزهاي تازه اي مي بينيم ، دنياي كوچكمان بزرگ و بزرگ تر مي شود . آفريدگار ، جهان را اين گونه ساخته است .

 

تو مرا اسير كردي . وقتي به قصه ات گوش مي دادم ، وقتي اسير قصه ات شدم ، برايم زندان ساختي . حالا اين جا زندان است . قفس است .

 

وقتي قصه اي گفته مي شود ، باد مي ايستد  ، گياهان از قد كشيدن دست مي كشند و پرندگان سير كردن جوجه هايشان را از ياد مي برند .

 

تا عاشق نشوي ، رهايي . وقتي عاشق شدي گرفتاري . تا عاشق نشدي آرزو نداري . آدم بي آرزو مرده است و وقتي آرزومند شدي ، دربندي ، اسيري .

 

هر چيز در مخالفش زنده است . روشني در برابر تاريكي روشن است و اگر تاريكي نباشد پس روشنايي نيست .

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1388ساعت 10:27 توسط فرانک |

لبخند انار

 

هوشنگ مرادی کرمانی

 

انتشارات معین

یک مجموعه داستان کوتاه از آقای کرمانی که به نظر من خیلی قشنگ تر از مجموعه پلو خورش ایشون بود . در کل کتاب بدی نبود . به خوندش می ارزید . آقای کرمانی این کتاب را به خودش و بقیه باباها تقدیم نموده !
لبخند انار :یادآوری خاطرات مدیری که با ترکه انار بچه ها را کتک می زد .
گوشواره : دختری یتیم و فقیر که رفتن به تولد دوست ثروتمندش برای او سخت است .
6تا موز : میوه فروش محله ای فقیر که برای اولین بار موز هم می فروشد . قشنگ بود .
لانه : کبوتری که در بیابان زندگی می کند .
پروانه : ماجرای مردی نابینا با دختر سه ساله اش . قشنگ بود .
بازار :زن و مردی روستایی که به خرید پارجه می روند . قشنگ بود .
نخ : زن کولی و فرزندش . قشنگ بود .
تک درخت – بچه های ایران – شعر تازه – یادگار سفر : هر 4 داستان در مورد زندگی یک پیرمرد شاعر است و داستان های خوبی هم هستند .
زادگاه : در مورد جوجه ای که در یخچال متولد می شود . خیلی قشنگ بود . این داستان را به گلرخ تقدیم نموده اند .
میوه : درخت خسیسی که میوه هایش را به کسی نمی دهد . قشنگ بود و از روش انیمیشنی هم ساخته شده .
مادر : نامه دختری به مادرش . دختری که پدرش موقع نجات او از اوار زلزله مرده است . خیلی خوب بود .
هسته ی آلبالو : پسر کوچکی که هسته آلبالو را در گوش پدرش می کند . خوب بود .

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1388ساعت 5:44 توسط فرانک |

قصه های مجید

 

هوشنگ مرادی کرمانی

 

انتشارات معین

سریال قصه های مجید را اگه به یاد داشته باشید از روی این کتاب نوشته شده . داستان ها هم دقیقا همون داستان های سریال هستند فقط توی کتاب ، داستان ها در کرمان جریان دارند و از لهجه اصفهانی هم خبری نیست . مجید و مادربزرگش از ده آمده و در کرمان ساکن شده اند تا مجید در شهر درس بخواند . مجید پسری بسیار شلوغ و سر و زبان دار و در عین حال ساده است که در کودکی مادرش را از دست داده و مادربزرگش را بی بی صدا می کند .

فوق العاده کتاب سرگرم کننده و خنده داری هست . من در تمام مدت خوندنش لبخند به لب داشتم . خوشم اومد . خیلی قشنگ بود . صحنه های فیلم دائما برام زنده می شد .  چه هنرپیشه های مناسبی براش انتخاب کرده بودند .

 

قسمت های زیبایی از کتاب

موقع خواندن کمی گوشه ی لبش را جنباند و سبیلش آمد بالا . مثلا لبخند زد . فکر کردم : اولین بار است که تو زندگی لبخند می زند . چون معلوم بود که تازه کار است و خوب وارد نیست ، نمی تواند با قدرت و مهارت لبخند شاداب بزند . می بایست دست کم ، یکی دو سال دل به کار بدهد و زحمت بکشد تا بتواند قا قاه بخندد .

 

گفتم : عقیده تون در مورد بندناف بچه چیه؟
کمی اوقاتش تلخ شد اما خونسردیش را از دست نداد و گفت : منو مسخره می کنی ؟
گفتم : این حرف ها چیه ؟... من غلط بکنم شم را با این دم و دستگاه مسخره کنم . منظوری نداشتم . این قضیه ناف بچه و انداختنش جای خوب ، عقیده ی قدیمی هست ، شما چه نظری دارین ؟
گفت : ناف بچه رو معمولا می اندازن دم سوراخ موش که باهوش بشه . باهوش که شد کارش می گیره . حالا موضوع ناف چه ربطی به کار من داره؟
گفتم : بالاخره یکی از راه های ترقی آدمیزاده . خود شما هیچ وقت تحقیق نفرمودین که نافتون رو کجا انداختن ؟

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم بهمن 1388ساعت 20:19 توسط فرانک |

شب های چهارشنبه

 

آذردخت بهرامی

 

انتشارات چشمه

مجموعه ۸ داستان کوتاه از خانم بهرامی که با استقبال خیلی زیادی در بازار رو به رو شد و منتقدان هم نظر خوبی در مورد کتاب داشتند . کتاب برنده تندیس بهترین مجموعه داستان سال ۱۳۸۵ جایزه روزی روزگاری و برنده جایزه منتقدان و نویسندگان مطبوعات به عنوان بهترین مجموعه داستان سال ۱۳۸۵ بوده است . فوق العاده کتاب زیبایی است و به همه بچه هایی که داستان کوتاه دوست دارن پیش نهادش می کنم . داستانهاش روی زن ها تکیه زیادی داره و خیلی هم اروتیک می باشد . جلد کتاب را هم بسیار دوست داشتم . هنرمندانه بود .

شب های چهارشنبه :زنی که عاشق شوهرش است می داند که شوهرش مرتبا به او خیانت می کند و می داند که امشب نیز با معشوقه اش قرار دارد . زن تصمیم می گیرد برای این معشوقه نامه ای بنویسد تا هم به او نشان دهد که از وجودش باخبر است هم ضعف های شوهرش را آشکار کند و هم به حریف نشان دهد که زندگی عاطفی شوهرش را آنقدر پر کرده که رقیب جز یک هوس زودگذر چیزی نخواهد بود . فوق العاده بود . واقعا داستانش محشر بود . یک حس عاطفی بالا مخلوط با طنز . فقط اون قضیه عروسی خصوصیشون به نظرم خیلی جلف بود . این داستان در سال ۱۳۸۲ جایزه ی دوم مسابقه اینترنتی بهرام صادقی را کسب کرده .

صفیه : سیاره کنیزی است که بر روی جهاز صفیه قرار داشته . صفیه به دلایل سیاسی از خانه فرار می کند و سیاره عاشق ارباب خود می گردد . قشنگ بود .

گربه ی لیدا ،نانوایی ، تیر چراغ برق : زنی که شوهرش را بسیار دوست دارد . همه شواهد حاکی از ارتباط شوهرش با زن بیوه صاحبخانه است . کار تا حدی پیش رفته که مادر شوهر و خواهر شوهرش نیز به او هشدار می دهند اما زن باور نمی کند . خیلی خوب بود .

کالمه : کالمه به معنای زن بیوه است . زنی که شوهرش فوت کرده اما هنوز در زندگی زن وجود دارد . معمولی بود .

بی دلیل : دختری که مادرش از خانه فرار کرده . سال ها بعد پدرش اجازه ازدواج او و حمید را نمی دهد و حمید با کس دیگری ازدواج می کند و اکنون حمید و دختر و شیرین در یک صحنه حضور دارند . اصلا خوشم نیومد .

جمع کل : زنی که گذشته خود را مرور می کند و دائم می گوید نباید این کار را می کردم ،نباید آن کار را می کردم . خیلی قشنگ بود .

بی قرار : دختری که عاشق پسری دیگر است اما به دلیل وضع بد مالی مجبور است به خواسته های مرد دیگری تن دهد . شاید داستانش به نظر خیلی نخ نما بیاد اما زاویه دید و نحوه بیان خانم بهرامی حرف نداره . خوشم اومد .

قله : ماجای صعود به قله . این دیگه شدید اروتیک هست در حین ماجرای صعود به قله در حقیقت یک رابطه کاملا خصوصی عاشقانه را تصویر می کنه . فوق العاده هم زیبا این تصویرگری را انجام داده .

خانم بهرامی فارغ التحصیل ادبیات نمایشی هستند و از شاگردان آقای گلشیری محسوب می شوند .

 

قسمت های زیبایی از کتاب

می روم چون عاشقش هستم . چون می خواهم بداند که عاشقی مثل من پیدا نمی کند . شما فعلا برایش تازگی دارید ،ولی نمی توانید مثل من باشید . چون همه ی لحظه های بغل کردن ، بوییدن و عشق ورزیدنش را پر کرده ام . شما نمی توانید جور تازه ای بغلش کنید . به او ثابت کرده ام هیچ کس نمی تواند به پای شیفتگی من برسد . از این به بعد هم خیال دارم بیشتر تنهایش بگذارم و به همه ی مهمانی های شبانه و مسافرت های دوستانه بروم تا هر چه زودتر از بغل کردن های شما کلافه شود . مطمئن باشید خودتان را هم بکشید ، هیچ جور نمی توانید او را بغل کنید که من صد بار بغل نکرده باشم . شرط می بندم نمی توانید وقتی نشسته و روزنامه می خواند ،آهسته از بالای سرش خم شویدو ببوسیدش و بلافاصله کله معلق بزنید و بنشینید توی بغلش و روزنامه ی له شده اش را به کناری پرت کنید و لبخند نشسته بر لبش را با بوسه ای طولانی ، بر لبتان بدوزید . شما حتی نمی توانید به او بگویید دوستت دارم چون به هر لحن و هر لهجه و هر زبانی که بگویید ،به یاد من می افتد . شما خیلی زودتر از من برایش کهنه می شوید بلکه بدتر از آن ترحم انگیز خواهید شد .

 

" یکی جدیده؟" " هر چی می خوای فکر کن . " کسی در کار نبود . دل که معبر نیست ! و این را حمید نمی دانست .

 

می رفتیم و می آمدیم . می آمدیم و می رفتیم . او می آمد و من می رفتم . من می آمدم و او می رفت . گاهی فقط من می رفتم ، گاهی فقط او می رفت .گاهی من می نشستم و رفتن و آمدن او را نگاه می کردم . گاهی او دراز می کشید و رفتن و آمدن مرا می دید ، یا نمی دید ، چشم را می بست و به رفتن و آمدنم فکر می کرد .  

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1388ساعت 20:54 توسط فرانک |

داستان های واقعی از زندگی آمریکایی

 

گردآوری : پل استر

مهسا ملک مرزبان

 

انتشارات افق

روزی از پل استر تقاضا می شه که مجری یک برنامه رادیویی بشه و در این برنامه مثلا ماهی یک بار یک داستان بخونه . خودش زیاد مایل به این کار نبوده تا اینکه همسرش بهش پیش نهاد می کنه که از مردم بخواد داستانهاشون رو بفرستند تا خونده بشه و و پروژه داستان ملی به این ترتیب شکل می گیره . خاطرات واقعی و کوتاه زندگی مردم . کتاب حدودا 180 تا از این خاطره هاست و کتاب پرحجمی هم هست .
" داستان های واقعی از زندگی آمریکایی " را آذرماه یکی از دوستای عزیزم بهم هدیه داد و از اون موقع آروم آروم می خوندمش . روزی چند تا داستان . حس خوبی داره کتاب ، شاید چون نویسنده های داستان ها نویسنده های واقعی نبودن و در حقیقت خاطره نویسی کردن از نظر ادبی اونقدر در درجه بالایی قرار نداشته باشه اما راجع به همه چیز هست ، پره از خاطره های واقعی و یک تصویر خیلی خوب از نحوه زندگی آمریکایی می ده . برخی خاطره ها خیلی جذابن . خود من داستان اگوست 1945 ، مرد یخی خیابان مارکت و میزی برای دو نفر را بسیار پسندیدم .

 

قسمت های زیبایی از کتاب

وقتی کسی سوگوار است چیزی نگفتن بهتر از گفتن حرف نامربوط است .

 

برادرم متعلق به طبقه ی متوسط اجتماع بود ، مردمی که هر کاری به آنها بگویی انجام می دهند .

 

نمی دانم کدام درد بزرگ تر است ، دردی که آن را بی پرده تحمل می کنی یا دردی که به خاطر ناراحت نکردن کسی که دوستش داری توی دلت می ریزی و تاب می آوری .

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1388ساعت 5:58 توسط فرانک |

جهان هولوگرافیک

 

مایکل تالبوت

داریوش مهرجویی

 

انتشارات هرمس

کتاب جز مجموعه کتاب های فلسفه و کلام نشر هرمس هست و اسمش هست "جهان هولوگرافیک : نظریه ای برای توضیح توانایی های فراطبیعی ذهن و اسرار ناشناخته ی مغز و جسم " . جهان هولوگرام جهانی هست که هر جز وهر قطعه آن تمام خصوصیات و ویژگی های کل را درون خود دارا باشد . اگر با شیوه خاصی لیزر را به جسمی بتابانیم و اثر آن را روی صفحه ضبط کنیم ، هولوگرام داریم . مجموعه ا دایره های موج مانند که اگر بعد با همین زاویه اشعه لیزر را به صفحه بتابانیم تصویر سه بعدی جسم نمایش داده می شود به طوری که ما متوجه نمی شویم تصویر است یا جسم واقعی ، اما دست ما از درون آن عبور می کند . از خاصیت های آن می توان به این موارد اشاره کرد که هر چه قدر هم این صفحه را تکه تکه کنیم باز هم هر تکه شامل تصویر کامل جسم است و از سوی دیگر با تغییر زاویه روی یک صفحه کوچک می توان بی نهایت تصویر ذخیره کرد . در فصل اول توضیح داده می شود که چگونه عملکرد مغز ما نیز دقیقا شبیه هولوگرام است . بعد شرح داده می شود که کل جهان به نوعی هولوگرافیک است و مثلا گذشته از بین نرفته است . افرادی هستند که با تمرکز در صحنه های سال ها پیش قرار می گیرند در حقیقت این افراد از هولوگرام فعلی جدا شده و وارد هولوگرام دیگری می شوند . به عبارتی جهان های موازی مختلفی وجود دارند که حال یکی از آنهاست . توی کتاب عنوان می شه که در حقیقت همه هستی یک چیز به هم پیوسته است و درون همه ما به هم متصل می باشد .

خیلی قشنگ بود . به خصوص فصل اولش که همه چیز را از دید علمی توضیح می داد فوق العاده بود یک دید تازه به آدم می ده . یک راه حل جدید برای حل مسائلی که راه حل ندارند . طرز بیانش هم روان و راحت هست و از اصطلاحات سخت استفاده نکرده . خوندش خیلی تجربه خوب و متفاوتی بود و به همه توصیه اش می کنم .

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم بهمن 1388ساعت 16:48 توسط فرانک |

مهمانی تلخ

 

سیامک گلشیری

 

انتشارات مروارید

رامین ارژنگ که استاد دانشگاه است روزی در اتوبان منتظر ماشین است که یکی از شاگردان قدیمش به نام تورج را می بیند . تورج از دانشگاه اخراج شده  بوده و یکی از عاملان اخراج نیز استاد ارژنگ بوده است . تورج توضیح می دهد که گذشته ها را فراموش کرده و اکنون زندگی خوب و مرفهی دارد و با دختر زیبایی به نام شیرین نیز ازدواج کرده و با اصرار از استاد می خواهد که همراه با همسرش فریماه آن شب را به باغ تورج و شیرین بروند .
 یک داستان دلهره آور . از اون کتاب هایی که نمی شه زمینش گذاشت و آدم دائم منتظره که ببینه بعدش چی می شه . یک جورایی ترسناک شاید بشه گفت . به نظرم لحن بیانش خوب بود . خوب جلو می رفت و آدم باهاش همگام می شد . حس دلهره را هم خیلی خوب منتقل می کرد . در کل به خوندش می ارزه . تو دسته کتاب هایی با موضوعات ترس و دلهره به عقیده من کتاب مناسبی بود . هر چند که برداشت من این بود آره تورج یک مقادیری مشکل داشت اما تقصیر استاد بود که کار به اونجاهای باریک کشید و قصد اولیه تورج ، جنایت نبود . خلاصه اخلاق استاده هم مشکل دار بود . فقط یک چیز رو اعصابم بود ف تورج و شیرین خیلی پولدار بودند بعد آلبوم عروسیشون عرس و داماد جلوی یک تور سفید بودند یا قاطی مهمونها . آخه این عکس ها مال 600 سال پیشه . آلبوم عروسی الان که آتلیه ای هست . یا مثلا یک باغ خیلی بزرگ که یکی از معروفترین باغ ها برای عروسی بود را می گفت شبی یک میلیون . آخ یک میلیون که پولی نیست واسه چنین باغی . اینو بگم کتابی که من خوندم چاپ سال 88 هست اما چاپ چهارم کتابه . نمی دونم کتاب توی چه سالی نوشته شده اما خوب مطمئنم آلبوم عروسی به اون شکل مال حداقل 15 سال پیشه . یا مثلا دانشگاه را می گه پشت نیمکت می نشستن !!!! و برای چاییشون توی باغ ماست و چیپس و شکلات می برن . خوب وقتی می گه ماست و چیپس و شکلات توی باغ به عنوان مزه ، آدم یاد چای و جوجه نمی افته اصولا!!! اما در کل خوب بود خوشم اومد .
لگوی انتشارات مروارید هم روی اعصابمه . عکس یک پرنده است و هر وقت می بینمش حس می کنم باید این لگوی نشر ققنوس باشه نه مروارید!!!
آقای گلشیری اصفهانی هستند و فوق لیسانس زبان و ادبیات آلمانی دارند .

 

قسمت های زیبایی از کتاب

نمی خوام بگ از اون عشق های آسمونی یه ، چون دیگه حالم از اون عشق ها به هم می خوره . ولی همدیگه رو دوست داریم . به همین راحتی . حداقلش اینه که وقتی کنار همیم ، دل مون نمی خواد از هم جدا شیم .

 

. می کشتمش . جدی می گم . یه لحظاتی هست که آدم ها می تونن تبدیل بشن به کثیف ترین موجودات . من اون موقع یه همچین حالی پیدا کرده بودم . هر کاری می تونستم بکنم . جدی می گم . واقعا می تونستم اون چاقوی به اون بزرگی را تا دسته فرو کنم تو اون بدن کثیفش .

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم بهمن 1388ساعت 15:42 توسط فرانک |

پلو خورش

 

هوشنگ مرادی کرمانی

 

انتشارات معین

مجموعه 21 داستان کوتاه از آقای مرادی کرمانی که توش به بچه های شهری و محیط زندگی امروز هم توجه کردند . کتاب متوسطی بود . برخی از داستانهاش خوب بود ، بعضی هاش هم اصلا خوب نبود . همون لحن گیرا و ملموس آقای کرمانی را هم شاهدش بودیم . داستانی مثل پیشکش در حد افتضاح بود همون قصه های قدیمی را که  بلدیم اومده بود باز تعریف کرده بود نمی دونم چطور روش شده بود . چیزهایی مثل ابراهیم ، توت و دوربین عکاسی هم خیلی بد بودند همون موضوع های همیشگی و یک عالمه شعار اونم واضح نه به صورت استعاره . برخی داستانهاش مثل پلو خورش ، پاهای مرغ و باتوم هم زیبا بودند .

عکس روی جلد هم یک پیتزای خوش و آب و رنگ هست که آدم را واقعا گرسنه می کنه .

 

قسمت زیبایی از کتاب

پیری اش از همان جا شروع شده بود . تازه بازنشسته شده بود . توی اتوبوس ایستاده بود و داشت خیالات می بافت که در آینده چه کند ، جوانی گفت : " پیرمرد بشین ، خسته می شوی . " تا آن موقع کسی او را پیرمرد صدا نکرده بود . فهمید که پیر شده .

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم بهمن 1388ساعت 9:32 توسط فرانک |

مشت بر پوست

 

هوشنگ مرادي كرماني

 

انتشارات توس

جعفر پسر نوجواني است كه همه او را به نام موشو مي شناسند . پدر او تنبك زن دوره گرد است و مادرش در قبرستان روي قبرها آب مي ريزد . موشو همراه پدرش تبنك مي زند و در خيابان ها مي گردد . او سعي دارد زندگي اش را عوض كند اما جامعه از خود واكنش نشان مي دهد و حاضر نيستند به يك تنبكي كار بدهند ...

داستان نوجوانان از آقاي كرماني كه كتاب شايسته معرفي ويژه شوراي كتاب كودك بوده و يكس ال هم به عنوان كتاب سال مركز كرمان شناسي شناخته شده . بامزه است و دوست داشتني . روايتي از زندگي مردم محروم و تحقيري كه ساير مردم نسبت به آنها ابراز مي كنند .

از روي اين كتاب فيلمي هم به كارگرداني آقايان محسن محسني نسب و محمد رضا عالي پيام ساخته شده .

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت 7:58 توسط فرانک |

اگر شبی از شبهای زمستان مسافری

 

ایتالو کالوینو

لیلی گلستان

 

انتشارات آگاه

کتاب در حقیقت مجموعه ای از داستان هایی است که هیچ گاه تمام نمی شوند . آقای خواننده روزی کتابی را می خرد و ما همراه با او مشغول خواندن داستان می شویم اما در جای پرهیجان ،کتاب تمام می شود و خواننده عصبانی از نیمه کاره بودن کتاب به کتاب فروشی می رود و در آنجا با خانم خواننده آشنا می شود . آنهانسخه درستی از کتاب را می گیرند که متوجه می شوند تماما داستان دیگری است که به علت بدی چاپ، ادامه اش قابل خواندن نیست و به همین ترتیب ما ۱۰داستان نیمه تمام را در ماجرای اصلی کتاب دنبال می کنیم .

کتاب در حقیقت ستایشی است برای کتاب خواندن، برای لذت کتاب خوانی و شاید اشاره به این موضوع که خواندن کتاب دنیایی فراتر از نوشتن کتاب و بسیار زیباتر است . کتابی که به ما از لذت خواندن و نحوه درست خوانی می گوید ،از لذت در کنار هم بودن انسان های کتاب خوان و از خوشی بی وصف کتاب خوانی فقط برای کسب لذت کتاب خوانی . فوق العاده بود . بسیار دوستش دارم این کتاب را و می تونم بارها و بارها بخونمش . کالوینو نابغه است هیچ کدوم از کتابهاش مثل هم نیست . شروع داستان بسیار غافل گیر کننده و جذاب است : " تو داری شروع به خواندن داستان جدید ایتالو کالوینو ، شبی از شب های زمستان مسافری ، می کنی . آرام بگیر . حواست را جمع کن . تمام افکار دیگر را از سر دور کن . بگذار دنیایی که تو را احاطه کرده در پس ابر نهان شود . از آن سو مثل همیشه تلویزیون روشن است . پس بهتر است در را ببندی . فورا به همه بگو : نه نمی خواهم تلویزیون تماشا کنم! اگر صدایت را نمی شنوند بلندتر بگو : دارم کتاب می خوانم ، نمی خواهم کسی مزاحم شود . با این سر و صداها شاید حرفهایت را نشنیده باشند ،بلندتر بگو ، فریاد بزن : دارم داستان جدید ایتالو کالوینو را می خوانم ! یا اگر ترجیح می دهی هیچ نگو ،امیدوار باشیم که تو را به حال خود بگذارند . راحت ترین حالت را انتخاب کن : نشسته، لمیده ،چمباتمه، درازکش، به پشت خوابیده ،به پهلو خوابیده، دمرو ،توی مبل، نیمکت ،مبل متحرک، راحتی، عسلی یا توی یک ننو اگر داشته باشی و البته یا روی تخت یا توی تخت . حتی می توانی در یک حرکت یوگا سرت را روی زمین بگذاری و البته کتاب را هم وارونه بگیری . "

 

قسمت های زیبایی از کتاب

هر مکانی در آن واحد با تمام مکان های دیگر مرتبط است ، و در طول گذر از یک مکان به مکانی دیگر ، یعنی وقتی در هیچ مکانی نباشیم می شود کمی جدایی را احساس کرد .

 

چطور می توانی پا به پای زنی بروی که همیشه جز کتابی که جلوی چشم دارد ،در حال خواندن کتاب دیگری هم هست . کتابی که هنوز وجود ندارد ،اما کتابیست که هر وقت او بخواهد ،می تواند وجود داشته باشد .

 

-انقلاب رویاها را محاکمه نمی کند .
- ما را از کابوس ها هم نجات نمی دهد .

 

از یک سو اشخاصی که کتاب را درست می کنند و از سوی دیگر آنهایی که آن را می خوانند . می خواهم به شرکت خود در گروه خواننده ادامه دهم و برای این کار مراقبم که همیشه خود را این سوی خط نگه دارم . و گر نه لذت بی غرض خواندن، دیگر وجود نخواهد داشت ،و یا دست کم به چیز دیگری تبدیل می شود ،که همان چیزی نیست که من می خواهم .

 

در این حال تو از اینکه او تو را و عین عبارات متن جسم تو را خوانده ، راضی هستی ، اما به آرامی شکی در ذهنت جای می گیرد . این که او تمام تو را آن چنان که هستی نمی خواند و فقط دارد از تو استفاده می کند ،بخش هایی را از این متن جدا می کند تا همراهی شبح گونه برای خود بسازد ، همراهی که فقط آشنای او و در تاریکی ضمیر نیمه آگاه خودش است. و چیزی را که دارد کشف می کند ، میهمان بدلی خیالاتش است و نه تو .

 

انتظار دارم که خواننده هایم چیزی را در کتاب هایم بخوانند که من خودم آن را نمی دانم و این را فقط می توانم از کسانی انتظار داشته باشم که منتظرند چیزی را بخوانند که خود آن ها آن را نمی دانند .

 

ما ممانعت کردن از خواندن را بلد هستیم اما در همین حکمی که خواندن را منع می کند ، حقیقتی است که خوانده شده ، حقیقتی که ما نمی خواهیم خوانده شود ...

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 19:49 توسط فرانک |

در ميان گمشدگان

 

دن چاون

امير مهدي حقيقت

 

انتشارات مركز

مجموعه چند داستان از آقاي چاون نويسنده آمريكايي كه به خاطر مترجمش تصميم به خوندنش گرفتم . آقای چاون استاد دانشگاه در رشته ادبیات خلاق هستند .

در ميان گمشدگان : ماشيني كه با سرنشينانش در يك درياچه غرق مي شود و كسي از آنها خبر ندارد .

من بزرگ : پسري كه كارآگاه بازي در مي آورد و تخيلات عجيبي در سر مي پروراند .

پايان جفت و جور : داستان دو برادر كه يكي از آنها بسيار شرور است و زير قطار مي رود .

عضو مصنوعي : زني كه به ياد انتخاب هاي زندگي اش مي افتد .

پشيمان : مردي كه اكنون مريض است و به ياد دوران كودكي و مريضي پدر خودش افتاده .

چين چيلا : دختر بچه اي مادري دارد كه شبيه مادرهاي ديگر نيست . مادري با مشكلي عصبي .

كتاب نامزد جايزه ملي كتاب آمريكا در سال 2001 شده و در ليست ده كتاب برتر انجمن كتابخانه آمريكا ، شيكاگو تريبون ، بوستون گلوب ، لاس و گاس مركوري و انترتينمنت ويكلي قرار گرفت . همچنين داستان "من بزرگ" برنده جايزه دوم ا هنري در سال 2001 شد .

درون مايه همه داستان هاش يك جور ترد شدگي ، تنهايي و پشيماني است . حس تنهايي و وحشتش راحت به آدم منتقل مي شه ، عكس العمل ها هم خيلي خوب و به جاست و طبق اصول روان شناسي اما به نظر من داستانهاش زيادي طولانيه ، خيلي كشش داده يك داستان را . در كل كتاب نسبتا خوبي بود . طرح جلدش هم افتضاح بود .

 

قسمت هاي زيبايي از كتاب

اگر كسي تو را نشناسد ، تو ديگر كسي نيستي .

 

ما آدم هاي زيادي مي توانيم بشويم . ردي از آدم هايي كه مي شد باشيم ، در نوجواني و جواني مان به جا گذاشته ايم كه حالا مشكل مي شود گفت كدامشان هستيم . چند جور آدم در طول سال ها مي شد بشويم كه نشديم؟

 

شايد نهايتا چندان تفاوتي نباشد ميان عاشق بودن ، و نقش عاشق را بازي كردن .

 

يك روز مرا بي قيد و شرط دوست مي داري ، يك روز مرا مي بخشي ، يك روز پشيمان مي شوي و حسرت مي خوري .

 

آدم هاي متمدن بيش از آدم هاي بدوي كه به سختي خو كرده اند ، رنج مي كشند . چرا كه انسان هر چه فهميده تر و فرهيخته تر شود ، درك عميق تري از درد پيدا مي كند .

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 7:48 توسط فرانک |

حصار و سگ های پدرم

 

شیرزاد حسن

مریوان حلبچه ای

 

انتشارات چشمه

موضوع اصلی کتاب دیکتاتوری یک قدرت بزرگ و ترس و زبونی زیردستان این قدرت حتی در زمان نبود قدرت می باشد . خانواده ای پدرسالار که درون حصاری بزرگ زندگی می کنند . پدری درنده خو و وحشی که سالی چند بار ازدواج می کند و همه اهل خانه به فرمان او هستند . پدری که اجازه نمی دهد هیچ موجود مذکری وارد حصار او شود و حتی حیوانات نر را قطع عضو می کند . دختران و پسران او همواره شلاق می خورند کار می کنند و اجازه عاشق شدن ازدواج و حتی فکر کردن به این مسائل را ندارند . تا اینکه همه از ظلم به ستوه می آیند و از پسر بزرگ می خواهند که پدر را بکشد اما ظاهرا کشتن پدر دردی از این جامعه همیشه ترسو و درمند دوا نمی کند و فقط اوضاع نا به هنجار تر می شود .پدر هنوز حضور دارد و به صورت بی رحمانه ای حضور خود را بر فرزندان تحمیل می کند . پدری که قدرت خدایی داشته و اجازه پرسش و پاسخی به فرزندان نمی داده از ذهن آنها پاک شدنی نیست . رمان به صورت تک گویی از طرف پسر بزرگ نقل می شه .  

نثر خیلی خیلی غریبی داره وحشتناک پر از دلهره یک جور فضای مالیخولیایی و رعب آور . جملاتی که انگار همه وجودتون را چنگ می زنه . نثرش و شیوه نگارشش را خیلی دوست داشتم . کلا جالب و دوست داشتنی بود . در مورد نویسنده هم خوبه ذکر کنیم که کرد و اهل عراق است .

+ نوشته شده در شنبه هفدهم بهمن 1388ساعت 22:24 توسط فرانک |

من او را دوست داشتم

 

آنا گاوالدا

الهام دارچینیان

 

انتشارات قطره

کلوئه زنی است که عاشق شوهرش می باشد و به خاطر او همه کار کرده اما اکنون شوهرش او و دو دختر کوچکش را ترک کرده و همراه با معشوقه اش رفته است . کلوئه نزد پدرشوهرش می رود و پدر شوهر از عشق خود می گوید از زنی که عاشقش شده اما به خاطر خانواده اش از عشق او دست کشیده . کتاب مکالمات کلوئه و پدرشوهرش هست . در این باب که اگر بعد از ازدواج عاشق شدیم ماندن صحیح تر است یا رفتن . پدر شوهر کلوئه معتقده این موضوع به نفع کلوئه هست چون اون دختر خوبیه زنی که از صمیم قلبش عاشق و فداکاره و لیاقتش بیشتر از زندگی در کنار مردی هست که از صمیم قلب عاشقش نیست و می تونه راحت اون رو ترک کنه .

فضای خاصی داره آدم حس نمی کنه یک نویسنده زن آخرش به این نتیجه نزدیک تر بشه که رفتن کار صحیح تری هست . کتاب فوق العاده ای بود بسیار دوستش داشتم و بسیار منو به فکر فرو برد . من معتقدم رابطه یک چیز دو طرفه است یک نفر حق تصمیم گیری نداره . یک نفر به تنهایی نمی تونه رابطه رو تموم کنه باید راجع به مشکل حرف بزنند تا هر دو به یک نتیجه برسن .
خیلی ها عقیده دارند که خانم گاوالدا این کتاب را بر اساس زندگی شخصی خودش نوشته  چون اون خودش هم در حالی که دو فرزند داشته از شوهرش طلاق گرفته و زندگی زناشویی بی ثباتی داشته .

 

قسمت های زیبایی از کتاب

از نبود پدرشوهرم استفاده می کنم تا تلفن همراهم را چک کنم.
نه زنگی ، نه پیامی .
بله هیچ چیز ...
چه احمقم...
چه احمق ...

 

باید یک بار به خاطر همه چیز گریه کرد . آن قدر که اشک ها خشک شوند ، باید این تن اندوهگین را چلاند و بعد دفتر زندگی را ورق زد . به چیز دیگری فکر کرد . باید پاها را حرکت داد و همه چیز را از نو شروع کرد .

 

چه قدر باید بگذرد تا آدمی بوی تن کسی را که دوست داشته از یاد ببرد ؟ و چه قدر باید بگذرد تا بتوان دیگر او را دوست نداشت ؟

 

زندگی همین است ... اراده راسخ تان را در ترک سیگار تحسین می کنید و بعد یک صبح سرد زمستان تصمیم می گیرید چهار کیلومتر پیاده بروید تا یک پاکت سیگار بخرید . مردی را دوست دارید ، از او دو بچه دارید و یک صبح زمستانی ، در می یابید که او خواهد رفت چون زن دیگری را دوست دارد .

 

عادت ندارم گذشته رامرور کنم ، انگار احساس مرگ به من هجوم می آورد ...

 

آدمی همیشه از غم و اندوه کسانی می گوید که می مانند ، اما تا به حال درباره آنان که می روند فکر کرده ای ؟

 

شهامت از آن آنان است که خودشان را یک روز صبح در آینه نگاه می کنند و روشن و صریح این عبارت را به خودشان می گویند ، فقط به خودشان : "آیا من حق اشتباه کردن دارم ؟" فقط همین چند واژه ...
شهامت نگاه کردن به زندگی خود از رو به رو ... و هیچ هماهنگی و سازگاری در آن ندیدن . شهامت همه چیز را شکستن ، همه چیز را زیر و رو کردن ...
به خاطر خودخواهی؟ خودخواهی محض ؟ البته که نه ، نه به خاطر خودخواهی .. پس چه ؟ غریزه بقا ؟ میل به زنده ماندن ؟ روشن بینی ؟ ترس از مرگ؟
شهامت با خود رو به رو شدن . دست کم یک بار در زندگی . رو به رو با خود . تنها خود . همین .
"حق اشتباه" ترکیب بسیار کوچکی از واژه ها ، بخش کوچکی از یک جمله ، اما چه کسی این حق را به تو خواهد داد ؟
چه کسی جز خودت؟

 

او را بیشتر از هر چیزی در این دنیا دوست داشتم . بیش از هر چیزی ... نمی دانستم آدم می تواند تا این حد دوست داشته باشد ...

 

وقتی با او بودم احساس می کردم آدم خوبی هستم ... حتی ساده تر از خوب بودن . انگار تا پیش از آن نمی دانستم می توانم آدم خوبی باشم . آن زن را دوست داشتم . آن ماتیلد لعنتی را ، زنگ صدایش را ، روح و جانش را ، خنده هایش را ، شیوه نگاهش را به زندگی ، یک جور پوچی آدم هایی که زیاد به این سو و آن سو می روند .

 

ترجیح می دهم تو امروز خیلی رنج بکشی تا این که همه عمرت ، همیشه کمی رنج بکشی .

 

زندگی حتی وقتی انکارش می کنی ، حتی وقتی نادیده اش می گیری ، حتی وقتی نمی خواهی اش از تو قوی تر است . از هر چیز دیگری قوی تر است . آدم هایی که از بازداشتگاه های اجباری برگشته اند دوباره زاد و ولد کردند . مردان و زنانی که شکنجه دیده بودند ، که مرگ نزدیکانشان و سوخته شدن خانه هاشان را دیده بودند ، دوباره به دنبال اتوبوس ها دویدند ، به پیش بینی هواشناسی با دقت گوش کردند و دخترهایشان را شوهر دادند . باور کردنی نیست اما همین گونه است . زندگی از هر چیز دیگری قوی تر است .

 

به خودمان فشار می آوریم با قدرت حرف می زنیم که چه ؟ و چرا ؟ و بعدش چه ؟ الان سیلوی که پل به خاطرش در گوشه اتاق مرد چه شده است ؟ الان چه حال و روزی دارد ؟

 

و آن جا بود که درهم شکستم . اصلا انتظارش را نداشتم مثل ابر بهار گریه کردم . من ... این بچه ، پسر من بود . من باید پلوورش را بر می داشتم و کلاهش را سرش می کردم . بله من باید این کارها را می کردم . می دانستم ماتیلد دروغ می گوید . کور که نبودم ! خوب می دانستم دروغ می گوید . چرا این طور دروغ می گفت ؟! چرا دروغ گفته بود ؟ آدم حق ندارد چنین دروغ هایی بگوید !... به هق هق افتاده بودم . دلم می خواست به او بگویم ...
صندلی اش را عقب کشید ، گفت : تنهایت می گذارم ، من گریه هایم را کرده ام . بسیار گریه کرده ام .

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم بهمن 1388ساعت 18:21 توسط فرانک |

کنسرت در پایان زمستان

 

اسماعیل کاداره

مهین میلانی

 

انتشارات مرکز

محوریت اصلی کتاب نحوه زندگی مردم آلبانی در زمان خراب شدن روابط آلبانی و چین و در مجموع زندگی در جوامع کمونیستی است . سیلوا کارمند یکی از وزارتخانه های دولتی است و شوهرش گیرگی حامل نامه هایی است که چین و البانی برای هم می فرستند . برادرش آریان در ارتش دچار مشکل شده و خواهرش آنا که فوت کرده هنوز در ذهن ها جا دارد . شایعات زیادی در مورد آنا و اسکندر برمما نویسنده معروف وجود داشته و گفته می شده که کتاب " برای فراموشی یک زن " در حقیقت برای آنا نوشته شده ، زمانی که آنا تقاضای طلاق دارد شوهر او بحث را به دادگاه می کشد و معتقد است اسکندر موجب این امر است و در آن موقع متوجه می شوند شخص سومی به اسم بسنیک قرار است با آنا ازدواج کنه .

کتاب را چند سال پیش خونده بودم و شدیدا دوستش داشتم و وقتی یادش افتادم نتونستم در برابر وسوسه دوباره خوندنش مقاومت کنم . این کتاب خیلی برای من عجیب و خاصه . موضوع اصلی خود کتاب نه اما ریزه کاریهاش خیلی ذهنم را مشغول می کنه و این همه سال هنوز می دیدم که جملاتش و نام ها تو ذهنم هست . لیندا همکار سیلوا عاشق بسنیک است و هیچ دسترسی به او نداره و در آخر داستان فقط می بینیم که با هم دوستن عاشق این قضیه ام . اسکندر که عاشق آناست و اثری را راجع به ملاقات خودش و انا می نویسه و با اینکه همه می دونن خطابش آناست اون اثر را مستقیم به آنا تقدیم نمی کنه . درخت لیمویی که اول داستان به درون خانه می یاد و اخر داستان شکوفه می ده . جزئیاتش منو خیلی درگیر می کنه و خیلی دوستش دارم این کتاب رو .

 

قسمت های زیبایی از کتاب

کارهای بزرگ هیچ گاه از نزدیک خوب دیده نمی شوند . باید سال ها به عقب برگشت ، و حتی قرن ها ... تا وسعت و عمق مسئله را دریافت .

 

هیچ چیز وحشتناک تر از آن نیست که در اثنای کاوش های باستان شناسی از حسادت رنج ببری . خیال می کنی تمام این حفره ها را در گوشت تو کنده اند .

 

هچ چیز ناخوشایندتر از این نیست که انسان با آشنایی در خیابان برخورد کند که از روبه رو نمی آید ، بلکه از پشت سرتان می آید و همان مسیر شما را طی می کند .

 

هیچ پدیده ای دوباره به صورت اولیه خود تکرار نمی شود و حتی مارکس اشاره هم کرده است که اگر واقعه ای یک بار به شکل فاجعه رخ دهد ، بیم آن می رود که روزی به صورت مضحکه ای تکرار شود .

 

هر بار که زمستان بر شیشه های پنجره ها بکوبد ،
تو ، هر چند هم که نباشی ، باز می گردی .
هر چند هم به شکل موسیقی ، عزا و صلیب در آیی،
بازت می شناسم و به سویت پر می کشم .

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم بهمن 1388ساعت 0:17 توسط فرانک |

چهار چهارشنبه و يك كلاه گيس

 

بهاره رهنما

 

انتشارات چشمه

كتاب شامل 11 داستان كوتاه كه در آنها در پايان زنان و تنهايي قابل مشاهده است .  
تو خفه مي شي يا من ؟ : ليلا كه فكر مي كند همسرش به او خيانت مي كند پيش دوست فالگيرش سارا رفته تا براي او فال بگيرد .

گروه اكثريت : زني شاد و اجتماعي كه همسر كارمند كم حرف و آرام بانك شده است .

تصميم : پسري نوجوان كه به اين نتيجه رسيده والدينش ، پدر و مادر حقيقي او نيستند .

مثل هميشه : گارسوني كه عاشق يكي از مشتريان هميشگي رستوران شده .

ماما عاشق لاك قرمز بود : زن تنهايي كه براي گذران زندگي فال قهوه مي گيرد .

اسب : زني كه شوهرش عاشق اسب و اسب دواني است و اين موضوع براي او كابوس شده .

شمس العماره : سال نو در بحران جنگ .

بزك : زني كه شوهرش او را ترك كرده و او اكنون مي خواهد به ديدن رقيب برود .

 زانتياي سياه : زن وش هري كه تصميم به طلاق گرفته اند .

رو به رو : زني كه در خواب هايش زن ديگري است .

چهار چهارشنبه و يك كلاه گيس : خدمتكار پيري كه عاشق مي شود .

شخصيت هاي داستان ها يا به صورت مشهود تنها هستند يا از يك تنهايي نامحسوس اما عميق رنج مي برند . شايد نمونه واضحي از بسياري از انسان هاي عصر ما . كتاب چندان خوبي نبود البته روان و خوشخوان بود و ارزش يك بار خوندنو داشت . داستان كوتاه يعني تمركز روي يك موضوع و پروروندن همون موضوع اما تو خيلي از داستان ها اين رعايت نشده . خيلي از شاخ و برگ هايي را تعريف كرده كه ادامه نمي ده و لزومي به اتفاق افتادنش هم نيست اصلا آدم نمي دونه چرا بهش اشاره كرده . يعني شايد يك جوري بهتر بود قبل از نوشتن داستان باز هم و باز هم به همون موضوع ريشه اي فكر مي كرد و همون را مي پروروند نه اينكه شاخ و برگ اضافي بده به داستان . در حقيقت داستان يك مفهوم كلي داره و با يك سري تعريف هايي كه ديگه عملا به مفهوم اصلي ارتباط مستقيمي نداره . توي سر و وضع آدمهاي داستان هم به نگين جواهراتشون اهميت داده و تعريف كرده اما جالبه كه به چيزهاي ظاهري ديگه اصلا توجه نكرده . خوب من نمي فهمم آيا مثلا چيز خاصي بوده منظورش از اين كار؟ چون خيلي به چشمم اومد احتمالا بايد نوعي نماد و سمبل باشه .  اما توي داستانهاش مثل هميشه رو خيلي دوست داشتم به نظرم داستان كامل و خيلي خوبي بود .

 

قسمت هاي زيبايي از كتاب

مي گويي : " سارا ، دارم از فضولي مي ميرم . آخه مي گم ، كاش با يكي بهتر از من رفته باشه ، اما مي ترسم طرفو ببينم و تازه بفهمم چه خاكي سرم شده . "
جوابت را نمي دهم ، مي دانم بهتر از تو نيستم ، هيچ وقت هم نبوده ام . مي دانم اگر بهتر از تو بودم آن قدر دوستت داشتم كه روي سعيد تف هم نيندازم . مي دانم حتا سعيد هم مي داند كه بهتر از تو پيدا نمي كند و شايد براي همين هم سراغ من آمده ، سراغ كسي كه مي داند خودش حسابي از او سر است . از اين حس بزرگواري لذت مي برد . بعد سال ها خفه كردن خودم و همه ي چيزهايي كه مي خواستم ، حالا اين را خوب ياد گرفتم كه درباره ي خودم درست قضاوت كنم .

 

شال سفيد ، عجيب به او مي آيد و كمي سبزه تر از هميشه نشانش مي دهد . مثل هميشه شال را روي سرش انداخته و دو طرف صورت رها كرده اش پايين .

 

من نمي دانم كه اين بي خبري را ترجيح مي دهم ، يا پايان انتظار را حالا به هر شكلي كه باشد .

 

در اين سه ماه ، خصوصا از وقتي جريان زندگي ما نقل محافل كاري و خانوادگي مان شد ، بيشتر از همه چيز اين آزارم مي داد كه به نظر همه آدم دست دومي مي آيم كه تاريخ مصرفش تمام شده ، آدمي كه ديگري را بهش ترجيح داده اند .

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت 8:43 توسط فرانک |

نخل

 

هوشنگ مرادي كرماني

 

انتشارات معين

مراد پسر بچه يتمي است كه در يك روستا نزد خاله اش زندگي مي كند .  روزي درويشي به ده آنها مي آيد و يك هسته خرما را در زمين مي كارد و به مراد مي گويد اگر بزرگ شد درخت نخل مال تو . در روستاي آنها هيچ درخت نخلي نيست و آب و هوا نيز براي پروش نخل مناسب نيست اما مراد به رشد درخت اميدوار است او هچ تصوري از شكل نخل ندارد .

كتاب برگزيده شوراي كتاب كودك سال 1359 بوده و برنده ديپلم افتخار IBBY در سال 1984نيز شده . من خوشم نيومد . گفتنیه که كتاب مخصوص نوجوانانه شايد اونا دوست داشته باشن اما براي من شخصا خوشايند نبود .
نمي دونم چرا قصه بچه هاي روستا و بي امكاناتيشون را كه مي خونم به خصوص اونايي كه بعدش مي يان شهر و به يك جايي مي رسن ، خیلی دلم مي گيره حالت بغض بهم دست مي ده .

 

قسمت زيبايي از كتاب

صداي گلرخ مي آمد . لالايي مي خواند براي خواهر كوچولوش ، داشت خوابش مي كرد :
" الا ... لا ... لا انار و به
خدا عمري به طفلم ده
بيا دايه ، بيا دايه
درخت گل بكن سايه
كه تا طفلم بياسايه
بيا باباش به باغش بر
تماشا سيب و نارش بر
الا... لا ... لا ... الا ... لا... لا

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم بهمن 1388ساعت 8:38 توسط فرانک |

يوسف آباد ، خيابان سي و سوم

 

سينا دادخواه

 

انتشارات چشمه

داستان در 4 بخش و از زبان 4 راوي كه در يك آتليه عكاسي در يوسف آباد خيابان سي و سوم  در كنار هم جمع مي شوند ، روايت مي گردد . استاد نجات ، جوان پولدار زمان انقلاب كه بعد از پشت سر گذاشتن تجربياتي مثل كلاس هاي تفسير نهج البلاغه ، شركت در انقلاب ، زندگي در فرنگ و .... به ايران برگشته و اكنون به عنوان عكاس و استاد زبان به فعاليت مي پردازد . ليلا دختر چادري زمان انقلاب كه در تهران بزرگ و بزرگ تر شده . سامان پسر جوان عكاس كه يك پاساژگرد حرفه اي است . ندا دانشجوي جوان و باهوش دانشگاه تهران نمونه بارزي از جوان امروز . كاراكترهاي داستان دو تا دوتا با همند و يك داستان عشق آبكي اما محوريت اصلي داستان تهران هست . داستان نوشته شده تا از پاساژها ، مغازه ها ، خيابان ها و .... تهران حرف بزنه . از سرگرمي هاي بچه هاي تهراني ....نويسنده عاشق تهرانه و همونقدر كه از تهران تعريف مي كنه حس بدي را در مورد بقيه شهرها به آدم منتقل مي كنه به خصوص بندرعباس بيچاره . خلاصه يك جورايي كه مثلا تهران مهد فرهنگ و هنر و ادب و جاهاي ديگه مثلا بندرعباس مهد خلاف و بي فرهنگي . از اين نظر بدجور توي ذوق مي زنه . كتابي هست كه واسه تهراني ها نوشته شده تا به خاطر ياداوري خاطرات آشنا خوب فروش كنه همين . البته يك چيزهاي خوبي هم داره مثلا خيلي روون و خوشخوان هست و هرچند تهرانه اما آدم را ياد خاطرات خودش با مغازه ها و پاساژهاي شهر خودش مي اندازه . جايي كه سامان با ندا قرار داره و سعي مي كنه به خودش و سپيده فكر كنه تا ايده بگيره اينكه مثلا سپيده معتقد بوده يك پسر توي قرار بايد چطور حرف بزنه چطور بپوشه .... خيلي باحال بود كاري كه اكثرا مي كنن ايده گرفتن از دوستي هاي قبلي واسه بهتر كردن دوستي فعلي خيلي خوب توصيفش كرده بود كلا فصل اول اينقدر پشت سر هم جمله رديف كرده كه بعد خوندن حس مي كنيد فكتون از كار افتاده . فصلي كه از زبان ندا بوده لحن بيانش منو خيلي ياد كتاب نگران نباش خانم محب علي مي انداخت هر چند اصلا نتونسته توي فصل هاي زنانه فضاي زنانه درست كنه .

در كل اما كتاب خوبيه شايد آبكيه اما چون روان نوشته چون نويسنده اش خيلي جوونه و چون يك جوري يادآوري خاطرات هست دلپذيره . طرح جلدش هم زيبا و هماهنگه .

در ضمن موضوع کتاب هم تکراری به حساب می یاد ستایش یک شهر از طریق داستان را توی کتاب نفرین شدگان سیامک گلشیری هم داشتیم اونم کتابی هست در تعریف از مکان های مختلف اصفهان در قالب داستان .

قسمت های زیبایی از کتاب

به اين فكر كن كدام برند بوت هاي خوشگل تري دارد . سپيده بوت هايش را از كجا مي خريد ؟آديداس فقط از آن كتاني هاي رنگ و وارنگ پرپري دارد كه آدم را ياد دو مارتن سالمندان مي اندازند . زارا؟زاراي اصل كه پيدا نمي شود . نايك ؟ نايك كه بوت ساق بلند ندارد. كاترپيلار؟ كاترپيلار چه طور است ندا ؟انگليسي ام به خوبي تو نيست ، ولي مي دانم كاترپيلار به زبان انگليسي مي شود كرم ابريشم . بوت هاي سبك خردلي كاترپيلار را اگر پات كني ، به ثانيه نمي كشد كه پروانه اي استوايي مي شوي و بال بال زنان از پاساژ گلستان مي روي بيرون . آل استار و چنل و دولچه را هم بي خيال . اول و آخرش بايد پاي تو كاترپيلار ببينم .

 

هر پاساژ اقيانوسي است و خيابان هاي شهر اقيانوس هاي بزرگ اند كه آخرش به پاساژها مي رسند .

 

به دكتر محسني نمي گويم حامد شوهرم نيست ... آقاي دكتر ، حامد يك مفهوم است تو زندگي من و خيلي بالاتر است از مثلا شوهر يا برادر .

 

حامد هم نمي دانست آخر بازي مان چه مي شود . مادرجانش را دوست داشت . مي دانستم كه در مسابقه ي مادر جان و من ،مادرجان برنده مي شود . نگذاشتم مسابقه شروع بشود ، خودم داوطلبانه كنار كشيدم ... ما به هم نمي آييم حامد ، اين رابطه از اولش اشتباه بوده ، اشتباه بچگانه ...

 

براي يافتن يك زن بايد توي زن ديگري گم بشوي .

 

همه ي دانشجوها ديوانه هاي مطلوبي هستند كه دوست ندارند بدانند دارند چه مي كنند .

 

چشم هاي ميان سال مردي ميان سال ، تا چند ثانيه ي ديگر به چشم هاي جوان دختري جوان نگاه مي كنند و دهان ميان سال مردي ميان سال ، كلماتي را كه حالا حتا يكي شان را هم نمي دانند ، به گوش هاي جوان دختري جوان مي رسانند .

 

زن ها يك بخش اصطراري انتقام گير در وجودشان دارند كه در مواقع لزوم آن را به سرعت به كار مي اندازند .

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت 8:5 توسط فرانک |

پي پي در جزيره

 

آستريد ليندگرن

مهناز رعيتي

 

انتشارات هرمس

يكي ديگه از مجموعه كتاب هاي پي پي جوراب بلند . در اين قسمت ناخدا جوراب بلند به سراغ پي پي مي ياد تا اون را با خودش براي مسافرت به جزيره آدم خوارها ببره . آنيكا و مايك هم با پي پي همراه مي شوند و پي پي با شيطنهاش ماجراهاي بامزه اي را در جزيره به وجود مي ياره .

از روي اين مجموعه كارتون ها و سريال هاي تلويزيوني مختلفي هم ساخته شده كه اگه توي اينترنت سرچ كنيد مي شه عكسهاش را هم ببينيد . فكر كنم بايد مجموعه بامزه اي باشه .

 

قسمت هاي زيبايي از كتاب

- اصلا براي چي بايد اين سوپ را بخوريم ؟
پي پي گفت : چطور مي توني اين سوال بي معني را بپرسي ؟ كاملا معلومه ، اگر سوپ نخوري بزرگ و قوي نمي شي و اگر بزرگ و قوي نشي بعدها نمي توني بچه هات را مجبور كني كه سوپ خوشمزه شون را بخورن .

 

هر وقت يك بچه ي سفيد پوست را ديدين كه داره گريه مي كنه ، مطمئن باشين يا مدرسه اش آتيش گرفته يا يك تعطيلي تو راهه ، شاد هم معلمش فراموش كرده به اون تمرين و مشق جمبل ضرب بده .

 

هيچ كس نمي توانست از پي پي جلوتر تف بيندازد  ، چون پي پي روش خاصي بلد بود و مي گفت هر وقت در جايي از دنيا باران ريزي بيايد ، به خاطر هنرنمايي من است .

 

-منظورت از اينكه ما شانس داريم چيه؟
پي پي جواب داد : منظورم اينه كه شانس آوردين قبل از باريدن بارون لباسهاتون خيس بود .

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم بهمن 1388ساعت 8:10 توسط فرانک |

برادران شیردل

 

آسترید لیندگرن

اکبر گلرنگ

 

انتشارات پیک فرهنگ

کارل پسر بچه 10 ساله و ضعیفی است که قادر نیست که از رختخواب خارج شود . او برادر 13 ساله بسیار شجاع و زیبایی به نام یوناتان دارد . کارل که متوجه مریضی وحشتناک خود هست از یوناتان درباره مرگ می پرسد و یوناتان می گوید بعد از مرگ ، آنها به نانگیلیا خواهند رفت . سرزمینی که در آن مریضی وجود ندارد . بعد از مدتی یوناتان در آتش سوزی و کارل در اثر مریضی جان خود را از دست می دهند و در دره آلبالو در نانگیلیا با یکدیگر ملاقات می کنند . در این سرزمین لباس ها و نحوه زندگی مردم مثل قرون وسطی است . یوناتان و کارل تصمیم دارند به مردم دره گل سرخ کمک کنند تا از دست تنگیل و اژدهای مخوف او کاتلا رهایی یابند و ماجراهای آنها در این سرزمین افسانه ای شروع می شود . نبرد نیکی و بدی .

خوب کتاب که مخصوص کودک و نوجوان هست و فکر کنم همه سریال این کتاب را توی برنامه کودک یادمون باشه . راستش اون موقع ها هم از کارتونش بدم می یومد نمی دونم انگیزم از خوندن کتابش چی بود :دی اما خوب یک جور یادآوری خاطره شد به خصوص کبوترهای سفید نامه برشون خوب تو ذهنم بود .

خانم لیندگرن در سال 2002 درگذشت و بعد از مرگ ایشون ، دولت سوئد برای گرامی‌داشت خاطره او «جایزه یادبود آسترید لیندگرن» را بنیاد نهاد. این جایزه، که مبلغ آن بالغ بر ۵ میلیون کرون سوئد است، بزرگ‌ترین جایزه نقدی جهان در رابطه با ادبیات کودک و نوجوان به حساب می‌آید. همچنین در سال 1967 موسسه رابرن و شوگرن جایزه ادبی آسترید لیندگرن را با مبلغ 40 هزار کرون سوئد بنیاد نهاد که هر ساله در روز تولد آسترید لیندگرن در ماه نوامبر به یکی از نویسندگان سوئدی کتابهای کودکان اهدا می‌گردد. علاوه بر این بزرگ‌ترین بیمارستان کودکان سوئد در استکهلم نیز نام آسترید لیندگرن را بر خود دارد و  همچنین در نودمین ساتلگرد تولدش ایشون به عنوان زن سال سوئد برگزیده شد .

 

قسمت های زیبایی از کتاب

آن قدر به او فکر کردم که دیگر سرم داشت می ترکید و می دانم که هیچ کس به اندازه من دلش برای کسی تنگ نشده است .

 

جزای کسی که این کار را بکند مرگ است . جزای کسی که ان کار را بکند مرگ است . تمام کاری که شما بلدید این است که دنبال دلیلی برای کشتن این و آن بگردید .

 

 

همه ی ما می ترسیم ولی بعضی وقت ها لازم است که آدم فکر چیزهای بعدش را نکند تا ترسش خود به خود بریزد .

 

این کشنده است که آدم فقط انتظار بکشد و انتظار بکشد .

+ نوشته شده در جمعه نهم بهمن 1388ساعت 22:29 توسط فرانک |

زمانی یک اثر هنری بودم

 

اریک امانوئل اشمیت

فرامرز ویسی - آسیه حیدری

 

انتشارات افراز

تازیو پسر جوان ۲۰ ساله ای است که از زندگی نا امید شده . او برادران بسیار زیبا و مشهوری دارد اما خودش نه چهره چندان زیبایی ندارد و نه در سایر کارها موفقیتی کسب می نماید . تازیو تصمیم به خودکشی می گیرد اما هنگامی که بر بالای تپه ای ایستاده زئوس  ، هنرمند معروف او را از این کار باز می دارد و به او می گوید تو اگر واقعا به ادامه زندگی علاقه ای نداری خودت را به من بسپار . من از تو یک اثر هنری درخشان خواهم ساخت . در حقیقت با یک جور مسخ رو به رو هستیم اما مسخی که با خواسته و اراده خود شخص صورت می گیرد . انسانی که تنها برای جلب توجه و فرار از تنهایی روند مسخ شدن به یک شی را پذیرا می گردد .

کتاب در حقیقت اعتراض به دنیای مدرن و هنر معاصر می باشد . دنیا و هنری که شخصیت و منزلت انسان را تا حد یک شی پایین می آورد . هنرهایی که اگر خوب فکر کنیم هنر نیستند و فقط با هیاهو به دنبال جلب نظرها می باشند مثل کارهای وحشیانه ای که انسان امروز با بدن خود انجام می دهد . خود اشمیت می گه که در حقیقت اون یک نگاه اومانیسیتی به دنیا داره . اومانیسم هم در حقیقت مکتب فکری هست که معتقده اصل هر چیز انسانه و در واقع مالک هستی انسان ها هستند و در اولویت قرار می گیرند .

کتاب نگاه ویژه ای هم به اسطوره ها داره . اسامی را تا حد امکان اسطوره ای انتخاب کرده و اونم با دلیل . در حقیقت اسطوره ها به یک صورت لطیف و غیر محسوسی توی داستانش جریان دارند . از اونجایی که همین اواخر توی یک جلسه با مبحث اسطوره در داستان نویسی بودم و خوب استاد مدعو خیلی تاسف خورد از کمبود اسطوره در داستان نویسی امروز ما و ..... این داستان خیلی نظرم را جلب کرد . استفاده به جا و نامحسوس از اسطوره ها واقعا جذابیت زیادی به داستان می ده همین طور عمق . موضوع کتاب هم جالبه اما خوب روندش و نحوه بیانش به نظر من در حد بقیه کارهای اشمیت نبود  یک جوری خیلی مستقیم پیش می رفت . اما با همه اینها به دل می نشست  .

 

قسمت های زیبایی از کتاب

یادآوری خاطرات یک مرده از یک زنده دل نشین تر است .

 

ویلیان بلند قد  ، بور  ، خشن و مثل آدم های زشت  ، بیش از اندازه اهل مد بود .

 

هر کدام از ما سه موجود هستیم . یک وجود شیئی داریم که همان جسم ماست ، یک وجود روحی که همان آگاهی ما و یک وجود کلامی یعنی همان چیزی که دیگران درباره ی ما می گویند . وجود اول یعنی جسم ، خارج از اختیار ماست . این ما نیستیم که انتخاب می کنیم قد کوتاه باشیم یا گوژ پشت . بزرگ شویم یا نه ، پیر شویم یا نشویم ، مرگ و زندگی ما در دست خود ما نیست . وجود دوم که اگاهی ماست ، خیلی فریبنده و گول زننده است : یعنی ما فقط از آن چیزهایی که وجود دارند ، آگاهی داریم . از آنچه که هستیم . می توان گفت آگاهی قلم موی چسبناک سر به راهی نیست که بر واقعیت کشیده شود . تنها وجود سوم ماست که به ما اجازه می دهد در سرنوشتمان دخالت کنیم . به ما یک تئاتر ، یک صحنه و طرفدارانی می دهد .

 

موفقیت معمولا چیزی نیست که هنرمند آن را به وجود آورد بلکه این مخاطب است که آن را می آفریند .

 

بعضی مرگ ها را از برخی دروغ ها بهتر می شود تحمل کرد و پذیرفت .

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم بهمن 1388ساعت 20:35 توسط فرانک |

یک روز قشنگ بارانی

 

اریک امانوئل اشمیت

شهلا حائری

 

انتشارات قطره

۵ داستان کوتاه که منتخب از یکی از کتاب های آقای اشمیت هستند و مرکز توجه همه داستان ها بانوان می باشند . زن های شاد ،غمگین ، موفق، نا امید،..... و پایان های جذاب و ناگهانی از جمله خصوصیات کتاب است .

یک روز قشنگ بارانی : داستان زنی زیبا و بدبین . زنی که به چه نگاه می کند بدی ها و معایب آنر ا می بیند . هلن به هیچ پسری علاقه مند نمی شود ....

غریبه : زنی که خبرنگار است . زنی سالخورده که سالخوردگی خود را فراموش کرده و از نظر ذهنی به دوران جوانی بازگشته

ادت معمولی : ادت زنی از طبقه پایین جامعه و بسیار سطحی که روزی به دیدار نویسنده محبوبش می رود

تقلبی : امه زنیست که سال ها معشوقه رئیسش بوده و پس از ترک شدن توسط او به عالم و آدم شک دارد .

زیباترین کتاب دنیا : زنان زندانی در سیبری تصمیم می گیرند برای دخترانشان یادداشتی بنویسند

کتاب فوق العاده زیبایی بود چند سال پیش کتاب را از طرف دوستی فوق العاده عزیز هدیه گرفتم تا امسال نخونده بودمش و وقتی شروع کردم به خوندن یک دفعه بعد از مدت ها اون دوست اس ام اس داد . دلم براش تنگ شده و خیلی واسه این کتاب ازش ممنونم .

کتاب جذابیه و خیلی خوب روی روان شناسی و رفتارها کار کرده خیلی حال و هوای زنانه داره و زیباست . همه داستان های کتاب قشنگ هستند اما من ادت معمولی را بیشتر پسندیدم .

پدر آقای اشمیت قهرمان مشت زنی بوده . مادرش هم قهرمان دو و میدانی فرانسه بوده هر چند پدرش این کار را خودنمایی می دونسته و به مادرش اجازه ادامه فعالیت را نمی ده .

 

قسمت های زیبایی از کتاب

سن و سال معنیش اینه که زندگی ما بیشتر پشت سرمونه تا جلومون، معنیش اینه که شما یک زندگی برای خودتون درست کردید و من یک زندگی دیگه . پاریس-شارلوروا ، پولدار- بی پول . زندگی های تعیین شده ... دیگه دیر شده . می تونیم در زندگی با هم برخورد کنیم ولی ملاقاتی در کار نیست .

 

-امروز یک روز قشنگ بارانی است .
هلن از او پرسید چطور یک روز بارانی می تواند زیبا باشد . آنتوان هم برایش تعریف کرد : از رنگ های گوناگونی که آسمان ، درختان و سقف خانه ها به خود می گیرد و آن ها عنقریب وقت گردش خواهند دید ، از نیروی وحشی اقیانوس ، از چتری که آن ها را هنگام قدم زدن به هم نزدیک تر می کند ،از شادی پناه بردن به اتاق برای صرف یک چای داغ ، از لباس هایی که کنار آتش خشک می شوند ، از رخوتی که به همراه دارد ، از فرصتی که خواهند داشت تا چندین بار بیامیزند ، از صحبت های زیر ملحفه درباره ی زندگی و گذشته ، از بچه هایی که از ترس طبیعت سراسیمه به چادری پناه می برند ....

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم بهمن 1388ساعت 8:37 توسط فرانک |

شكلات

 

ژوان هريس

طاهره صديقيان

 

انتشارات تنديس

وين روشه كه زني شاد و خوش برخورد است با دختر كوچكش انوك به شهري كوچك در فرانسه مي روند و خانه و مغازه اي رو به روي كليسا اجاره مي نمايند . شهر كوچك فرانسوي خاكستري و غمزده و بسيار مذهبي است . روشه كه زني شاد است مغازه شكلات فروشي خود را راه مي اندازد . مغازه او رنگي و ويترينش هميشه اغواگر و خوشبوست . وين به خدا و كليسا اعتقاد خاصي ندارد و هرگز به كليسا نمي رود . به همين جهت پدر رينو  با او خصومت خاصي دارد و سعي مي كند با برانگيختن احساسات مذهبي مردم اوضاع را براي وين و انوك سخت كند .

در سال 2000 از روي اين كتاب فيلمي با بازي ژوليت بينوش و جاني دپ توسط ميراماكس ساخته شد . اين فيلم نامزد دريافت 5 جايزه اسكار شد . هم چنين چهار جايزه از جوایز طرح تولید برتر ، جايزه بوگي و جایزه اروپایی فیلم در زمینه بهترین بازیگر زن را از آن خود نمود .

خوب بود خوشم اومد از اينكه دائم از شكلات و ربان و رنگ و ... حرف مي زد حس خوبي داشتم و اونقدر جوگير شدم كه اين چند روز صبحانه فقط شكلات خوردم :دي نكته قشنگي كه داشت اين بود كه بعضي فصل ها از زبان وين و بعضي فصل ها از زبان رينو بود و عقايد و ديدگاهاشون در كنار هم مي يومد .

 

قسمت هاي زيبايي از كتاب

اگر مي تواني خودت را فراموش كن ، فراموش كن كي هستي . تا آنجايي كه بتواني تحمل كني . اما يك روز ، دخترم ، يك روز ترا گرفتار خواهد كرد . من مي دانم .

 

آگاهي نمي تواند جاي زندگي هر روزه ، حقيقت تنهايي ، و از دست دادن دوست را پر كند .

 

هر چيز ممنوعه اي طعم بهتري دارد .

 

گاهي اوقات بهتر است همه چيز را آن طور كه هست رها كرد ، اندوه را آزاد گذاشت تا دوره اش را بگذراند .

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم بهمن 1388ساعت 8:17 توسط فرانک |

پي پي روي عرشه كشتي

 

آستريد ليندگرن

افسانه صفوي

 

انتشارات هرمس

پي پي يك سال در دهكده به زندگي مي پردازد و ماجراهاي زيادي مي آفريند . او زندگيش را به كمك چمدان پر از طلايي كه پدرش براي او باقي گذاشته مي گذراند و سعي مي كند با اين پول ها اوقات مفرحي را براي خود و ساير بچه ها مهيا كند . در اين كتاب پدر پي پي از جزيره آدم خوارها باز مي گردد تا پي پي را با خود به ان جزيره ببرد و او شاهزاده خانم آدم خوارها خواهد شد و ....

خيلي بامزه است خوشم اومد .

خانم ليندگرن سوئي هستند . او در سال 1978 جايزه صلح نمايشگاه كتاب آلمان را دريافت كرد و در سال 1958 نيز برنده نشان ادبي هانس كريستين اندرسن شد كه مهم ترين جايزه ي ادبي كودكان هست .

 

قسمت هاي زيبايي از كتاب

- سرخ ؟ چشم هاي من ؟ تو به اين مي گي سرخ ؟تو بايد زماني كه من و پدرم در باتاويا بوديم ، اونجا بودي . تو باتاويا مردي بود كه اون قدر چشمهاش سرخ بود كه افسر پليس اجازه نمي داد  به خيابون بره .
تامي پرسيد :  چرا ؟
پي پي گفت : براي اين كه مردم فكر مي كردن اون چراغ قرمزه و هر وقت به خيابون ميومد ، اتومبيل ها ترمز مي كردن و راه بندون مي شد .

 

به سمت گيشه فروش بلیط رفت و با حالت عالمانه اي پرسيد :اگه من قول بدم فقط با يك چشم نگاه كنم ، آيا اجازه مي دين با نصف قيمت وارد بشم ؟
ولي بليط فروش هرگز چنين حرف هايي را نمي شنيد .

 

پدر پي پي يك ميله ي آهني برداشت و آن را طوري از وسط خم كرد طوري كه آدم فكر مي كرد آن ميله را از خمير درست كرده اند. پي پي هم يك ميله ديگر برداشت و دقيقا همان كار را انجام داد . بعد گفت : وقتي كه توي گهواره بودم ، براي اين كه وقت بگذره ، بايد با يك همچين چيزهايي سر خودمو گرم مي كردم .

 

منظره اي كه از پشت چشمان اشك آلود به آن نگاه مي كني ، هميشه كمي تيره و تار به نظر مي رسد .

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم بهمن 1388ساعت 13:4 توسط فرانک |

پي پي جوراب بلند

 

آستريد ليندگرن

افسانه صفوي

 

انتشارات هرمس

پي پي جوراب بلند دختري 9 ساله با موهاي نارنجي است كه جوراب هاي بلندي مي پوشد . يك لنگه از جوراب هاي او قهوه اي و لنگه ديگر مشكي است . مادر او در كودكي فوت كرده و پدر دريانوردش نيز در آب ها ناپديد شده . پي پي به كلبه اي در دهكده مي رود تا به تنهايي زندگي كند و منتظر پدرش باشد . پي پي بسيار قوي است به طوري كه اسب را با يك دستش بلند مي كند . او همچنين بسيار جسور و بي ادب است و دائما بزرگترها را مسخره مي كند . او در عين حال بسيار مهربان است و اعتقاد دارد پدرش اكنون پادشاه سرزمين آدم خوارها شده .

خوب داستان مال كودكان هست و كم حجم . اما دوستش داشتم خيلي بامزه بود و يك عالمه نقاشي بامزه هم داشت . چه خوبه كه كتاب كودكان تصوير و نوشتار با همه ، چه كيفي مي ده ، فقط يك جوري نمي دونم الگوي بدي نمي شه براي بچه ها  اين پي پي عجيب و بي ادب ؟!!!
پي پي مجموعه معروفي از داستان هاي كودكان هست . 4 كتاب اول  اين مجموعه از سال 1945 تا 1948 چاپ شدند و 5 جلد بعدي از 1969 تا 1971 . دو جلد نهايي نيز در سال هاي 1979 و 2000 تحرير گشتند .

 

قسمت هاي زيبايي از كتاب

آنيكا مشتاقانه پرسيد : تو اينجا تنها زندگي مي كني ؟
پي پي جواب داد : معلومه كه نه ! اسب و آقاي نيلسون هم با من زندگي مي كنن.
- آره اما منظور من اينه كه تو پدر و مادر نداري ؟
پي پي با خوشحالي گفت : نه ، ابدا .
آنيكا پرسيد : اما وقتي موقع خواب مي شه ، كي به تو مي گه به رختخواب بري يا كارهاي ديگه شبيه به اين رو كي برات انجام مي ده ؟
پي پي گفت : خودم به خودم مي گم . اول خيلي دوستانه ، بعد اگر هنوز تصميم نگرفته بودم بخوابم ، دوباره با عصبانيت مي گم و اگر باز هم گوش نكردم منتظر يك اردنگي مي شم . فهميدي ؟

 

روزاي خوش تابستون
تو جنگل و تو تپه
هر چي دلم خواست مي كنم
غصه اصلا نمي خورم .
چلپ چلپ صدا مي ياد .
صداي كفش من مي ياد .
كفشاي من چه خيسه
ژله و دسر تو ديسه
گاوه هنوز تو خوابه
كفش و كلام تو آبه
هر چي تونستم خوردم
دسر تو حلقم بردم
چلپ چلپ صدا مي ياد .
صداي كفش من مي ياد .

 

پي پي با يك آب پاش سوراخ و كهنه و زنگ زده مشغول آب دادن گلهاي باغچه بود . از آنجا كه آن روز باران مي باريد ، تامي به پي پي گفت به نظر نمي آيد آب دادن به گل ها ضروري باشد .
پي پي هم گفت : آره ، اما اين چيزيه كه تو مي گي ولي من تمام شب تو فكر بودم كه صبح بيدار بشم و گل ها را آب بدم . حالا نمي ذارم اين يك ذره بارون جلومو بگيره .

+ نوشته شده در شنبه سوم بهمن 1388ساعت 13:28 توسط فرانک |

گل های معرفت

 

اریک امانوئل شمیت

سروش حبیبی

 

انتشارات چشمه

گل های معرفت سه داستان کوتاه است از سه مذهب مختلف . راه هایی برای کشف حقیقت و آرامش زندگی . راه هایی که چه ایمان داشته باشیم چه نداشته باشیم بیاموزیم که زندگی را پاس بداریم . بیاموزیم که باید به خوبی اعتقاد داشت و درونی شدن این اعتقاد باعث رشد و کمال ما می شود .

میلارپا : داستان در مذهب بودا جریان دارد . سیمون که در پاریس زندگی می کند متوجه می شود که در سالیان قبل در کالبد مردی به نام سواستیکا در صحرای تبت زندگی می کرده و دشمن میلارپا بوده و برای رسیدن به آرامش باید صدهزار بار داستان میلارپا را تعریف کند . میلارپایی که به آرامش درون دست یافت .

ابراهیم آقا و گل های قرآن : در مذهب اسلام جریان دارد . موسی پسری یهودی است که زندگی سردی دارد و ناامید و خسته است . ابراهیم آقای مسلمان مغازه داری در محل آنهاست که با موسی دوست می شود . ابراهیم آقا به او درس زندگی ، درس مرد شدن و درس مستقل بودن را می دهد . ابراهیم آقا به او قدرت تجربه کردن را می آموزد .

اسکار و بانوی گلی پوش : اینجا بحث مسیحیت و عید نوئل است . اسکار که سرطان دارد در بیمارستان بستری است . او می داند که به زودی خواهد مرد و از ناباوری دیگران دلگیر است . مامی رز پرستار پیر به او می گوید هر روز نامه ای به خدا بنویس و از او هدیه ای معنوی بخواه هم برای خودت هم برای دوستانت .

عالی بود . یکی از بی نظیرترین کتاب های زندگیم بود . به خصوص داستان آخر بغض کردم گریه کردم و آموختم . چه قدر دلم گرفت چه قدر دلم خواست منم به خدا نامه بنویسم چه قدر حس کردم دلم پره .

کتاب های آقای اشمیت حرف ندارن . خوبه بدونید ایشون استاد فلسفه دانشگاه بودند .  

 

قسمت های زیبایی از کتاب

هیچ چیز غم انگیزتر از مشاهده ی تبهکارانی نیست که خود را به خوبی و بدی یکسان وا می سپارند و در هر دو راه به همان آسانی توفیق می یابند . این قهرمانان قدسی دلم را تنگ می کنند .

 

آدم همیشه به داستان هایی که نقل می کند آلوده می شود .

 

مادرم خیلی کار خوبی کرده بود که بعد از تولد من دست پوپول را گرفته و رفته بود چون همین تو سری خوردن با خاطره ی پوپول کار آسانی نبود ، حالا اگر مجبور می بودم مدام با برادری به زرنگی پوپول زندگی هم بکنم چه می شد ؟ خدا نصیب نکند . من از عهده ی این زندگی برنمی آمدم .

 

عشق تو به اون مال خودته . بگذار عشقت را نخواد ، ولی هر کاری که بکنه نمی تونه چیزی رو عوض بکنه . فقط سر خودش بی کلاه می مونه ، همین . بازنده اونه مومو ، چیزی که تو می دی ، تا ابد مال تو می مونه . اما چیزی را که می خوای برای خودت نگه داری برای همیشه از دستش دادی !

 

وقتی می خوای بدونی تو محله ی پولدارا هستی یا وسط گداها ، به زباله هاشون نگاه کن . اگه نه اثری از زباله دیدی نه از سطلش بدون که اهل محل خیلی پولدارن . اگه سطل دیدی اما اثری از زباله نبود مردم پولدارن ولی نه خیلی !اگر زباله ها کنار سطل ها ریخته بود معلومه که مردن نه پولدارن نه گدا . اگر فقط زباله دیدی و اثری از سطل نبود ، مردم فقیرن و اگه مردم توی زباله ها می لولیدن خیلی گدان .

 

ما خیلی تفریح می کردیم . چشمهای مرا می بست و به اماکن عبادت می برد و من از بوی محل مذهب حاکم در ان مکان را حدس می زدم .
" اینجا بوی شمع می یاد حتما کلیسای کاتولیکه "
"درست گفتی سنت آنتوانه "
" اینجا بوی کندر می یاد ، باید کلیسای ارتدکس باشه . "
"درست گفتی ، سنت سوفیاست "
" اینجا بوی پا می یاد ، حتما مسجده . عجب بوی تندی !"

 

وقتی وارد شدیم گفتم : " عجب دانسینگی !"
" اینجا تکیه است . دانسینگ نیست . یک جور دیره ، مومو ! کفشات رو در آر . "
و آنجا بود که اولین بار دیدم آدم ها می چرخند . درویش ها خرقه های گشاد و نرم و سنگین به تن داشتند و صدای دف در فضا می پیچید و درویش ها فرفره می شدند .

 

مامی رز من احساس می کنم مردم برای خودشون یک بیمارستان دیگه غیر از این یکی اختراع کردن . پیش خودشون خیال می کنن که مردم فقط برای خوب شدن میان بیمارستان . در صورتی که بعضی ها هم می یان بیمارستان که بمیرن .

 

"خدا چرا می گذاره که ما ناخوش بشیم . یا بدجنسه یا زیاد عرضه مرضه نداره . "
"اسکار ، ناخوشی مثل مرگ یک جور واقعیته . مجازات که نیست . "

 

هر روز دنیا را به چشمی نگاه کن که انگاری بار اول است که چشم باز کرده ای !

+ نوشته شده در جمعه دوم بهمن 1388ساعت 21:50 توسط فرانک |

مون بزرگ

 

آلن فرنیه

مهدی سحابی

 

انتشارات مرکز

فرانسوا همراه پدر و مادر آموزگارش در دهکده ای زندگی می کند . روزی خانمی با پسرش آگوستن مون به مدرسه آنها می آید تا پسرش را برای زندگی و آموزش به آنها بسپارد . مون که به زودی به مون بزرگ معروف می شود پسری اهل ریسک و نترس است . او شبی راه خانه را گم می کند و به طرز حیرت آوری در یک جشن ، دختری بسیار زیبا به نام ایوون را ملاقات می کند . وقتی مون به خانه باز می گردد دیگر نمی تواند محل جشن را به یاد بیاورد و با کوشش زیادی در پی ملاقات دوباره با دختر و رسیدن به آرزوهایش می باشد . مون بزرگ برای رسیدن به خوشبختی ای که یک شب آن را تجربه کرده حاضر است هر کاری بکند ...

من نپسندیدمش . ترجمه آقای سحابی مثل همیشه عالی بود و نکته قوت دیگه داستان در هم تنیده شدن بسیار ماهرانه صحنه های رئال با فضاهای افسانه ای و فانتزی بود اما در کل به نظرم عامیانه بود موضوعش را نپسندیدم . از نظر من بیشتر هدفش نشون دادن این بود که چه جور توی جوانی خودمون را به آب و آتش می زنیم تا به خواسته هامون برسیم و دیگه اینکه فضا و شرایط روی خواسته هامون خیلی اثر دارن خوشبختی را شاید بیش از یک بار نشه تجربه اش کرد که کلا من چون با هر دو تز مخالفم داستان به دلم ننشست .

این را هم بگم که منتقدان معتقدند که این اثر بسیار پر معنا و خوب هست و اگر مرگ به آقای فورنیه مهلت می داد او به نویسنده بزرگی تبدیل می شد . آقای فرنیه که فرانسوی بودند در سال 1914 در جنگ جهانی اول کشته می شوند و جنازه ایشون هم هیچ گاه پیدا نمی شه . کتاب مون بزرگ که در سال 1913 منتشر می شه و شهرت فوق العاده زیادی برای آلن فرنیه به بار می یاره تنها اثر او محسوب می گردد .

 

 قسمت های زیبایی از کتاب

به هر حال در این دنیا کسانی هم پیدا می شوند که آدم را ببخشند .

 

بی آنکه خودم بخواهم منتظر گذشتن کالسکه بعدی می ماندم : منتظر صدای زنگوله و طنین پاهای اسب روی آسفالت ... و این ماجرا همچنان ادامه داشت : شهر خلوت ، عشق از دست رفته ، شب بی پایان ، تابستان ، تب ...

 

اگر معلم بودم به بچه ها یاد می دادم که عاقل باشند ، عاقل به آن معنی که خودم می دانم . کاری نمی کردم که دلشان بخواهد همه ی دنیا را بگردند ، آن طور که بدون شک شما ، آقای سورل ، موقعی که معلم بشوید خواهید کرد . من برعکس به بچه ها یاد می دادم که خوشبختی را در همان نزدیکی خودشان و در چیزهایی جستجو کنند که ظاهرشان به خوشبختی نمی ماند ...

 

آنجا خوابیده است . دیگر نه تب دارد و نه دست و پا می زند . دیگر چهره اش کبود نمی شود . دیگر انتظار نمی کشد ... دیگر هیچ چیز نیست جز سکوت ، و چهره ی سخت و بی جان و سفیدی میان هاله ای از پنبه ، پیشانی مرده ای با دسته ای موی زبر و سخت .

 

منی که امروز را هدر داده ام به چه حقی می توانم فردا را بخواهم ؟

 

این شب که دلم می خواست بی هیچ ماجرایی بگذرد به نحو عجیبی بر من سنگینی می کند . زمان می گذرد و این روزی که دلم می خواست از مدتها پیش به پایان رسیده باشد کم کم به آخر می رسد .

+ نوشته شده در جمعه دوم بهمن 1388ساعت 0:49 توسط فرانک |